Muzamil shah "watandost" Muzamil shah "watandost"
 حقوق بشر

حقوق بشر در اسلام (1)

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی رسول الله و علی آله و اصحابه الی یوم ‏الدین و اما بعد‏:‏

 

حقوق اساسی:

1- حق برابری:

قبل از هر چیز باید فهم اشتباه قاطی شدن دو مفهومی که مربوط به برابری و مساوات هستند را روشن کنیم.

مفهوم اول: هر چند که عرفها و زبانها و رنگها مختلف باشد در اصل خلقت و ابتدای زندگی مساوات و برابری وجود دارد و این درست است.

مفهوم دوم: مساوات و برابری در آنچه که افراد و گروهها در چارجوب کسب ذاتی بدست می آورند خواه این کسب علم یا عمل یا اخلاق باشد. خداوند متعال می فرماید: « وَلِكُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا »(انعام/ 132). «و هر یک دارای درجاتی بر طبق اعمال خود هستند». و همچنین می فرماید: « وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ »(انعام/ 165).

 «خدا است که شما را جانشینان زمین گردانید، و برخی را بر برخی، درجاتی بالاتر برد».

و این چیزی است که مساوات و برابری در آن ممکن نیست، چون اساس طبیعت بشری تفاوت در ملکه های فکری میان افراد است که استعداد هر فردی از آن سرچشمه می گیرد، تا به عمل و کار بیانجامد. و از تفاوتهایی که هنگام انجام دادن آن عمل ظاهر می شود و همچنین از مقدار استحکام و استواری آن عمل سرچشمه می گیرد. و این تفاوتها برای برپایی جانشینی در روی زمین ضروری است. اگر همه مردم مثل هم بودند و نسخه های تکراری بودند تمدن چگونه بوجود می آمد و زندگی انسان چگونه غنی می شد؟ فعالیتهای متنوع است که جانشینی بر روی زمین بر اساس آن گذاشته شده است. و بدین ترتیب میان کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند، و کسانی که کار می کنند با کسانی که سست و بی اراده هستند، و کسانی که کریم هستند و با کسانی که پست و خوار هستند مساواتی نیست. خداوند متعال می فرماید:

« قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر/ 9). «بگو: آیا کسانی که می دانند، با کسانی که نمی دانند برابر و یکسانند».

 و همچنین می فرماید: « وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ » (توبه/ 105). «بگو: انجام دهید خداوند و پیغمبر اعمال شما را می بینند».

و نیز می فرماید: « إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» (حجرات/ 13). «همانا گرامیترین شما نزد خداوند با تقوا ترین شماست».

شیخ محمد خضر بن حسن می گوید: «خداوند انسانها را بر حسب فطرتشان به طور مساوی خلق کرده است و همچنین به طور یکسان و برابر و آزاد متولد شده اند. ولی وارد شدن در نبرد زندگی اجتماعی لباس تساوی و شبیه بودن را از انسانها خلع می کند و بعضی از آنها را در مقابل برابر بعضی دیگر درجاتی بلند تر می کند و این مراحل سه گانه در این سخن خداوند متعال جمع شده است که می فرماید:

 « يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ » (حجرات/ 13).

«ای مردمان! ما شما را از مرد و زنی آفریده ایم، و شما را تیره تیره و قبیله قبیله نموده ایم تا همدیگر را بشناسید، بی گمان گرامی ترین شما در نزد خدا متقی ترین شما است».

پس جمله: « إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى» نشان فطرت اولیه است و جمله: « وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا »اشاره به پایگاههای اجتماعی دارد، و جمله: « إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ »  اشاره به جدایی و برتری جویی است که خداوند متعال به آن اذن داده است تا به وسیله آن به مقام کرامتی که نزد اوست و همان تقوا می باشد، برسند». (ابن حسین، 1959، ص21).

اما برابری در اصل انسانی و حقوق و واجباتی که بر آن مترتب می شود، همان چیزی است که اسلام آن را بیان کرده است و يكي از قاعده های آزادی است که بسیاری از حقوق در آن مندرج است. بشر در نواحی مختلف زمین پخش و پراگنده است و همگی آنها از یک اصل سرچشمه گرفته اند. و همگی به یک پدر و مادر نسبت داده می شوند به گونه ای که در اصل خلقت و شروع زندگی برتری و تفاضلی میان آنان نیست و تکلیف الهی متوجه همگی آنها به طور یکسان، است.

انسانها ویژگیهای جنس انسانی را از نسلهای گذشته به ارث می برند. پس آنها با تکریم الهی مکرم و بزرگ داشته شده اند. خداوند متعال می فرماید

« يَاأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً »(نساء/ 1).

«ای مردمان! از پروردگارتان بپرهیزید. پروردگاری که شما را از یک انسان بیافرید و همسرش را از نوع او آفرید، و از آن دو نفر مردان و زنان فراوانی منتشر ساخت».

و پیامبر  صلی الله علیه وسلم  می فرماید: «انسانها همگی مانند دندانه های شن کش مساوی هستند».
(ابن عدی، 1404، 3/1099، ابن الجوزی، 3/80).

 

مساوات در اسلام یک مبنای اعتقادی است که نص قرآنی بر آن وجود دارد و ایمان به آن واجب است بلکه یک اصل قانونی در اعلامیه های جهانی نیست یا شعاری بلند و بی معنی نیست و قضیه مساوات در اسلام یک تفکر ذهنی نیست بلکه مطابق واقعیت زندگی با رفتار متکی بر اعتقاد است. و مساوات در نماز و حج جز برای اجرای این روش در واقعیت زندگی نیست.

اختلاف زبانها و رنگها نشانی از نشانه های خداوند است که قدرت خالق عظیم در آن نمایان است. پس انگیزه ای برای فخرفروشی که اوج آن نژادپرستی است، باقی نمی ماند

« وَمِنْ آَيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآَيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ »(روم/ 22).

«و از زمره‌ی نشانه ههای خدا آفرینش آسمانها و مختلف بودن زبانها و رنگهای شما است. بیگمان در این دلیلی است برای فرزانگان و دانشوران».

هنگامی که ابوذر  رضی الله عنه  مردی را به داشتن رنگ مادرش نکوهش کرد، پیامبر  صلی الله علیه وسلم  به او گفت: «تو هنوز در جاهلیت هستی». (البخاری، 1388، شماره 5/ 2248).

خداوند متعال انسانها را از مرد و زن آفرید سپس آنها را از ملتها و قبائل گوناگون قرار داد تا علت آشنائی باشند نه همدیگر را کنار کردن و تا علت صمیمیت و مهربانی میان مردم باشد نه نسبت به همدیگر نفرت ورزیدن. و حتی تقوایی که در جدایی میان فرد و دیگران و میان ملتی با ملت دیگر و میان امتی با امتی دیگر معتبر است، وسیله ای برای دست یابی به حقی که او را از دیگران جدا کند، نیست. بلکه تنها تقدیر و احترام او به دیگران است که اکتساب ذاتی است. خداوند متعال می فرماید.

« يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ »(حجرات/ 13).

 

صاحب بزرگترین رسالت، حضرت محمد  صلی الله علیه وسلم ، در حالی که مردم را در حجة الوداع مخاطب قرار می داد، می فرمود: «ای مردم، پروردگار شما یکی است و پدر شما یکی است همگی از آدم هستید و آدم از خاک است، گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست، عرب بر عجم و عجم بر عرب و سرخ بر سفید و سفید بر سرخ جز تقوا هیچ برتری ندارد آیا نرساندم؟ خداوندا شاهد باش که رساندم، ای مردم هوشیار باشید، کسانی که حاضر هستند به کسانی که غایب هستند برسانند». (احمد، المسند، 5/411).

بنابراین مساوات در اسلام بستگی به شرایطی دارد که تساوی در اصل خلقت و حقوقی که بر آن مترتب می شود، را داشته باشد. تا همگی در صفت انسان بودن مشترک باشند. شیخ محمد طاهر بن عاشور در این مورد می گوید: «بیان کردیم که اسلام دینی است که اساس آن فطرت می باشد هر آنچه که فطرت به تساوی آن میان مردم گواهی بدهد، اسلام در آن آهنگ مساوات می کند و هر آنچه که فطرت به تفاوت مواهب بشری گواهی بدهد، اسلام حق آن را چنانکه شایسته است به وی می دهد». (ابن عاشور، د. ت، ص144).

 

2- حق زندگی:

از کلیات پنجگانه ای که تمامی ادیان و در رأس آنها اسلام، امر به حفظ آن کرده اند، همان حفظ زندگی می باشد و این گرانبهاترین چیزی است که انسان دارد. و اسلام حق زندگی را به عنوان قاعده ای اساسی قرار داده که بسیاری از احکام و محافظت از این حق مبتنی بر آن است. تجاوز به حق زندگی با قتل، جرم محسوب می شود و همچنین تجاوز به بخشی از این حق عقوبت مناسب خود را دارد.

اسلام گرفتن جان دیگری که حیات و زندگی اوست را جرمی ضد تمام انسانها قلمداد می کند و در مقابل رهانیدن جان از مرگ و نابودی نعمتی برای تمام انسانها قلمداد کرده است. خداوند متعال می فرماید:

« أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا »(مائده/ 32).

 «که هر کسی انسانی را بدون ارتکاب قتل، یا فساد در زمین بکشد، چنان است که گوئی همه انسانها را کشته است، و هر کسی انسانی را از مرگ رهائی بخشد، چنان است که گوئی همه مردم را زنده کرده است».

از ابن عباس رضی الله عنه  روایت شده است که می فرماید: «یک نفر در زمان پیامبر  صلی الله علیه وسلم  و در مدینه کشته شده بود و کسی نمی دانست که چه کسی وی را کشته است. پیامبر  صلی الله علیه وسلم  بالای منبر رفت و فرمود: «ای مردم یک نفر کشته شده است و حال آنکه من میان شما هستم و کسی نمی داند که چه کسی وی را کشته است. اگر تمامی اهل آسمان و زمین در قتل یک نفر مشارکت بکنند، خداوند متعال همگی آنها را عذاب می دهد، مگر چیز دیگری بخواهد که خود انجام می دهد». (الهندی، 6/26).

پیامبر  صلی الله علیه وسلم  می فرماید: «قطعاً نابودی دنیا بهتر از کشته شدن یک نفر مسلمان است». (الترمذی، 4/ 16، شماره 1395).

 

مسلمان و غیر مسلمان از دیدگاه اسلام در حرام بودن خونشان و استحقاق زندگی یکسان هستند. به همین دلیل تجاوز به صلح پذیران اهل کتاب و انکار و فحش دادن به آنها مانند تجاوز به مسلمان است و در دنیا و آخرت فرد متجاوز عاقبت بدی دارد. در این مورد پیامبر  صلی الله علیه وسلم  می فرماید: «کسی که شخص معاهد و هم پیمانی را بکشد، بوی بهشت را احساس نمی کند». (البخاری، 1388، 6/ 2533، 2534). و همچنین می فرماید: «کسی که یک نفر از اهل ذمه را به قتل برساند، خداوند بهشت را بر وی حرام می کند». (النسائی، 8/ 23).

اسلام قطعاً هر عملی را که از حق زندگی بکاهد، حرام کرده است. خواه آن عمل ترساندن، اهانت، زدن، بازداشت کردن، تجاوز کردن یا طعنه به آبروی شخص باشد، فرقی نمی کند. چون این حق زندگی نعمتی است که خداوند متعال به انسان داده است و آن را با بزرگترین حصار ضمانتی محصور کرده است. تا آن را از هر تجاوز و دشمنی حمایت کند. در اسلام زندگی مادی و ادبی انسان جایگاه رعایت و احترام است. و این حقی است که همگی انسانها بدون تمایز و تفرقه از آن برخوردارند. خداوند متعال می فرماید:

« وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ »(مائده/ 45).

«و در آن مقرر داشتیم که انسان در برابر انسان و چشم در برابر چشم و بینی در برابر بینی و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان و جراحتها قصاص دارد».

و پیامبر  صلی الله علیه وسلم  می فرماید: «کسی که خادم و برده اش را بکشد ما او را می کشیم». (الدارمی، ج2/250).

 

تداوم این حق به فرزندان نیز می رسد. با وجود اینکه عاطفه پدری و عشق والدین به فرزندانشان معروف است، چگونه می توان تصور کرد که پدری فرزندش را کشته است ولی به هر حال این امر در حالتهای نادر اتفاق افتاده و خواهد افتاد. و حالت و موقعیت شاذ و نادر همچنان که فقها می گویند؛ حکمی ندارد. و با وجود این اسلام از آن نهی کرده و این جرم را حرام می داند و آن را گناه بسیار بزرگ قلمداد می کند. خداوند متعال می فرماید:

« وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئًا كَبِيرًا»
 (اسراء/ 31).

 «و فرزندانتان را از ترس فقر و تنگدستی نکشید. ما آنان و شما را روزی می دهیم بی گمان کشتن ایشان گناه بزرگی است».

 و همچنین می فرماید:

 « وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ (8) بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» (تكوير/ 9-8). «و هنگامی که از دختر زنده بگور پرسیده می شود. به سبب کدامین گناه کشته شده است».

و پیامبر  صلی الله علیه وسلم  در این مورد می فرماید: «خداوند قطعاً نافرمانی و بی حرمتی به مادران و زنده به گور کردن دختران را حرام کرده است». (البخاری، 2/ 484).

شریعت اسلام تجاوز به این حق را (ناحق) حرام اعلام کرده است. خداوند متعال می فرماید:

 « وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ» (اسرا/ 33).

 «و کسی را نکشید که خداوند کشتن او را –جز به حق- حرام کرده است».

 

و عقوبت قصاص را برای کسی که به این حق تجاوز کند، در نظر گرفته است. خداوند متعال می فرماید:

 « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى » (بقره/ 178). «درباره گشتگان قصاص بر شما فرض شده است».

شریعت اسلام عقوبت قصاص را معتبر دانسته است هر چند که خود قصاص گرفتن جان دیگری و سلب حیات از وی است حیاتی که قضاوتهایی در مورد جرمها بر آن مترتب است تا بنیاد مجرمان را بر کند. همان مجرمانی که وقتی عقوبت و مانعی برای انجام جرم نمی بینند مسیر را برای ورود دیگران نیز به آن جرم هموار می کنند. خداوند متعال می فرماید:

« وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ »(بقره/ 179). «ای صاحبان خرد! برای شما در قصاص، حیات و زندگی است».

هر چند که اسلام در دنیا عقوبتهایی را برای ادامه زندگی و حمایت و دفاع از این حق گذاشته است و این بخاطر زشتی این کار بوده است، در آخرت نیز عقوبتهای اخروی گذاشته است که شدیدتر از عقوبتهای دنیوی می باشد. خداوند متعال می فرماید:

« وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا »(نساء/ 93).

«و کسی که مؤمنی را از روی عمد بکشد کیفر او دوزخ است و جاودانه در آنجا می ماند و خداوند بر او خشم می گیرد و او را از رحمت خود محروم می سازد و عذاب عظیمی برای وی تهیه می بیند».

اسلام در محافظت از این حق بسیار دورنگر بوده است. تا جایی که از خودکشی نیز نهی کرده است و این کار را زشت ترین انواع قتلها به شمار آورده است. چون حق حیات و زندگی فقط ملک خداوند می باشد که خود هستی بخش و زندگی بخش است. پس تجاوز به آن را حرام کرده است حتی برای کسی که از این حق برخوردار است و خود صاحب حق می باشد چون طبیعت انسان این است که بر حفظ جان خود اصرار بورزد. و جز انسانهای ناامید از رحمت خداوند، هیچ کس کاری را بر آن مقدم نمی کند و این زمانی است که خللی در قوای عقلی فرد نباشد. خداوند متعال می فرماید: « وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ» (نساء/ 29). «خودکشی مکنید».

و پیامبر  صلی الله علیه وسلم  می فرماید: کسی که خود را با آلت آهنی بکشد، همان آلت در دستش است در حالی که آن را رو به شکمش گرفته در جهنم به طور ابدی می ماند. و کسی که خود را با سم بکشد، با سمی که در دست دارد و آن را احساس می کند در آتش جهنم وارد می شود و تا ابد می ماند و کسی که خود را از کوهی پرت کند تا خودکشی کند، در آتش جهنم پرت می شود و تا ابد در آن می ماند». (البخاری، 1388، 1/ 459).

 

3- حق انسان در امن زیستن:

اسلام علاوه بر محافظت از زندگی، بر پیشرفت زندگی انسانها نیز حریص است و این جز با تمام صورتهای امنیت حاصل نمی شود. خواه این امنیت در درون خود فرد و با اعتقاد صحیح باشد و خواه امنیت جمعی و با رفتار متمرکز بر عقیده باشد، فرقی نمی کند.

زیستن با امنیت وقتی امکانپذیر است که جز محافظت بر کلیات پنجگانه که ادیان سماوی و در رأس آنها اسلام بر آن نازل شده اند محافظت شود. این کلیات پنجگانه مقاصد شریعت نامیده می شود که عبارتند از: حفظ دین، حفظ جان، حفظ عقل، حفظ آبرو و ناموس و حفظ مال. امام غزالی می گوید: «همانا جلب منفعتها و دفع ضررها، مقاصد حق و صلاح مردم در بدست آوردن اهدافشان می باشد. ولی منظور ما از مصلحت، محافظت از اهداف و مقاصد شریعت می باشد، و مقصود شریعت از خلقت انسانها پنج چیز می باشد؛ حفظ دینشان، حفظ جانشان، حفظ عقلشان و حفظ نسلشان و حفظ اموالشان. هر آنچه که حفظ این اصول پنجگانه را تضمین کند مصلحت و هر آنچه که این اصول را از بین ببرد، مفسده است. و دفع این مفسده ها مصلحت است. حفظ این اصول پنجگانه در مرتبه ضروریات واقع شده است و در میان مصلحتها قویترین مرتبه را دارد. برای مثال داوری شرع در مورد قتل کافر گمراه کننده و عقوبت شخص بدعت گزاری که دیگران را به بدعت خود می خواند. چون این اعمال باعث از بین رفتن دین مردم می شود. و همچنین قضاوت و داوری شریعت و امر به وجوب قصاص، چون در آن حفظ جانهای دیگران نهفته است. و همچنین واجب کردن حد شرب خمر چون حفظ عقلها را در بر دارد. که معیار و ملاک تکلیف می باشد. و واجب کردن حد زنا، چون حفظ نسب را به دنبال دارد و واجب کردن زجر و عذاب غاصب و سارق، چون بدین وسیله اموال حفظ می شود. اموالی که معاش مردم هستند و بدان نیاز دارند. از بین بردن این امور پنجگانه و دفع کردن آنها محال است مگر اینکه ملتی یا شریعتی از شریعتها را در بر بگیرد که به وسیله آن بخواهند مردم را اصلاح کنند. بنابراین شریعتها در تحریم کفر و قتل و زنا و سرقت و نوشیدن مسکرات (مست کننده‌ها) اختلافی ندارند». (المستصفی، ج1، ص88-287).

در هر یک از این ضروریات تمامی حاجیات و تحسینیات(حاجیات اموری هستند که انسانها برای برداشتن سختی و مشقت از خودشان به آن نیاز دارند ولی اگر این امور از بین رفتند، نظام زندگی مختل نمی شود، بلکه مردم در سختی قرار می گیرند. مثل رخصت در عبادات (نماز مسافر و ...) و تحسینیات اموری هستند که مقتضی آداب عالی و اخلاق استوار است و اگر نباشند نظام زندگی مختل نمی شود و مردم دچار سختی نیز نمی شوند بلکه زندگیشان بر خلاف مروت و خصوصیات بزرگ منشانه اخلاقی و فطرت سالم است. مثل ستر عورت و لباس خوب پوشیدن و ...( ) وجود دارد. این ضروریات به طور کلی حفظ کلیات پنجگانه را هدف قرار می دهند. کلیاتی که با هم زندگی امنی را برای انسان تشکیل می دهند. چون سلب این حق باعث تجاوز به یکی از کلیات پنجگانه می شود. اسلام برای حمایت از این مصلحتها دو روش را قرار داده است:

 

الف) روش حفظ و نگهداری

ب) روش عقاب و عذاب

 

الف) روش برقراری امنیت از طریق حفظ و نگهداری: اصل در انسان، سالم بودن فطرت است. چون ارزشهای حق و خیر و عدالت و فضیلت در طبیعت و فطرت انسان اصل است، فطرتی که خداوند انسان را بر آن سرشته است. و خلاف آن چیز زشت و ناپسندی است. و دلیل خللی که بر نفس و روان بشریت عارض می شود به کوتاهی در تربیت یا خطای توضیح یا الگوی بد بر می گردد. اسلام از تربیت فرد به تزکیه نفس یاد کرده است. و تزکیه نفس در خلال رسوخ و نفوذ ایمان در قلب و پاک کردن ظاهر و باطن و کاشتن نمونه های برتر و اخلاق فاضل در درون، طی تربیت و راهنمایی درست و سالم برای بیدار کردن اوامر نهفته خیر در درون و ریشه کن کردن شر و تجاوز می باشد. و هنگامی که این مفاهیم بلند انسانی در ذات وی رسوخ پیدا کند همگی تازیانه بزرگی جهت حد زدن متجاوزین به مصلحتهای اصلی انسان می شوند. و زندگی امن را ممکن می کند و این با مسائل زیر به دست می آید:

 

تربیت درون و باطن انسان: با برپا کردن یک مانع دینی در درون انسان می باشد.  و این با رسوخ اعتقاد و انجام عبادات از روی ایمان و خشوع می باشد.

« إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ »(عنكبوت/ 45). «مسلماً نماز از گناهان بزرگ و کارهای ناپسند باز می دارد».

چون تمام عبادات در اسلام، از جمله نماز و زکات و روزه و حج دارای بازدارنده های درونی هستند که باعث تهذیب رفتار و بالا رفتن فرد به مکارم اخلاق و ارزشهای عالی انسانی می شود که از جمله این ارزشها حیا و عفتی است که پیامبر  صلی الله علیه وسلم  به آن تشویق کرده است و آن را اخلاق این دین می داند و می فرماید: «هر دینی اخلاقی دارد و اخلاق اسلام حیا و عفت می باشد». (مالک، الموطأ، 1970،ص651).

 

برپایی جامعه فاضل: برای اینکه انسان با امنیت زندگی کند اسلام قصد برپایی جامعه فاضل کرده است که بر اساس مسؤولیت خانوادگی و اجتماعی و اقتصادی است که به توازن اجتماعی می انجامد. حاصل تمامی اینها عدالت اجتماعی می باشد. چون برآوردن نیازهای اساسی فرد به طریق مشروع  محافظت از حق و آزادی وی است و به همین دلیل فرد خودش را مغبون و متضرر نمی بیند. و در این منزلگاه اجتماعی درست، انسان درست و شایسته بار می آید.

«بدون شک برپایی جامعه بر اساس مسؤولیت، این کار وی است که هر گونه احساس ظلم و ستم و ضرری را از درون انسان مسلمان بزداید و او را از تفکر تجاوز به مصلحتهای اساسی جامعه دور کند». (نوذری، د. ت، ص25).

تشکیل افکار عمومی درست: و این با امر به معروف و نهی از منکر به دست می آید. خداوند متعال می فرماید:

« وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ »(آل عمران/ 104).

 «باید از میان شما گروهی باشند که دعوت به نیکی کنند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند وآنان خود رستگارند».

و خداوند متعال، امت اسلام را بخاطر داشتن این صفت مدح و ستایش کرده است و حتی گاهی امر به معروف و نهی از منکر را بر ایمان مقدم کرده است با وجود اینکه از ثمره های ایمان، امر به معروف و نهی از منکر است. خداوند متعال می فرماید:

« كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ »(آل عمران/ 110).

 «شما بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديد آورده شده است، [كه‏] به كار شايسته فرمان مى‏دهيد و از كار ناشايست باز مى‏داريد و به خدا ايمان داريد».

تشکیل افکار عمومی درست جامعه را از منابع فساد حفظ می کند. و از آماده سازی بسترهای مناسب برای بی احترامی به چیزهایی که خداوند حرام کرده است، ممانعت به عمل می آورد. (فوزی، د. ت، ص26).

امرها و نهی های خداوند را به جزای آخرت ربط بدهد: در حقیقت اسلام قوانین و تشریعهای خود را به ثواب و عقاب آخرت ربط داده است و این برای حمایت از مصلحتهای اساسی است که قوام و پایداری حق انسان در زیستنی آرام و امن است. «و این ارتباط اثر زیادی در اجرای احکام و اطاعت از آنها دارد. و نفس و درون انسان با طبیعت خود در معرض جنگهای شدید میان نیروهای خیر و شر در درون آن است. خداوند متعال می فرماید: «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا »(شمس/ 7). «سوگند به نفس آدمی و آنکه آن را ساخته و پرداخته کرده است».

و اسلام برای کم کردن شدت این جنگها و تضعیف کردن آن به نفع نیروهای خیر، عمل می کند چون نیروهایی در درون مخاطبین احکام اسلام وجود دارد که انگیزه التزام می باشند پس وعده ثواب به کسانی داده شده است که به امرها و نهی های اسلام عمل می کنند و وعید عقاب اخروی برای کسانی که مخالف آن عمل می کنند». (فوزی، د. ت، ص25).

خداوند متعال می فرماید:

« لْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (13) وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ »(نسا/ 14- 13).

 «این حدود خداست، هر کس از خدا و پیامبرش اطاعت کند خدا او را به باغهای (بهشت) وارد می کند که در آنها رودبارها روان است و جاودانه در آن می مانند و این پیروزی بزرگی است. و آن کس که از خدا و پیامبرش نافرمانی کند و از مرزهای (قوانین) خدا در گذرد. خداوند او را به آتش وارد می گرداند که جاودانه در آن می ماند و او را عذاب خوار کننده ای است».

خداوند متعال در مورد جرم قتل می فرماید:

« وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا »(نساء/ 93).

 «و کسی که مؤمنی را از روی عمد بکشد. کیفر او دوزخ است و جاودانه در آنجا می ماند. و خداوند بر او خشم می گیرد و او را از رحمت خود محروم می سازد و عذاب عظیمی برای وی تهیه می بیند».

 

توبه: باز بودن در توبه و امکان توبه کردن از طرف خداوند متعال برای بندگان گناهکارقرار داده شده که تأثیر زیادی در محقق کردن امنیت (حفظ و نگهداری) دارد.

« قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ »(زمر/ 53).

 «بگو ای بندگانم! ای آنان که در معاصی زیاده روی هم کرده اید! از لطف و مرحمت خدا مأیوس و ناامید نگردید. قطعاً خداوند همه گناهان را می آمرزد چرا که او بسیار آمرزگار و بسی مهربان است».

وقتی که فرد در خطاها و گناهان فرو می لغزد و راههای جلوش را بسته نمی بیند و از وسایل قطع امید نمی کند و در عفو و مغفرت خداوند راهی می یابد و بازگشت به مسیر درست را می داند، عضو مفید و درستی برای جامعه می شود هر چند که این طور هم نباشد.

از این امر به دست می آید که شخص گناهکار و خاطی در روی زمین با فساد ویرانی به بار می آورد. چون او خود را گناهکار می بیند و تا ابد خود را طرد شده و رانده شده می داند پس گناه و جرم در درون او ریشه دوانده و برای امنیت خطر ایجاد می کند پس او در درون خود آرام و امن نیست و جامعه از تجاوز وی به حق امنیت در امان نیستند. در حالی که با توبه همگی انسانها در امنیت و سلامت زندگی می کنند.

ادامه دارد...


د ليکنې ادامه
|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/11/9 او وخت1 PM  
 ریاض الصالحین

1 . باب در مورد اخلاص و درست ساختن نيت در همهء کردارها و گفتار ها وحالات پوشيده و پنهان.
قال الله تعالی: { وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاء وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذَلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ} البينة: ٥
و قال تعالی: { إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ} المؤمنون: ٣٧
و قال تعالی: { قُلْ إِن تُخْفُواْ مَا فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّهُ وَيَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ} آل عمران: ٢٩
خداوند ميفرمايد: و امر نشدند مگر اينکه خدا را به اخلاص کامل در دين اسلام پرستش کنند، و از غير دين حق روی گردانند و برپا دارند نماز را و بدهند زکات را و اين است دين درست. بينه: 5
و ميفرمايد: هرگز گوشت و خون اين قربانی ها نزد خداوند به درجهء قبول نميرسد و ليک تقوی شماست که در پيشگاه خدا بدرجهء قبول می رسد. حج: 37
و ميفرمايد: بگو اگر پنهان کنيد آنچه در دلهای شا است يا آشکار نمائيد، خداوند آن را می داند. آل عمران: 29


1 - وعَنْ أَميرِ الْمُؤْمِنِينَ أبي حفْصٍ عُمرَ بنِ الْخَطَّابِ بْن نُفَيْل بْنِ عَبْد الْعُزَّى بن رياح بْن عبدِ اللَّهِ بْن قُرْطِ بْنِ رزاح بْنِ عَدِيِّ بْن كَعْبِ بْن لُؤَيِّ بن غالبٍ القُرَشِيِّ العدوي. رضي الله عنه، قال: سمعْتُ رسُولَ الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم يقُولُ « إنَّما الأَعمالُ بالنِّيَّات، وإِنَّمَا لِكُلِّ امرئٍ مَا نَوَى ، فمنْ كانَتْ هجْرَتُهُ إِلَى الله ورَسُولِهِ فهجرتُه إلى الله ورسُولِه، ومنْ كاَنْت هجْرَتُه لدُنْيَا يُصيبُها، أَو امرَأَةٍ يَنْكحُها فهْجْرَتُهُ إلى ما هَاجَر إليْهِ » متَّفَقٌ على صحَّتِه.

1 - از حضرت عمر بن الخطاب رضی الله عنه روايت شده که گفت:
از رسول خدا صلی الله عليه وسلم شنيدم که فرمود: همانا ثواب اعمال به نيت بستگی دارد و هر کس نتيجهء نيت خود را درميابد، پس کسی که هجرت او بسوی خدا و رسول او است ثواب هجرت بسوی خدا ورسولش را در مي يابد و کسی که هجرتش بسوی دنيا باشد بآن ميرسد يا هجرت او برای ازدواج با زنی باشد، پس هجرت او بسوی چيزيست که برای رسيدن به آن هجرت نموده است.
ش: اين حديث معنا و مفهوم وسيعی دارد و می رساند که مسلمان بايد در همهء اعمال و اقوال خويش رضای خداوند را منظور نظر خويش قرار دهد زيرا بدون اخلاص نيت خداوند ثوابی و مکافاتی نيکو در برابر عمل انسان نمی دهد. و هم بايد گفت که هجرت لفظی آنست که انسان خانه و کاشانه اش را برای خدا رها کند، ولی هجرت حقيقی آنست که انسان از گناهان و منهيات خداوندی دوری جويد چنانچه در حديث ديگر آمده: و المهاجر من هجر ما نهی الله عنه. (مترجم)

 

2 - وَعَنْ أُمِّ الْمُؤْمِنِينَ أُمِّ عَبْدِ اللَّهِ عَائشَةَ رَضيَ الله عنها قالت: قال رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: «يَغْزُو جَيْشٌ الْكَعْبَةَ فَإِذَا كَانُوا ببيْداءَ مِنَ الأَرْضِ يُخْسَفُ بأَوَّلِهِم وَآخِرِهِمْ ». قَالَت: قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّه، كَيْفَ يُخْسَفُ بَأَوَّلِهِم وَآخِرِهِمْ وَفِيهِمْ أَسْوَاقُهُمْ وَمَنْ لَيْسَ مِنهُم،؟ قال: «يُخْسَفُ بِأَوَّلِهِم وَآخِرِهِم، ثُمَّ يُبْعَثُون عَلَى نِيَّاتِهِمْ » مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ.

2 - از ام المؤمنين عائشه رضی الله عنها روايت است که گفت:
پيامبر خدا صلی ا لله عليه وسلم فرمود: لشکری برای تسلط بر کعبه می جنگند و چون به زمين صحرايی رسند، اول و آخر شان به زمين فرو برده شوند. عائشه رضی الله عنها گفت: به رسول خدا صلی الله عليه وسلم گفتم: ای رسول خدا چگونه همه شان به زمين فرو برده می شوند، در حاليکه در ميان شان بازاريان و کسانی هستند که در عقيده و فکر و عمل با ايشان نيستند؟ آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: همهء شان به زمين فرو برده می شوند، ولی در آخرت بر طبق نيت های شان برانگيخته می گردند.

 

 3- وعَنْ عَائِشَة رَضِيَ الله عنْهَا قَالَت قالَ النَّبِيُّ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: «لا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ، وَلكنْ جِهَادٌ وَنِيَّةٌ ، وَإِذَا اسْتُنْفرِتُمْ فانْفِرُوا» مُتَّفَقٌ عَلَيْه.
وَمَعْنَاه: لا هِجْرَةَ مِنْ مَكَّةَ لأَنَّهَا صَارَتْ دَارَ إِسْلام.

 

3 - از عائشه رضی الله عنها روايت است که پيامبر خدا صلی الله عليه وسلم فرمود:
هجرتی بعد از فتح نيست، ولی جهاد و نيت جهاد به حال خود باقيست و هرگاه به جهاد دعوت شديد، آن را لبيک گفته، بسوی آن بشتابيد.
معنای حديث آنست که هجرتی از مکه وجود ندارد، زيرا مکهء مکرمه سرزمين اسلام گرديده است.
ش: در بارهء مفهوم اين حديث امام خطابی گويد: برای مسلمانان در آن وقت به علت اينکه مکه فتح گرديده و مسلمانان برای دين شان نگرانی نداشته اند هجرتی بسوی مدينه لازم نبود. چون، علت وجوب هجرت در ابتداء نيز بخاطر قلت مسلمين در آن وقت در مدينه بوده تا بدين ترتيب مسلمانان در مدينه زياد شده و قدرت يابند، که در واقع اين هجرت به سوی پيامبر خدا و حمايت از ايشان و تعليم دين بوده است، اما پس از فتح مکه از اين امر بی نيازی بوده و مسلمين توان و نيروی حمايت از خويش را داشته اند. (مترجم)

 

4 - وعَنْ أبي عَبْدِ اللَّهِ جابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الأَنْصَارِيِّ رضِيَ الله عنْهُمَا قال:كُنَّا مَع النَّبِيِّ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم في غَزَاة فَقال: «إِنَّ بِالْمَدِينَةِ لَرِجَالاً مَا سِرْتُمْ مَسِيرا، وَلاَ قَطَعْتُمْ وَادِياً إِلاَّ كانُوا مَعكُم حَبَسَهُمُ الْمَرَضُ» وَفِي روايَةِ : «إِلاَّ شَركُوكُمْ في الأَجْرِ» رَواهُ مُسْلِم.
ورواهُ البُخَارِيُّ عَنْ أَنَسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قال:رَجَعْنَا مِنْ غَزْوَةِ تَبُوكَ مَعَ النَّبِيِّ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم فَقَالَ: «إِنَّ أَقْوَامَاً خلْفَنَا بالمدِينةِ مَا سَلَكْنَا شِعْباً وَلاَ وَادِياً إِلاَّ وَهُمْ مَعَنَا، حَبَسَهُمْ الْعُذْرُ».



4 - از ابی عبد الله جابر بن عبد الله انصاری رضی الله عنه روايت است که فرمود:
ما در جنگی از جنگهای پيامبر اسلام صلی الله عليه وسلم شرکت داشتيم، آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: همانا در مدينه مردانی هستند که شما مسيری را طی نکرديد و در هيچ واديی را سير ننموديد، مگر اينکه آنان با شما بودند که بيماری آنها را از همراهی با شما باز داشته است و در روايتی آمده است، مگر اينکه آنها در اجر با شما شريک اند.
و بخاری رحمه الله آن را از انس رضی الله عنه روايت نموده که فرمود: ما از جنگ تبوک با پيامبر صلی الله عليه وسلم بازگشتيم، آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: همانا، در مدينه کسانی را ترک نموديم که هيچ راه کوهستانی و هيچ وادی را طی نکرديم مگر اينکه آنان با ما بودند و جز عذر، آنها را چيزی از همراهی با ما باز نداشت.
ش: را جع به شرح اين حديث مبارک عاقولی در شرح المصابيح گويد: اين حديث می رساند که آنان در اجر مساوی و شريک بوده و به آيه ای کريمهء (لايستوی القاعدون) چون استدلال گردد مفهوم ترجيح جانب غازی بر قاعد را می رساند، و البته اين قاعد هم در صورتيکه عذری نداشته باشد و بدون عذر از جهاد باز ماند، بنا براين در ميان حديث مبارک و آيهء کريمهء مذکوره تنافسی ديده نمی شود.

 

5 - وَعَنْ أبي يَزِيدَ مَعْنِ بْن يَزِيدَ بْنِ الأَخْنسِ رضي الله عَنْهمْ، وَهُوَ وَأَبُوهُ وَجَدّهُ صَحَابِيُّونَ، قَال: كَانَ أبي يَزِيدُ أَخْرَجَ دَنَانِيرَ يَتصَدَّقُ بِهَا فَوَضَعَهَا عِنْدَ رَجُلٍ في الْمَسْجِدِ فَجِئْتُ فَأَخَذْتُهَا فَأَتيْتُهُ بِهَا. فَقال: وَاللَّهِ مَا إِيَّاكَ أَرَدْت، فَخَاصمْتُهُ إِلَى رسول اللَّهِ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم فَقَالَ: «لَكَ مَا نويْتَ يَا يَزِيد، وَلَكَ مَا أَخذْتَ يَا مَعْنُ » رواه البخاري



5 - از ابو يزيد معن بن يزيد بن الاخنس رضی الله عنه روايت شده که:
خود و پدر و پدربزرگش همه صحابی بودند،گفت: پدرم ابويزيد بمنظور صدقه دادن چند ديناری را نزد شخصی در مسجد گذاشت تا آن را برای نيازمندی صدقه دهد، سپس من آمده و آن مبلغ را گرفتم و نزد پدرم آوردم، پدرم گفت: بخدا من نخواستم که اين پول برای تو داده شود و من بحضور پيامبر صلی الله عليه وسلم آمده با پدرم در اين مورد، مخاصمه و از او پيش پيامبر صلی الله عليه وسلم شکايت بردم، آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود که: ای يزيد تو بر اساس نيت خويش اجر داده می شوی، و تو ای معن صاحب پولی هستی که گرفته ای.
ش: درين حديث اشاره است به روا بودن فخر کردن به مواهب پروردگارو صحبت نمودن از نعمت رب الجليل و هم روا بودن رفتن نزد حاکم چنانچه دعوی ميان پدر و پسر هم باشد و اينکه مطلق اين کار عقوق و نافرمانی بشمار نمی رود و هم اينکه نماينده گرفتن در صدقه دادن و بخصوص در صدقهء نافله جواز دارد و هم اينکه صدقه دهنده به طبق نيت خويش مزد داده می شود، خواه به مستحق برسد يا خير.

6 - وَعَنْ أبي إِسْحَاقَ سعْدِ بْنِ أبي وَقَّاصٍ مَالك بن أُهَيْبِ بْنِ عَبْدِ مَنَافِ بْنِ زُهرةَ بْنِ كِلابِ بْنِ مُرَّةَ بْنِ كعْبِ بنِ لُؤىٍّ الْقُرشِيِّ الزُّهَرِيِّ رضِي اللَّهُ عَنْهُ، أَحدِ الْعَشرة الْمَشْهودِ لَهمْ بِالْجَنَّة ، رضِي اللَّهُ عَنْهُم قال: « جَاءَنِي رسولُ الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم يَعُودُنِي عَامَ حَجَّة الْوَداعِ مِنْ وَجعٍ اشْتدَّ بِي فَقُلْت: يا رسُول اللَّهِ إِنِّي قَدْ بلغَ بِي مِن الْوجعِ مَا تَرى ، وَأَنَا ذُو مَالٍ وَلاَ يَرثُنِي إِلاَّ ابْنةٌ لِي، أَفأَتصَدَّق بثُلُثَىْ مالِي؟ قَالَ: لا، قُلْت: فالشَّطُر يَارسوُلَ الله؟ فقال: لا، قُلْتُ فالثُّلُثُ يا رسول اللَّه؟ قال: الثُّلثُ والثُّلُثُ كثِيرٌ أَوْ كَبِيرٌ إِنَّكَ إِنْ تَذرَ وَرثتك أغنِياءَ خَيْرٌ مِن أَنْ تذرهُمْ عالَةً يَتكفَّفُونَ النَّاس، وَإِنَّكَ لَنْ تُنفِق نَفَقةً تبْتغِي بِهَا وجْهَ الله إِلاَّ أُجرْتَ عَلَيْهَا حَتَّى ما تَجْعلُ في امْرَأَتكَ قَال: فَقلْت: يَا رَسُولَ الله أُخَلَّفَ بَعْدَ أَصْحَابِي؟ قَال: إِنَّك لن تُخَلَّفَ فتعْمَل عَمَلاً تَبْتغِي بِهِ وَجْهَ الله إلاَّ ازْددْتَ بِهِ دَرجةً ورِفعةً ولعَلَّك أَنْ تُخلَّف حَتَى ينْتفعَ بكَ أَقَوامٌ وَيُضَرَّ بك آخرُونَ. اللَّهُمَّ أَمْضِ لأِصْحابي هجْرتَهُم، وَلاَ ترُدَّهُمْ عَلَى أَعْقَابِهم، لَكن الْبائسُ سعْدُ بْنُ خـوْلَةَ « يرْثى لَهُ رسولُ الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم» أَن مَاتَ بمكَّةَ » متفقٌ عليه.

6 - از ابی اسحاق سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه، وی يکی از ده ياريست که به بهشت نويد داده شده است، روايت است که فرمود:
به دنبال بيماری سختی که در حجة الوداع به آن مبتلا شده بودم، پيامبر صلی الله عليه وسلم به عيادتم آمدند، خدمت شان عرض کرده گفتم: ای رسول خدا، خود مشاهده می کنيد که چقدر بيماری بر من فشار آورده و من مرد ثروتمندی هستم و بجز يک دختر وارثی ندارم،آيا اجازه می فرمائيد که 3/2 مالم را صدقه بدهم؟
فرمود: خير! گفتم: نصف آنرا چطور؟
فرمود: نه.
گفتم: 3/1 حصهء مالم را چطور؟
فرمود: بلی. 3/1 حصهء مالت را صدقه بده. 3/1 حصه هم زياد است يا فرمود هنگفت است. همانا اگر تو ورثه ات را، غنی بگذاری، بهتر از آنست که آنها را فقير و نيازمند ترک کنی،که دست شان بسوی مردم دراز باشد. تو هيچ مصرفی بمنظور رضای الهی انجام نمی دهی، مگر اينکه ثواب آن را در می يابی، حتی لقمه ای را که در دهن همسرت میگذاری.
گفت: عرض کردم يا رسول الله، آيا بعد از دوستانم می مانم يا چطور؟
فرمود: که تو بعد از ايشان نمی مانی، در حاليکه عملی انجام می دهی تا رضای الهی را دريابی مگر اينکه بر مقام و منزلتت افزوده می شود و شايد تو بمانی تا برخی از تو نفع برند و برخی ديگر "کفار" از تو زيان ببينند، سپس فرمود: خدايا، هجرت اصحابم را قبول بفرما و آنان را به گذشتگان شان باز مگردان، ولی بيچاره سعد بن خوله است، گويی پيامبر صلی الله عليه وسلم در بارهء او اظهار اندوه می نمايند زيرا او به مکه وفات يافته بود.
ش: ابن حجردر فتح الباری می گويد: آنان دوست نداشتند در سرزمينی که بخاطر خدا از آن هجرت کرده اند اقامت نمايند، از اين جهت سعد ترسيد که مبادا در آن بميرد و رسول الله صلی الله عليه وسلم از مردن سعد بن خوله در آن ابراز اندوه فرمود.
و اين حديث دليل است بر اينکه وصيت به زياده از 3/1 مال جواز ندارد، و هم نيکو بودن واستحباب عيادت بزرگ از پيروانش و تشويق بر صلهء رحم از آن دريافت می گردد. (مترجم)

 

7 - وَعَنْ أبي هُريْرة عَبْدِ الرَّحْمن بْنِ صخْرٍ رضي الله عَنْهُ قال: قالَ رَسُولُ الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: «إِنَّ الله لا يَنْظُرُ إِلى أَجْسامِكْم، وَلا إِلى صُوَرِكُم، وَلَكِنْ يَنْظُرُ إِلَى قُلُوبِكُمْ وَأَعمالِكُمْ » رواه مسلم.

7 - از ابو هريرة عبد الرحمن بن صخر رضی الله عنه روايت است که گفت:
آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: همانا خداوند به پيکرها و چهره های شما نمی نگرد، بلکه به دلهای شما می نگرد.
ش: اين حديث دلالت می کند بر اينکه انسان از نيت و عمل خويش مورد باز پرس قرار می گيرد، از اينرو لازم است نيت خويش را خالص برای خدا ساخته و عمل خويش را مطابق احکام خدا و رسولش صلی الله عليه وسلم عيار سازد.

8 - وعَنْ أبي مُوسَى عبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ الأَشعرِيِّ رضِي الله عنه قالَ: سُئِلَ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم عَنِ الرَّجُلِ يُقاتِلُ شَجَاعَةً ، ويُقاتِلُ حَمِيَّةً ويقاتِلُ رِياء، أَيُّ ذلِك في سَبِيلِ اللَّهِ؟ فَقَالَ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: « مَنْ قاتَلَ لِتَكُون كلِمةُ اللَّهِ هِي الْعُلْيَا فهُوَ في سَبِيلِ اللَّهِ » مُتَّفَقٌ عليه

8 - از ابو موسی عبد الله بن قيس اشعری رضی الله عنهما روايت است که گفت:
از آنحضرت صلی الله عليه وسلم در مورد مردی پرسش بعمل آمد، که برای اظهار شجاعت و دليری، يا روی عصبيت قومی و يا بخاطر رياء می رزمد، که کدام يک از اينها فی سبيل الله به حساب می آيد؟
آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: آنکه بخاطر اعلای کلمة الله بجنگد، آن فی سبيل الله به حساب می آيد.

 

9 - وعن أبي بَكْرَة نُفيْعِ بْنِ الْحارِثِ الثَّقفِي رَضِي الله عنه أَنَّ النَّبِيَّ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم قال: «إِذَا الْتقَى الْمُسْلِمَانِ بسيْفيْهِمَا فالْقاتِلُ والمقْتُولُ في النَّارِ» قُلْت: يَا رَسُول اللَّه، هَذَا الْقَاتِلُ فمَا بَالُ الْمقْتُول؟ قَال: «إِنَّهُ كَانَ حَرِيصاً عَلَى قَتْلِ صَاحِبِهِ» متفقٌ عليه.



9 - از ابوبکره نفيع بن حارث ثقفی رضی الله عنه روايت است که:
آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: هرگاه دو مسلمان با شمشيرهای شان در برابر هم قرار بگيرند، قاتل و مقتول (کشنده و کشته شده) هر دو در آتش اند. گفتم: ای رسول خدا، اين شخص قاتل و کشنده است که به دوزخ می رود، مقتول و کشته شده چرا؟
آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمودند: چون او حريص بود که دوستش را بقتل برساند.
ش: اين حديث وعيد و تهديد است برای آنانيکه بمنظور دشمنی دنيوی يا طلب حکومت و زمامداری بجنگند، اما آنکه با اهل بغی و سرکشان بجنگد، يا در مقابل متجاوز از خود دفاع کند و کشته شود، داخل اين وعيد نيست. زيرا شريعت برای او اجازه داده است.
و حديث دليل است بر عقوبت آنکه در دلش نيت چيزی را بکند و بر آن مصمم شود، هرچند بر انجام آن قدرت نيابد.

10 - وَعَنْ أبي هُرَيْرَةَ رَضِيَ الله عنه قال: قال رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: «صَلاَةُ الرَّجُلِ في جماعةٍ تزيدُ عَلَى صَلاَتِهِ في سُوقِهِ وَبَيْتِهِ بضْعاً وعِشْرينَ دَرَجَةً ، وذلِكَ أَنَّ أَحَدَهُمْ إِذا تَوَضَّأَ فَأَحْسَنَ الْوُضُوء، ثُمَّ أَتَى الْمَسْجِد لا يُرِيدُ إِلاَّ الصَّلاَةَ ، لا يَنْهَزُهُ إِلاَّ الصَّلاَةُ ، لَمْ يَخطُ خُطوَةً إِلاَّ رُفِعَ لَهُ بِها دَرجةٌ ، وَحُطَّ عَنْهُ بِهَا خَطيئَةٌ حتَّى يَدْخلَ الْمَسْجِد، فَإِذَا دخل الْمَسْجِدَ كانَ في الصَّلاَةِ مَا كَانَتِ الصَّلاةُ هِيَ التي تحبِسُه، وَالْمَلائِكَةُ يُصَلُّونَ عَلَى أَحَدكُمْ ما دام في مَجْلِسهِ الَّذي صَلَّى فِيه، يقُولُون: اللَّهُمَّ ارْحَمْه، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لَه، اللَّهُمَّ تُبْ عَلَيْه، مالَمْ يُؤْذِ فِيه، مَا لَمْ يُحْدِثْ فِيهِ » متفقٌ عليه

10 - از ابوهريرة رضی الله عنه روايت است که:
آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: که نماز شخص در جماعت بيست و چند درجه بر نمازش در خانه و بازارش برتری دارد. زيرا هرگاه يکی از شما درست وضوء بسازد و سپس فقط بمنظور ادای نماز به مسجد بيايد، و هيچ امری جز نماز او را به سوی مسجد نراند، هيچ قدمی نمی گذارد مگر اينکه در برابر آن يک درجه مقامش بالا می رود، و يک گناهش کم می شود تا به مسجد برسد، چون به مسجد درآيد، تا هنگامی که نماز مانع برآمدنش شود، گويی در نماز می باشد و اجر آن را می برد، و فرشتگان تا ماداميکه يکی از شما در جای نماز خواندنش نشسته باشد و بر وی دعا می فرستند و می گويند: خدايا بر وی رحمت بفرست، خدايا او را بيامرز، خدايا توبه اش را بپذير، تا لحظه ای که کسی را دران اذيت نکرده، يا بی وضوء نشود.
ش: فضيلتی که در حديث آمده مختص به نماز جماعتی می باشد که در مسجد اداء گردد. اما نماز در خانه قطعاً بهتر از نماز در بازار بوده، چون نقل گرديده که بازارها محل شياطين می باشند، و بدون شک نماز با جماعت در بازار و خانه از نماز انفرادی برتر است.

 

11 - وَعَنْ أبي الْعَبَّاسِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَِّلب رَضِي الله عنهما، عَنْ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم ، فِيما يَرْوى عَنْ ربِّه، تَبَارَكَ وَتَعَالَى قال: «إِنَّ الله كتَبَ الْحسناتِ والسَّيِّئاتِ ثُمَّ بَيَّنَ ذلك: فمَنْ همَّ بِحَسَنةٍ فَلمْ يعْمَلْهَا كتبَهَا اللَّهُ عِنْدَهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى عِنْدَهُ حسنةً كامِلةً وَإِنْ همَّ بهَا فَعَمِلَهَا كَتَبَهَا اللَّهُ عَشْر حَسَنَاتٍ إِلَى سَبْعِمَائِةِ ضِعْفٍ إِلَى أَضْعَافٍ كثيرةٍ ، وَإِنْ هَمَّ بِسيِّئَةِ فَلَمْ يَعْمَلْهَا كَتَبَهَا اللَّهُ عِنْدَهُ حَسَنَةً كامِلَةً ، وَإِنْ هَمَّ بِها فعَمِلهَا كَتَبَهَا اللَّهُ سَيِّئَةً وَاحِدَةً» متفقٌ عليه.



11 - از ابو العباس عبد الله بن عباس بن عبد المطلب رضی الله عنهما از رسول خدا صلی الله عليه وسلم منقول است، از آنچه که از پروردگارش جل جلاله روايت می کند که فرمود: خداوند نيکی ها و بديها را نوشته و سپس آن را بيان داشت، پس کسی که قصد انجام عمل نيکی را بنمايد، و آن را انجام ندهد، خداوند تبارک و تعالی در نزد خويش برايش يک نيکی و حسنهء کامل می نويسد، اگر قصد انجام آن نموده و آن را عملی ساخت، خداوند در نزد خويش ده حسنه تا هفتصد برابر و بيشتر از آن برای او می نويسد واگر شخصی قصد انجام عمل بدی را نمود و آن را عملی نساخت خداوند برايش از پيشگاه خود يک حسنهء کامل می نويسد و هرگاه قصدش را نموده و آن را عملی ساخت خداوند آن را يک بدی و سيئه می نويسد.

 

12 - وعن أبي عَبْد الرَّحْمَن عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ الْخطَّابِ، رضي الله عنهما قال: سَمِعْتُ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم يَقُولُ: «انْطَلَقَ ثَلاَثَةُ نفر مِمَّنْ كَانَ قَبْلَكُمْ حَتَّى آوَاهُمُ الْمبِيتُ إِلَى غَارٍ فَدَخَلُوهُ، فانْحَدَرَتْ صَخْرةٌ مِنَ الْجبلِ فَسَدَّتْ عَلَيْهِمْ الْغَارَ، فَقَالُوا: إِنَّهُ لا يُنْجِيكُمْ مِنْ الصَّخْرَةِ إِلاَّ أَنْ تَدْعُوا الله تعالى بصالح أَعْمَالكُم.
قال رجلٌ مِنهُم: اللَّهُمَّ كَانَ لِي أَبَوانِ شَيْخَانِ كَبِيران، وكُنْتُ لاَ أَغبِقُ قبْلهَما أَهْلاً وَلا مالاً فنأَى بي طَلَبُ الشَّجرِ يَوْماً فَلمْ أُرِحْ عَلَيْهمَا حَتَّى نَامَا فَحَلبْت لَهُمَا غبُوقَهمَا فَوَجَدْتُهُمَا نَائِميْن، فَكَرِهْت أَنْ أُوقظَهمَا وَأَنْ أَغْبِقَ قَبْلَهُمَا أَهْلاً أَوْ مَالاً، فَلَبِثْتُ وَالْقَدَحُ عَلَى يَدِى أَنْتَظِرُ اسْتِيقَاظَهُما حَتَّى بَرَقَ الْفَجْرُ وَالصِّبْيَةُ يَتَضاغَوْنَ عِنْدَ قَدَمى فَاسْتَيْقظَا فَشَربَا غَبُوقَهُمَا. اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتُ فَعَلْتُ ذَلِكَ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ فَفَرِّجْ عَنَّا مَا نَحْنُ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الصَّخْرَة ، فانْفَرَجَتْ شَيْئاً لا يَسْتَطيعُونَ الْخُرُوجَ مِنْه.
قال الآخر: اللَّهُمَّ إِنَّهُ كَانتْ لِيَ ابْنَةُ عمٍّ كانتْ أَحَبَّ النَّاسِ إِلَيَّ » وفي رواية : « كُنْتُ أُحِبُّهَا كَأَشد مَا يُحبُّ الرِّجَالُ النِّسَاء، فَأَرَدْتُهَا عَلَى نَفْسهَا فَامْتَنَعَتْ مِنِّى حَتَّى أَلَمَّتْ بِهَا سَنَةٌ مِنَ السِّنِينَ فَجَاءَتْنِى فَأَعْطَيْتُهِا عِشْرينَ وَمِائَةَ دِينَارٍ عَلَى أَنْ تُخَلِّىَ بَيْنِى وَبَيْنَ نَفْسِهَا ففَعَلَت، حَتَّى إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهَا » وفي رواية : « فَلَمَّا قَعَدْتُ بَيْنَ رِجْليْهَا، قَالت: اتَّقِ الله ولا تَفُضَّ الْخاتَمَ إِلاَّ بِحَقِّه، فانْصَرَفْتُ عَنْهَا وَهِىَ أَحَبُّ النَّاسِ إِليَّ وَتركْتُ الذَّهَبَ الَّذي أَعْطَيتُهَا، اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتُ فَعْلتُ ذَلِكَ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ فافْرُجْ عَنَّا مَا نَحْنُ فِيه، فانفَرَجَتِ الصَّخْرَةُ غَيْرَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَطِيعُونَ الْخُرُوجَ مِنْهَا.
وقَالَ الثَّالِث: اللَّهُمَّ إِنِّي اسْتَأْجَرْتُ أُجرَاءَ وَأَعْطَيْتُهمْ أَجْرَهُمْ غَيْرَ رَجُلٍ وَاحِدٍ تَرَكَ الَّذي لَّه وذهب فثمَّرت أجره حتى كثرت منه الأموال فجائنى بعد حين فقال يا عبد الله أَدِّ إِلَيَّ أَجْرِي، فَقُلْت: كُلُّ مَا تَرَى منْ أَجْرِك: مِنَ الإِبِلِ وَالْبَقَرِ وَالْغَنَم وَالرَّقِيق فقال: يا عَبْدَ اللَّهِ لا تَسْتهْزيْ بي، فَقُلْت: لاَ أَسْتَهْزيُ بك، فَأَخَذَهُ كُلَّهُ فاسْتاقَهُ فَلَمْ يَتْرُكْ مِنْه شَيْئا، اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتُ فَعَلْتُ ذَلِكَ ابْتغَاءَ وَجْهِكَ فافْرُجْ عَنَّا مَا نَحْنُ فِيه، فَانْفَرَجَتِ الصَّخْرَةُ فخرَجُوا يَمْشُونَ » متفقٌ عليه



12 - از ابو عبد الرحمن عبد الله بن عمر رضی الله عنهما روايت است که فرمود:
از آنحضرت صلی الله عليه وسلم شنيدم که می فرمود: قبل از شما سه تن بودند، که به سفر رفتند و برای سپری کردن شب وارد غاری شدند، ناگهان صخرهء بزرگی از کوه سرازير گرديده و آستانهء غار بسته شد، سپس آنان گفتند، هيچ چيزی شما را از اين صخره نجات نخواهد داد، مگر اينکه از خدا بخواهيد که به برکت اعمال نيکتان، شما را نجات دهد.
مردی از ميان شان گفت: بار خدايا من پدر و مادری داشتم که پيرو فرتوت بودند و قبل از ايشان هيچيک از اعضای خانواده، و خدمتگاران را سيرآب نمی کردم، روزی در جستجوی درخت دور رفتم و زمانی بازگشتم که آن دو بخواب رفته بودند، می حصهء شير شان را دوشيدم، چون ديدم که آنها به خواب رفته اند، روا ندانستم که آنها را از خواب بيدار کنم و يا يکی از اعضای خانواده و خدمتگزارانم را شير بنوشانم، من همچنان صبر کردم که آنها بيدار شوند، و قدح هم در دستم بود تا لحظه ای که صبح دميد، در حاليکه کودکانم در پيش پايم از گرسنگی جزع و فزع می کردند. پس آنها از خواب بيدار شده و حصهء شير خود را نوشيدند. خدايا اگر اين کار را برايت کردم ما را از اين مشکل (مشکل صخره) نجات ده.
پس صخره کمی دور شد به شکلی که از آن برآمده نمی توانستند.
ديگری گفت: خدايا، دختر عمويی داشتم که محبوبترين مردم در نزدم بود، و در روايتی آمده که: من با بالاترين درجه که مردان زنان را دوست می دارند او را دوست می داشتم، و خواستم با وی هم بستر شوم، ولی او امتناع ورزيد، تا اينکه سالی فرا رسيد که قحطی بود، وی خود نزدم آمد، من به وی يکصد و بيست دينار دادم که خود را در اختيارم بگذارد، و او اين کار را کرد، چون بر وی تسلط يافتم، در روايتی آمده که چون در ميان دو پايش نشستم، گفت: از خدا بترس و اين مهر را (کنايه از پردهء بکارت است) جز به حقش دور منما، من در حاليکه او را از همه بيشتر دوست می داشتم از وی روی برگرداندم و از طلايی که به وی داده بودم هم گذشتم، خدايا اگر اين کار را برايت کردم ما را از اين مشکل نجات ده.
صخره قدری آنسوتر رفت، ولی آنها هنوز نمی توانستند بيرون بيايند.
سومی گفت: خدايا، من عده يی را اجير کردم و مزدشان را هم دادم، غير از يک مرد که دستمزدش را گذاشت و رفت. من مزدش را به تجارت انداختم، که از آن سود زيادی عايد شد، و مال فراوانی بدست آمد، وی پس از مدتی نزدم آمده گفت: ای بندهء خدا مزدم را بده، من گفتم: همهء شترها، گاوها، گوسفندها و غلام هايی را که می بينی از مزد تواست. گفت: ای بندهء خدا مرا مورد تمسخر قرار مده. گفتم: من تو را مسخره نمی کنم، آنگاه وی همه را گرفته و با خود برد و چيزی باقی نگذاشت، خدايا اگر اين کار را برای تو نموده ام ما را از اين مشکل نجات ده. آنگاه صخره از دم غار به کنار رفت و آنها از غار بيرون آمده و به راه افتادند.
ش: در حديث جواز دعا در وقت سختی و توسل به عمل صالح و فضيلت خدمت و احسان به والدين و برتری دادن آنان بر زن و فرزند و فضيلت عفت و مخالفت با نفس و فضيلت جوانمردی در معامله وادای امانت و اثبات کرامات اوليای خدا استفاده می شود. (مترجم)

 

2- باب توبه و بازگشت به خدای تعالی جلت عظمته
قَالَ العلماء: التَّوْبَةُ وَاجبَةٌ مِنْ كُلِّ ذَنْب، فإنْ كَانتِ المَعْصِيَةُ بَيْنَ العَبْدِ وبَيْنَ اللهِ تَعَالَى لاَ تَتَعلَّقُ بحقّ آدَمِيٍّ فَلَهَا ثَلاثَةُ شُرُوط:
علماء می گويندکه: توبه از هر معصيت واجب است. اما اگر معصيت در بين بنده و خدا باشد و به حقوق آدمی ارتباط نداشته باشد سه شرط دارد.
أحَدُها: أنْ يُقلِعَ عَنِ المَعصِيَةِ .
1- اينکه خود را از معصيت و گناه بازدارد.
والثَّانِي: أَنْ يَنْدَمَ عَلَى فِعْلِهَا.
2- اينکه از انجام دادن آن پشيمان شود.
والثَّالث: أنْ يَعْزِمَ أَنْ لا يعُودَ إِلَيْهَا أَبَدا. فَإِنْ فُقِدَ أَحَدُ الثَّلاثَةِ لَمْ تَصِحَّ تَوبَتُهُ.
وإنْ كَانَتِ المَعْصِيةُ تَتَعَلقُ بآدَمِيٍّ فَشُرُوطُهَا أرْبَعَةٌ : هذِهِ الثَّلاثَةُ ، وأنْ يَبْرَأ مِنْ حَقّ صَاحِبِها، فَإِنْ كَانَتْ مالاً أَوْ نَحْوَهُ رَدَّهُ إِلَيْه، وإنْ كَانَت حَدَّ قَذْفٍ ونَحْوَهُ مَكَّنَهُ مِنْهُ أَوْ طَلَبَ عَفْوَه، وإنْ كَانْت غِيبَةً استَحَلَّهُ مِنْهَا. ويجِبُ أنْ يَتُوبَ مِنْ جميعِ الذُّنُوب، فَإِنْ تَابَ مِنْ بَعْضِها صَحَّتْ تَوْبَتُهُ عِنْدَ أهْلِ الحَقِّ مِنْ ذلِكَ الذَّنْبِ وبَقِيَ عَلَيهِ البَاقي. وَقَدْ تَظَاهَرَتْ دَلائِلُ الكتَابِ والسُّنَّةِ ، وإجْمَاعِ الأُمَّةِ عَلَى وُجوبِ التَّوبةِ .
3- اينکه تصميم گيرد که دوباره آن را انجام ندهد.
اگر يکی از شروط موجود نشود، توبه اش مورد قبول نمی افتد، اگر معصيت به حقوق انسانها تعلق داشته باشد چهار شرط دارد، علاوه بر اين شروطی که ذکر شد، اينکه از صاحب حق برائت بگيرد. اگر اين حق مال و امثال آن باشد به وی بازگرداند. اگر حد قذف و امثال آن باشد وی را قدرت جبران دهد، و يا از او طلب عفو کند. اگر غيبت باشد بخشش طلبد. لازم است که از همهء گناهان توبه کند.
اگر جنانچه از يکی از گناهان توبه نمود، توبه اش در نزد اهل حق از همان گناه درست است و بقيه بر ذمه اش می ماند.
دلايل زيادی در کتاب و سنت و اجماع امت مبنی بر وجوب توبه وجود دارد، از آن جمله:
قال الله تعالي: { وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ} النور: ٣١
و قال تعالی: {وَأَنِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ} هود: ٣
قال تعالی: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحاً} التحريم: ٨

خداوند می فرمايد: (و ای مؤمنان همه بدرگاه خدا توبه کنيد باشد که رستگار شود) نور 31
وهم می فرمايد: (آمرزش طلبيد از پروردگار خود و سپس بسويش باز گرديد) هود 3
و هم ميفرمايد: ( ای مسلمانان رجوع کنيد بسوی خدا بازگشتی پاک و ناب) تحريم 8

|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/11/8 او وخت1 PM  
 ستر پښتون خوشحال خان خټک
ډاکټرخوشال روهي

د پښتو پلار خوشحال خان خټک  

پښتون او پښتو دوه ډېر لرغوني مفاهيم دي ، چې درېګويدا له سندرو ، دهېرودوتس ، بطليموس ، او هېوان تسونګ له يادداښتونو او له ځينو لاسته راغلو ډبر ليکونو څخه يې دکابو پنځه زره کلن تاريخ څرک لګېږي . نوسره له دومره لرغونوالي ولې خوشحال خان خټک ، چې درې نيمې پېړۍ دمخه يې ژوند کاوه ، دپښتو پلار بلل کيږي ؟ په دې ليکنه کې هڅه شوې چې همدغه پوښتنې ته ځواب وويل شي :
خوشحال خان خټک د 1022 هـ ق کال په ربيع الثاني ( مې ـ جون 1613 ع ) کې دنوښار په اکوړه کې زېږېدلی
دی . پلار يې شهباز خان ، زوی د يحيی خان ، زوی د ملک اکوړ و . اکوړ خان دهند دمغولي امپراتور جلال الدين اکبر هم مهالی او د خپلې قبيلې سردار و ، چې له مغولي امپراتورۍ څخه يې منصب او جاګير ترلاسه کړي وو او دجاګير دارۍ هم دا سلسله وه چې په ميراثي توګه خوشحال خان ته هم ورسېده . خوشحال په داسې چاپېريال کې لوی شو ، چې له يوې خوا يې ټول پښتني کړه وړه زده کړل او له بلې خوا يې د خانۍ په غېږه کې په ښه شان ښوونه او روزنه وشوه . هم يې دخپل مهال ټول مروج علوم ولوستل او هم يې دښکار او جګړې رزمي مهارتونه ترلاسه کړل . لوی استاد علامه عبدالحی حبيبي په دې اړه داسې ليکي : ? خوشحال خان خټک په کوچنيواله د خپلې زمانې مروج علوم ټوله ويلي وو . د ده له کلامه ښه ښکاره کيږي چې ده اسلامي علوم لکه فقه ، حديث ، تفسير او نور عقلي علوم لکه منطق ، حکمت او ادبي علمونه او د فصاحت اوبلاغت اصول لکه معاني ، بيان ، عروض ، قافيه او نور ټوله علوم ويلي او عالم و.
خوشحال خان خټک په داسې مهال نړۍ ته سترګې وغړولې ، چې پښتانه بيخي خواره واره وو او عمدتاً د دوو لويو امپراتوريو ( مغولي هند او صفوي فارس ) داغېز په سيمو وېشل شوي وو . پدې وخت کې پښتانه د يو واحد ملت يا قوم په توګه نه ، بلکې د جلا جلا قبيلو په بڼه ( لکه غلجي ، ابدالي ، خټک ، اپريدي ، يوسفزي ? ) مطرح وو . که څه هم تر دې دمخه دپښتنو ځيني قبيلې ( لکه غوري ، لودي او سوري ) پدې بريالۍ شوي وې چې خپل سلطنتونه جوړ کړي ، مګر دوی لا د ټولو پښتنو د واحد سلطنت او مملکت مفکورې ته نه وو رسېدلي او په دې ونه توانېدل ، چې پښتانه په يوه واحده اداره او خاوره کې سره يو موټی کړي . همدا دليل و، چې د قبايلي سلطنتونو په توګه ډېر ژر په جلا وطنۍ کې له پښو وغورځېدل . همداراز په دې وخت کې دپښتنو يو مهم پاڅون يعنې روښاني غورځنګ خپلې وروستۍ سلګۍ وهلې . روښاني غورځنګ که څه هم اکثره پيروان يې پښتانه وو ، مګر بنسټ يې مذهبي او تصوفي و او مغولو هم دوی دکفر او الحاد په نامه وټکول او نېست يې کړل . نو خوشحال خټک په همدغسې يوه خلا او دپښتنو د بشپړ انتشار په حالت کې نړۍ ته راغلو . خوشحال بابا دغه ټکي ته پخپله اشاره کوي او وايي :

په يوه ژبه ويل سره پښتـــــــــو کړو          ولې هېڅ نه شو له يو بله خـــــبردار

او همداسې مهال و ، چې څښتن تعالی پر پښتنو رحم وکړ او خوشحال بابا يې د پښتنو دويښولو او پوهولو لپاره د ملي شعور ، علم اوهنر د لوی لارښود او روښانه مشال په څېر هست کړ :

مګر زه يې چې ګويا په شاعرۍ کړم           پښـــــتانه يې پوهـــــول اېـــزد تعـــال

خوشحال بابا درې نيمې پېړۍ وړاندې په شعوري توګه دهمت ملا وتړله ، چې پښتانه راويښ کړي ، د فکر او عمل په ډګر کې يې سره يو موټی کړي او واحد او خپلواکه ملت ورځني جوړ کړي او په همدې منظوريې قلم او توره دواړه راواخېستل او تر پايه يې د خپلې سپېڅلې موخې لپاره په نه ستړي کېدونکې توګه وچلول :

دافغـــان په ننـــــــګ مـــې وتــــړله توره           ننګيالی د زمانې خوشحال خټک يم

خوشحال بابا د پښتنو په تاريخ کې د لومړي ځل لپاره هڅه وکړه ، چې د واحد مليت او واحدې ژبې پر بنسټ دپښتنو له خورو ورو قبيلو څخه يوواحد ملت جوړ کړي . دملت مفکوره نه يوازې دا چې په پښتنو کې نوې وه ، بلکې دنړۍ په تاريخ کې يوه نادره او تازه خبره وه او لکه ډاکتر راج ولي شاه خټک چې وايي : ? دنشنلزم مفکوره په اروپا کې يوازې دفرانسې له انقلاب وروسته راپيدا شوه ... خوشحال خټک هغه وړومبی عالم دی چا چې په وړومبي ځل دپښتون نشنلزم تصور وړاندې کړ ? . خوشحال بابا دملت جوړونې داساسي شرط په توګه دملي ژبې په اهميت پوه و ، نو ځکه سره له دې چې ده کولی شول دهغه وخت په مسلطو او مقبولو ژبو قلم ازمايي وکړي او ځان شهرت ته ورسوي ، خو بيا هم ده مټې راونغاړلې ، چې پښتانه به ددوی پخپله ژبه راويښوي او خپل پيغام به په پښتو ژبه ورته رسوي . دخوشال بابا ماغزه دعلومو ګنج او زړه يې داحساساتو چينه وواو ده غوښتل داهر څه په ډېر سخاوت خپلو خلکو ته ورسوي . خو له بده مرغه پښتو لا ددې جوګه نه وه ، چې دده هر اړخيز پيغام په ځان کې ونغاړي ، نو ځکه تر هر څه دمخه يې هوډ وکړ چې پښتو ژبه دومره غني کړي چې له ګاونډيو ژبو سره د سيالۍ په مقام کې ودريږي :

که تازي ژبــــه هــــرګـــــــوره ښه ده           فارسي هم ډېره په خوند خوږه ده
چايې پلـــو دجمـــــال وانه خېست           پښتــــــــو لا هسې بکـــــره پرته ده

کوم کار ته چې خوشحال بابا ملا وتړله د عادي انسان له وسه پورته و . تر دې دمه پښتو ژبې درسمي ژبې په توګه هېڅ دربار ته لار نه وه موندلې او پښتو ليکلي آثار تقريباً په نشت شمېر وو . که څه هم پښتنو اوپښتو ډېر لرغونی تاريخ درلود خو دهمدغه لرغوني تاريخ په اوږدو کې دغليمانو له بې شمېره يرغلونو او چپاوونو سره مخامخ شوي او پښتنو د خپل خصلت له مخې له هريوه سره تر ورستي وسه ډغرې وهلي وې او ډېر ځله يې په دغه لار کې خپلې هستۍ دنېستۍ باد ته سپارلي وې . نو په دې توګه ، که په پښتو کې کوم آثار موجود هم وو ، نو دهمدغو چپاوونو په ترڅ کې به اکثره له منځه تللي وي . لکه څنګه چې تر اسلام دمخه دفارس له ډېر لوی مدنيت سره سره بيا هم له ډبر ليکونو پرته دفارسي ژبې کوم ياد اثر نه دی پاتې ،همدا حال د پښتو ژبې هم دی . دامير کروړ سوري ( 139 هـ ) له حماسي شعره داسې ښکاري ، چې پښتو ژبې بايد تر دې دمخه دودې ډېر پړاوونه وهلي وي ، خو په دې لړ کې کوم اثر لاس ته نه دی راغلی . له خوشحال بابا نه يوه پېړۍ دمخه روښاني غورځنګ هم له ځان سره يو شمېر باارزښته آثار زېږولي وو ، خو دغه آثار له يوې خوا اکثراً پر يوې واحدې موضوع ( دين او تصوف ) چورلېدل او له بلې خوا د غورځنګ له ځپل کېدو سره دآثارو يو زيات شمېر د ملايانو دفتوی له مخې په اوبو کې ډوب او يا په اور کې وسوځول شول . نو ځکه وايو ، چې په دغه وخت کې پښتو ليکلي آثار په نشت شمېر وو او دپښتو شعر او نثر دواړه په ډېره خواره ورځ کې وو . مګر خوشحال بابا پښتو ژبې ته دومره ډېر کار وکړ ، چې ښايي د نړۍهېڅ عالم ، مفکر او ژبپوه خپلې ژبې ته نه وي کړی . خوشال بابا پخپله وايي :

که د نظــــم که د نثــــر که د خـــــــط دی           په پښتو ژبـــه مې حـــق دی بې حسابه
نه پخوا پکې کتاب و نه يې خــــــط و           دادی ما پکې تصنيف کړل څو کتابه

او ډکتر راج ولي شاه خټک پدې هکله داسې ليکي : ? هغه ( خوشحال بابا ) دخپل مثالي علميت او قابليت په وجه په ډېرو سنګينو او نا اوزګارو حالاتو کې دومره څه تصنيف کړل او داسې يې تصنيف کړل چې پښتو يې په يو دم دتکميل بام ته وخېژوله که څه هم خوشحال بابا له ډېرې ځوانۍ څخه قلمي مبارزه پيل کړې وه ، خو د پښتنو د خپلواکۍ لپاره يې هغه وخت تورې ته لاس کړ ، چې د مغولي حکومت له جېل څخه راخلاص شو او ځيني خلک همدغه خبرې ته ګوته نيسي او وايي چې دخوشحال مبارزه يوازې د انتقام پر بنسټ ولاړه وه ، مګر دا نيوکه سمه نه ده . دخوشحال بابا کورنۍ له پلارپلاره دمغولو جاګيرداره او منصبداره وه . خوشحال خان داوه ويشتو کلو و ، چې پلار يې په يوه جګړه کې زخمي او مړ شو . دقوم سر داري او دمغولو جاګير داري ده ته پاتې شوه . مغولي حکومت د خوشحال په نوم سند جاري کړ او داټک په لار د راهدارۍ او محصول اختيار يې هم ده ته ورکړ . خوشحال خان ته دشاه جهان په دربار کې دوهزاري منصب ورکړ شو او دشاه جهان د توجه او عنايت وړ وګرځېد . له مغولو سره د خوشحال خان دوستانه اړيکي د کورنۍ قبيلې او د هغه وخت د غوښتنو له مخې ډېرې طبيعي وې . په هغه وخت کې پښتنو دخپل رياست او ملي خپلواکۍ مفکوره نه درلوده . دپښتونخوا زياته برخه د مغولي هند يوه برخه ګڼل کېده ، يوازې کندهار به د مغولي هند او صفوي فارس تر منځ لاس په لاس کېده . د مغولي دربار مخالفت ته د اولوالامر پر ضد د بغاوت په سترګه کتل کېدل . ځيني پښتني قبيلو ، چې کومې جګړې کولې دهغوی موخې هم زياتره اقتصادي او قبيلوي ګټې وې .
کله چې اورنګزېب بادشاه د واک پر ګدۍ کښېناست ، نوده د پلار ډېر دوستان او خواخوږي يا ووژل او يا يې بنديان کړل . پدې لړ کې يې خوشحال بابا هم د يو پنځوس کلو په عمر د رنتبهور په جېل کې بندي کړ . له درې کلن جېل نه وروسته يو کال نور هم ده ته د بېرته ستنېدو اجازه ورنکړل شوه او په همدغه وخت کې ده د ډهلي دربار ښه جاج واخېست . دغو څلورو کلونو د خوشحال بابا په فکر کې ډېر ژور بدلون راوست . لکه د ځينو ډېرو لويو مفکرينو په ژوند کې چې ځينو وړو انګېزو لوی رول لوبولی ، د رنتبهور جېل د خوشحال بابا لپاره همداسې لويه انګېزه شوه :

دفساد که يو بڅــــــــری و مــــــــــــا اور کړ           اور ما پورې داورنګ بادشاه په کور کړ

دی مغولو ته په خپلو کړو خدمتونو سخت پښېمان و او د راتلونکي لپاره يې د پښتنو د خپلواکۍ په لياره کې د مبارزې کلک هوډ وکړ :

ومغل ته به هسې کـــــار ورښکاره کــــړم           چې راضي راڅخـــه روح دفريد خان شي
په جهان د ننګيـــــالي دي دا دوه کــــــاره          يا به وخوري ککرۍ يا به کامـــــران شي

که څه هم مغولي دربار تر دې وروسته ډېرې هڅې وکړې ، چې خوشحال بابا پخلا او له ځان سره ملګری کړي ، خو د ده په فکرکې داسې ژور بدلون راغلی و ، چې بيا يې هېڅکله نه غوښتل تېرې خطاوې تکرار کړي :

چې پښتون شوم په دا هسې سپينه ږيــــــره           نور مې خدای مه کړه مغل ، وايم په ځيره
دا پوهېــــــــږم چې مغـــــــل لره کـــه ورشــــم           تر اولـــــــه به زه لا په چـــــار بهـــــتر شـــــــــم
په ورتله به بيا خــــــدمت راڅخــــه غواړي           پښتانه چې ســــره وژنو ، دېو پرې وياړي

پدې توګه خوشحال بابا د قلم تر څنګه تورې ته هم لاس اچوي او نور پښتانه دمغولو پر ضد پاڅون ته را بولي :

پښتانه چې نور څه فکـر کا ناپوه دي           بې د تورې خلاصۍ نشته په بل کار
بله هېڅ ليــــدله نه شي په دامنــځ کې           يا مغل دمنځــه ورک يا پښتون خوار

او په دغه لار کې شپه او ورځ سره يو کوي ، هره خوا سفرونه کوي او پښتانه يووالي او پاڅون ته هڅوي . که څه هم خوشحال بابا ځيني برياليتوبونه ترلاسه کړل ، ځيني قبيلې يې له ځان سره ملګري کړې او داېمل خان او دريا خان په څېر کلک هوډيالي ملګري يې بياموندل ، په څو جګړو کې يې سوبې هم راوړې ، خو سره له دې پښتانه له خپل قبيلوي طرز تفکرڅخه لا نه وو راوتلي او ملي يووالي ته لاهم ډېره لار پرته وه . اورنګزېب هم د پښتنو دنفاق لپاره له هرې وسيلې څخه کار اخېست ، تر دې چې ان د خوشحال خان خپل زوی بهرام خان يې هم دده پر ضد استعمال کړ او پدې توګه ظاهراً د خوشحال ملي غورځنګ بريالی نه شو . نو ځکه په ډېرې ناهيلۍ سره وايي :

زه يې چا لره وهم قــدر يې چازده           په اور وسېزه داتـــورې قلمــــونه

او هم په ډېر حسرت سره ارمان کوي چې :

هره چـــــــار د پښتانــــه تر مغـــــل ښه ده           اتفـــــاق ورســــــره نشته ډېـــر ارمــــــــان
که توفيـــــــق داتحاد پښتانــــــــه مومي           زوړخوشحال به دوباره شي په دا ځوان

د خوشحال بابا ملي غورځنګ دملي مفکورې پر بنسټ لومړنی غورځنګ و ، چې په پښتنو کې پيل شو . که څه هم دغه غورځنګ د ده په ژوند بريالی نه شو ، مګر دا د پښتنو دملي خپلواکۍ پيلامه وه ، چې وروسته يې د ميرويس نيکه او احمد شاه بابا په وجود کې دعمل جامه واغوسته . که د خوشحال توره په خپل وخت کې بريالۍ نه شوه ، مګر د خوشحال قلم چې کوم څه پښتنو او پښتو ته وکړل تر اوسه يې ساری نه دی ليدل شوی . پروفيسر محمد نواز طائر پدې هکله داسې ليکي : ? د خوشحال خان حيثيت ديو پښتون ملي مشر ، مفکر ، د تورې او قلم د خاوند په حيث منل شوی دی . که په حقيقت کې اوکتی شي نو که په پښتونخوا کې چرې هم څوک نابغه زېږېدلی وي نو هغه هم دغه خان عليين مکان ذات دی . ? خوشحال بابا غوښتل له يوې خوا پښتانه راويښ کړي ، سره يو يې کړي او دخپلواکۍ لپاره يې پاڅوي او له بلې خوا يې غوښتل پښتانه باسواده شي ، علم ته مخه کړي او جهل ته شا . ده غوښتل ټولې هغه وړتياوې چې ديوه قوي ملت د جوړولو لپاره ضروري دي په پښتنو کې وروزي . د ده په اند تر ټولو مهمه وسيله داوه ، چې پښتانه پخپله مورنۍ ژبه ددين او دنيا علوم زده کړي او په دغه منظور يې شعر او نثر دواړو ته لاس واچاوه او هره هغه مفکوره چې د ده ذهن ته ورتله هغه يې پکې بيان کړه او ښه په خوند او رنګ يې بيان کړه . انګريزي ليکوال مسټر راورټي ليکي : ? دمغرب د شاعرانو په رنګ داسې هېڅ مضمون نشتته چې د ده دپاره نابلد وي . ? خوشحال بابا يو رسالتمند شاعر او ليکوال و . ده توره او قلم دواړه د پښتنو لپاره چلول او داسې ښکاري چې شعر هم ده دوسيلې په توګه استعمالوه :

زه دشعر په کار هېڅ نه يم خوشحال           ولې خدای مې کړو په غاړه دا مقال

ده غوښتل په پښتو کې داسې يو ادب وزېږوي ، چې دپښتنو دهويت هر اړخ پکې خوندي شي . ده په پښتني ادب کې په فکري او هنري لحاظ يو انقلاب راوست . په شعر کې يې له عربي او فارسي څخه د فورم له مخې غزل ، قصيده ، رباعي ، مخمس ، مسدس ، معشر ، ترکيب بند او نور راواخېستل او دشعري صنايعو له مخې يې تجنيس ، حسن تعليل ، طباق الاضداد ، ايهام ، ترجيع ، تنسيق الصفات او لف ونشر په پښتو شعر کې داخل کړل . مګر ده هر څه ته پښتني رنګ ورکړ او هر څه يې په پښتني کالبوت کې واچول .

په وزن په مضمون په نزاکت په تشبيه کې           پښتو ويل مې عين تر پارسي دی رسولی

اويا :

په پښتو ژبــــــــــه چې ما علــــم بلند کــړو           دخبــرو ملک مې فتــــــــح په سمنـــد کړو

همدارنګه :

ما خوشحال چې په پښتو شعر بيان کـړو            د پښتو ژبــه بــــه اوس پــه آب وتاب شي

د ده کليات چې کابو څلوېښت زره بيته لري د مفکورو ، فورمونو ، ، شعري صنايعو او لغاتو بډای مخزن دی . د ده په اشعارو کې د عربي ، فارسي ، هندي او ترکي لغاتو او هم د پښتو د بېلا بېلو لهجو د لغتونو غني زېرمه ليدل کيږي . مګر دا لغات يې داسې استعمال کړي ، چې د ده شعر ته يې ښايست وربښلی خو ثقلت نه .

درست ديوان مې لکه باغ دعلم ګنج دی           پکې هـــــر رنګــــــه ګلــــــونه هـــــر نهـــــال

علامه عبدالحی حبيبي د ده د شاعرۍ په هکله داسې ليکي : ? د ده اشعار تقريباً څلوېښت زره بيت ته رسيږي . هغه انقلاب چې ده د پښتوژبې شعر ته ورکړی دی ، نو دی هرکله په حيث د مؤسس او پلار د پښتو ژبې منل کيږي . تر ده وروسته چې ټوله ادبا راغلي په فکر او ډول کې يې دی مقتدر دی . ? دشعر تر څنګه خوشحال بابا په نثر کې هم د مضمون او شکل دواړو له مخې يو ژور بدلون راوست . د شکل له مخې يې نثر داوسني مهال له ضرورتونو سره سم کړو ، پدې مفهوم چې هغه يې دسجع او قافيې له تکلفاتو څخه راويوست او د علمي او ټولنيزو مسايلو د بيان لپاره يې په عام فهمه ، ساده او روان ډول واړولو . د نن ورځې ژبپوهاند هم دا خبره تصديقوي ، چې يوه ژبه هغه وخت ښه وده او پرمختګ کولی شي چې د ليکنۍ او ګړنۍ بڼې تر منځ توپير لږ وي . تر خوشحال دمخه ، چې کوم آثار موجود وو د شکل له مخې يې اکثره مسجع او دمضمون له مخې يوازې د ديني او تصوفي موضوعاتو بيان ته وقف شوی وو . که څه هم دوه درې تنو ليکوالو لکه ارزاني روښاني ، علي محمد مخلص او مشر اخوند هم د غير مسجع نثر د ليکنې هڅې کړي وې ، خو د دوی هڅو د يوه مکتب څيثيت نه و غوره کړی . کله چې خوشحال بابا د عادي نثر په ليکلو پيل وکړ ، نو په حقيقت کې يې د دې مکتب بنسټ کېښود ، چې بيا وروسته نورو ليکوالو او په سرکې د ده خپلې کورنۍ دا مکتب ژوندی وساته او پښتو ژبې ته يې د قدر وړ خدمتونه وکړل:( پښتو هدايه ) ، ( بياض ) او ( دستار نامه ) د خوشحال بابا منثور اثار دي . که په پښتو هدايه کې يې ديني موضوعات بيان کړي نو په بياض اودستارنامه کې يې تاريخي پېښې ، د کورنۍ حالات ، خپل ليدلي کتلي ، سفري ګزارشونه ، اخلاق ، سياست او دښوونې روزنې فلسفه په روان نثري عباراتو کې بيان کړي دي . د بياض اصلي متن له بده مرغه ورک دی ، مګر د خوشحال بابا لمسي افضل خان خټک پخپل کتاب (تاريخ مرصع ) کې ځای پر ځای له بياض څخه نقلونه اخېستي دي او ارواښاد عقاب خټک د دغو اقتباساتو شمېر شپږشله ( 120 ) بولي . پياوړي ليکوال استاد حبيب اله رفيع له همدغو اقتباساتو څخه د ( هندکوه نامه ) په نوم د افغانستان له شمال څخه دخوشحال بابا يو سفري ګزارش هم استخراج کړی دی . په بياض کې د اشرف خان هجري په نامه د خوشحال بابا يوه وصيت نامه ، چې د رنتبهور په جېل کې يې ليکلې وه هم خوندي ده . برسېره پر دې په بياض کې تاريخي پېښې ، کورني حالات او نور ليدلي کتلي هم راغلي دي . انګرېز ليکوال مونټ سټېوارت الفنسټن چې د خوشحال بابا کوم تاريخ يادوي ښايي همدا بياض وي . د بياض د نثر په هکله فاضل استاد ارواښاد دوست محمد کامل مومند داسې ليکي : ? د خان وړې وړې فقرې په عبارت کې بې اندازې خوند پيدا کوي او بيخي د خبرو اترو رنګ ورکوي . داسې ښکاري چې خان په هوجره کې ناست دی ، له چاسره خبرې کوي ، هغه ترې نه پوښتنې کوي او دی لنډ لنډ ځوابونه ورکوي ? . البته د دستارنامې نثر بيا زيات علمي دی او ارواښاد استاد روهي دا اثر د ښوونې او روزنې نورماتيف فلسفه بولي . اوس به راشو د خوشحال بابا آثار او افکارو ته . مسټر راورټي د خوشحال بابا آثار تر دوه سوو زيات بولي ، مګر کوم آثار چې لاس ته راغلي دادي : ديوان ، بازنامه ، صحت البدن ( طب نامه ) ، اخلاقنامه ، هدايه ، فضل نامه ، سواتنامه ، دستارنامه ، فرخنامه ، فراقنامه ، آئينه ، بياض او زنځيرۍ دافکارو په لحاظ لکه څنګه چې دخوشحال بابا شخصيت ګن اړخيز يعنې : ? حکيم ، فيلسوف ، منجم ، طبيب ، عالم ، سپاهي ، جرنېل ، مير ښکار ، نقاد ، شاعر ، اديب ، صوفي ، رند او مؤرخ دی ? (6) همداسې : ? دخوشحال بابا په آثارو کې هر ډول مضامين پيدا کيږي : عشقي ، اجتماعي ، سياسي ، فلسفي ، عرفاني ، روزنيز ، انتقادي ، تاريخي ، انتروپولوجيک ، مذهبي ، طبي ، جغرافيوي ، ډياليکتيکي ( په کلاسيکه مانا يعنې د سقراط په پيروۍ ) نجومي ، هزليات او نور ... د خوشحال ديوان ( چې دکلياتو په نوم مشهور دی ) د هرډول مضامينو خزانه ده خو داجتماعي ايډيال موضوع د ټولو مضمونونو په رأس کې واقع ده . ? ( 7 )له کلياتو سربېره خوشحال بابا د ځانګړو موضوعاتو په اړه جلا آثار هم ليکلي دي . مثلا ً( فراقنامه ) چې خوشحال بابا د رنتبهور په جېل کې دجلا وطنۍ په حالت کې ليکلې ده ، د وطن په مينه ليکل شوې او دايټالوي شاعر او ليکوال مازيني د آثارو په څېر د وطنپالنې ډېرې ښکلي بېلګې لري . ( بازنامه ) يې د بازانو د روزنې په هکله يو غنيمت اثر دی . په هدايه ، فضل نامه او آئينه کې يې ديني مسايل او دفقهې مسايل بيان کړي او پدې ډګر کې يې هم خپل تبحر ښودلی دی . په فرخنامه کې چې د تورې او قلم مناظره ده ، خوشحال د خپل قوي منطق او استدلال مظاهره کړې ده . زنځيرۍ د لنډ ليکنې يا سټينو ګرافي يو ډول دی چې خوشحال بابا ايجاد کړی دی . لنډ ليکنه اصلاً د کپېټالېزم په مهال کې د اړتيا له مخې منځته راغله ، خو خوشحال بابا تر وخت ډېر دمخه دا ابتکار هم کړی و . په طب نامه کې يې دهغه مهال ځيني طبي مسايل ، ناروغۍ او دواګانې ښودلي چې ډېرې يې د نن ورځې له طب سره هم اړخ لګوي . په دغه کتاب کې خوشحال بابا د جنسي پوهنې يا سېکسولوجي په اړه هم ځيني نادر ې خبرې لري . دی درې نيمې پېړۍ وړاندې په ډېر جرئت سره لکه دشلمې پېړۍ د يو آزاد فکره انسان په توګه حتی پدې هکله بحث کوي چې جنسي مينه بايد څنګه ترسره شي او کومو مسايلو ته توجه پکې وشي . کوم اصول چې ده په ګوته کړي د نن ورځې سېکسولوجي يې کاملاً تائيدوي . نن که په اروپا کې د جنسي مسايلو په هکله په آزادۍ سره خبرې کيږي او جنسي پوهه د سالم کورني ژوند لپاره ضروري بولي ، مګر په بښتني ټولنه کې يې تر اوسه هم څوک د خوشحال بابا په څېر په ډاګه نه شي ويلی .سواتنامه د خوشحال بابا بل مهم اثر دی چې سوات ته يې د يوه سفر په نتيجه کې ليکلی دی . خوشحال بابا غوښتل په دغه سفر کې د مغولو پر ضد د يوسفزيو ملاتړ تر لاسه کړي . دا چې دی په خپل سفر کې څومره بريالی شوی دابله خبره ده ، مګر دده سفر يوه مهمه ثمره درلوده چې همدا ( سواتنامه ) ده . سواتنامه نه يوازې يو ادبي اثر دی ، بلکې سفرنامه ، جغرافيه او کلتوري بشر پېژندنه هم ده او لکه استاد روهي چې وايي د ټولنيزو اصلاحاتو هېنداره هم ده . پدې اثر کې پښتون بابا لومړی دسوات جغرافيا ، اربعه حدود ، جيولوجيک جوړښت او د يوه پوځي په توګه توپو ګرافيک خصوصيات تشريح کوي ، ورپسې د سوات جيو پوليټيک ارزښت ، دسوات حاصلات ، د خرڅلاو لارې ، دتجارت بڼه ، د خلک راکړه ورکړه بيانوي . خوشحال پدې خبره کلکه نيوکه کوي چې ولې سواتيان ( يوسفزي ) تجارت ، د غلې صادرات ، مېوه دارۍ او باغدارۍ ته پاملرنه نه کوي ، حال داچې سوات د مېوو لپاره ډېره مناسبه ځمکه لري :

هسې ملک ، هسې هوا ، هسې جويونه           نــه ځـــايونه ، نــه باغـــونـه ، نــه بويـــونه

د اقتصادي سېستم په لړ کې ، د (شيخ ملي ) دوېش پر بنسټ به هر پنځه کاله او کله کله اوه يا لس کاله وروسته ځمکه له سره د سړي پر سر وېش کېدله او دوېش همدا سېستم و ، چې د ډېرې ابادۍ مخه يې نيوله . خوشحال بابا پر دغه سېستم انتقاد کوي او هغه د ځان تباهي ګڼي :

کال په کال د ملک په هېسک کاندي باختونه           بې لښکـــــرو په خپـــــل ځــان کــــاندي تاختونه

له دې څخه وروسته په سواتنامه کې د خلکو کړه وړه ، دودونه او رواجونه ، د خلکو عقيدې ، ذهنيتونه او اجتماعي مؤسسې تشريح شوي . خوشحال بابا په ډېر جرئت سره هر ناوړه دود ته ګوته نيسي او داصلاح لارې يې هم په نښه کوي او ځکه خو لوی مفکر اوشاعر علامه اقبال د ده په هکله داسې وايي :

آن حکيـــــم ملــــــت افغــــانيـــــان           آن طبيــــب علـــــت افغـــــانيــــان
راز قومي ديد و بې باکانه ګفت           حرف حـق با شوخي رندانه ګفت

د بی نوا سایټ څخه اخیستل شوی دی.

|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/10/31 او وخت2 PM  
 سترملي مشر حاجي میرویس خان نیکه

 

میروېس خان نیکه(۱۶۷۳- ۱۷۱۵م) د شاه عالمخان هوتک او د نازو انا نامتو زوی وو

 

 

لیکوال :نوماند اکاډېمسین سیستاني
پښتو ژباړه : رحمت آریا

دمیرویس نیکه پاڅون دایران صفوی دولت پرضد(۱۷۰۹ز)

سریزه:

په ۱۵۰۰ ز کال کې په ماوراء الهنر کې شېباني او په ۱۵۰۲ ز کال کې په ایران کې صفوي دولتونو سرونه را پورته کړل او په ۱۵۰۳ ز کال کې بابري (گورگاني) دولت په کابل او وروسته په ۱۵۲۵ ز کال کې په هندوستان کې رامنځ ته شو. دغو نویو رامنځ ته شویو دولتونو له شمال ، لوېدېځ او ختېزه افغانستان ته لاسونه را وغځول او هېواد یې په درېو شمالي ، لوېدېځو او ختېزو برخو ووېشه. پدې مانا چې په ۱۵۱۰ ز کال کې د ایران صفوي دولت هرات او سیستان او هم په ۱۵۵۶، ۱۶۲۲ ، ۱۶۴۸ ز کلونو کې د مغولي پاچایانو له منگلو یې قندهارونېو. او د هند بابري دولت پر ۱۵۰۳ ز کال پر کابل او پر ۱۵۰۵ کال پر غزني او پر ۱۵۰۸ ز کال پر ننگرهار او پر ۱۵۲۰ ز کال یې پرکندهار د واکمنۍ منگولې ښخې او ویې نېول. په ۱۵۰۰ ز کال کې ازبک شېباني دولت هم کله چې په سَمـَرقند کې یې د تېمور وروستنې پاتې شونې له پښو وغورځولې او د گورگاني دولت پر ځای یې په ماوراء النهر کې د خپل دولت بنسټ کښېښود نو پر کال ۱۵۰۶ ز له آمو را ووښت او بلخ یې ونېو. یو کال وروسته (۱۵۰۷ ز کال) محمد خان شیباني (شیبک خان) له آمو را واوښت او په مرغاب کې یې د تېموري شهزادگیو مقاومت و ټکاوه او هرات یې ونېو (۱)

پدې ډول د دوه نېمو پېړیو په اوږدو کې له ۱۵۰۶ ز تر ۱۷۰۹ ز کال پورې په لوېدېځ او سوېل لوېدېځو ولاتیونو او تر ۱۷۴۷ز کال پورې په ختېزو ولایتونو کې د پردیو د واکمني لړۍ را وغځېدله. د هېواد په گڼو نېول شویو سېمو کې د پردیو واکمنو او کورنېو چوپړ مارانو دنده یوازې نېواک گرو واکمنانو ته په زور زیاتۍ د وگړو غاړه را ټیټونه او د مالیاتو را ټولونه او د خپلواکې غوښتنې د هر ډول پاڅون او غږ وژل ول.
د صفوي د واکمنۍ پر مهال د شېعه گروهنه د دولت د رسمي مذهب په توگه گڼل کېدله چې په خپل ټول واک او ځواک له ناتارگرۍ ، سیاسي ?مذهبي په خپل سرۍ ، سخت زړېتوب او ټولوژنې سره ملگرې وه. ټـبرنۍ ، توکمېزې ، گروهنېزې او غیر شیعه مذهبي ډلې تل ځورول کېدلې ، هغوی ته سپکې او سپورې ویل کېدلې او ان دا چې په ټولېزه ډول به وژل یا ځورول کېدلې او یا به د شتمنیو د نیولو له لارې اړ ایستل کېدلې چې له خپلې گروهنې او مذهبي تگلارې څخه لاس پر سر او پر شېعه مذهب را واوړي.

 


د ليکنې ادامه
|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/10/31 او وخت1 PM  
 د افغانستان بسټ ایښودنکې

احمدشاه بابا د افغانستان د اوسني دولت بنسټ اېښودونکی (۱۷۲۲- ۱۷۷۳م)

نوماند اکاډمیسین اعظم سیستاني
پښتو ژباړه : رحمت آریا                                                         

دافغان ملت پلار احمدشاه بابا (١٧٢٢-١٧٧٣م)

د بی نوا سایټ څخه اخیستل شوی دی.

هغه پېښې چې د شپاړلسمې زیږدیزې پیړۍ له پیل څخه په افغانستان کې دننه او له افغانستانه بهر رامنځ ته شوې ، ټولې یې زموږ د هیواد په تاوان او د نویو رامنځ ته شویوگاونډو ځواکونو په گټه وې. په بله وینا پر کال ۱۵۰۰ ز کې په ماورالنهر کې د شیباني دولت او پر ۱۵۰۲ ز کې په ایران کې صفوي دولتونو غوټۍ وهلې وی او پر کال ۱۵۲۵ ز کې په هندوستان کې د بابر د (گورګاني) دولت بنسټ کېښودل شو. دغو نویو رامنځ ته شویو دولتونو له شمال ، لوېدېځ او ختېزه پر افغانستان د یرغل لاسونه راوغځول او په پای کې یې هیواد په دریو شمالي ، ختیزو او لوېدېځو برخو وویشه او هرې خوا ، د هیواد پریوې ځانگړې ځمکنۍ څانگې د واکمنۍ منگولې ښخې کړې. او په دې بڼې پرهیواد د گاونډیو واکمني له ۱۵۱۰ څخه تر ۱۷۴۷ پورې څه ناڅه تر دوه نیمو پیړیو پورې وغځېدله.
که پرهیواد د مغولو او تیموریانو د مهال د واکمنۍ دور یوې خواته کښېږدو او د دونېمو پیـړیو په اوږدو کې د هیواد ویشنه او بیلـَونه را وسپړو نوپه لنډیز ویلای شو چې د ترک ټبرو گاونډیو د ویشنې په ټولې دورې او واکمنۍ کې د افغانستان وگړي لکه د غنمو د یوې دانې په توگه د ژرندې د دوه ووڅرخېدونکو کاڼو په منځ کې دړې وړې او اوړه اوړه شوي دي . د هیوا د دوگړو ځان، شتمني ، راغې ، کښت او بانډې او د هغوی نوم او پت په پرله پسې توگه د کډوالو زورواکو تر تیري او یرغل لاندې راغلي دي.
د دولت د رسمي مذهب په توگه د صفوي د واکمنۍ پرمهال ، د 'ٰ شېعه' مذهب له سیاسي ، مذهبي زیږوالي او زبېښاک او پراخ لمنو ټولوژنو سره تړلې یوه واکمني وه. توکمیزې او غیر شیعه مذهبي ډلې ټپلې د ځورونو په اورونو کې سوځېدلې او ان په ټولېزه ډول وژل کېدلې او د ځورونې ، قهرژلۍ او د شتمنیو د مصادرې تر متروکو لاندې راتللې او اړ ایستل کېدلې چې له خپلې گروهنې او عقیدې څخه لاس پر سر او شیعه مذهب ته را واوړي.

احمد شاه بابا دزمان خان زوی ددولت خان لمسی دسرمست خان کړوسی و،دغه سرمست خان دشېرخان زوی او دخواجه خضر خان لمسی او دسدوخان کړوسی کیدی او دا هغه سدو خان دی چي داحمدشاه بابا قبیله دده له ټبره وه .سدوزی خودپوپلزو یوه پښه ده چي له سربڼو پښتنو څخه د اودل له پښته ګڼله کیږي (علامه حبیبي )

ایراني پوه ډاکټرشـِفا لیکي : " د ټولو انساني او اخلاقي دودیالو اصولو په تر پښو کولو سره د صفویانو دور له سره تر پایه په وینو تویولو ، سخت زړي توب، ورور وژنې ، تراڼه "فساد" درغلنې او بشپړې ځانمننې تیر شو .... زنده خوران شاه اسماعیل صفوي چې "قورچي " یې باله د ازبک شیبک خان مړی چې سني مذهبه وو په غاښونو ټوټې ټوټې کړ ، ویې خوړ او د هغه ملگرو چارواکو د همدغه شیبک خاک ککرۍ د سرو زرو د کـُټوري په توگه جوړه کړه چې د شاه اسماعیل د شرابو پیاله وگرځي. د همدغه پاچا لمسي دویم شاه اسماعیل خپل شپږ وروڼه چې کوشني یې لا شیدې رودلې ووژل او په یوه ورځ کې یې د پینځه سوه تنو سپیڅلو صوفیانو سرونه پرې کړل. لومړي شاه عباس خپل پلار د مرگ تر شېبې پورې په زندان کې وساته ، د خپل مشر زوی سریې پرې کړ او د دویم زوی سترگې یې ړندې کړې. د هغه ځای ناستي ، صفي شاه، د صفوي د کورنۍ ترټولو ستر وینې څښونکي ، خپله مور ، میرمن ، شیدې رودونکی زوی او ړوند اکا ووژل او د خپلې کورنۍ په لس گونو تنه نورخپلوان یې ړانده کړل. له وروستي پاچا څخه پرته د صفويانو د کورنۍ نورو ټولو پاچایانو ، د شرابو په څښلو کې دومره ښندیز 'افراط' وکړ چې څلور تنه یې یوازې د شراب څښلو له امله مړه شول. " (ډاکټرشجاع الدین شفا ، تولدی دیگر ، ۴۳۲ پاڼه)

احمد شاه بابا په (۱۱۳۵ ه ق - ۱۱۰۳ ه ش -۱۷۲۲ م)کال کي په هرات کي زیږېدلی دی پلار یې زمان خان ابدالي او موریې زرغونه انا د کندهارد ارغندابد کووک دسیمي د عبدالغني خان الکوزي خور وه او د(۱۱۶۰ ه ق ـ۱۱۲۶ ه ش -۱۷۴۷م)داکتوبرپرڅوارلسمه په کندهارکي دافغانستان په پاچاهۍ ټاکل سوی اود(۱۱۸۶ ه ق - ۱۱۵۱ ه ش -۱۷۷۲ م )کال دلومړی خورپه دوهمه چي دجون ددریمي سره سمون خوريدپنجشنبې په ورځ څاښت دکندهار دتوبې غره په لمنه کي مړ اودکندهاردښار په هغه روضه باغ کي ښخ دی چي ده پخپله داسلام دستر پیغمبر د خرقې تر څنګ جوړ کړی و (استاد بېنوا )

د سلطان حسین صفوي په وخت کې د شیعه روحانیت د مذهبي تنگ الواکۍ لمنه دومره پراخه شوه چې د اتلسمې پیړۍ له پېله د ایران تر ولکې لاندې په گڼو ولایتونو کې مذهبي لږکیو اله گولې او پاڅونونو ته لاس واچاوه. پر ۱۶۹۹ ز کال بلوڅانو پر کرمان یرغل وکړ او پر ۱۷۰۱، ۱۷۰۳ او ۱۷۰۹ کلونو کې د کندهار وگړو پاڅون وکړ. پرکال ۱۷۱۲ د لزگیان، داغستان او ارمنیان ولایتونو پاڅون وکړ. پر ۱۷۱۵' ز' کال سني کـُردانو پاڅون وکړ. پر کال ۱۷۱۶ د هرات ابدالیانو او د ختیز گرجستان وگړو اله گوله را وپاروله. پرکال ۱۷۲۲ ز د مسقط عربانو پاڅون وکړاو پرهمدغه کال په شیروان کې د سنیانو وینې په ځوښ راغلې او د حاجي محمد داؤد مـُدَرِس تر مشرۍ لاندې یې پرشماخي کرسي شیروان یرغل وکړ او په دې پېښه کې له څلورو تر پینځو زرو تنو شیعه گانو سرونه پرې شول او اله گوله کوونکو د عثماني ترکیې پرپلوۍ شعار وکړ. په دغو کلونو کې په کرمان کې د میرزا داؤد لسمی سید احمد خان راپورته شو او په بلوڅستان او بنادر کې سلطان محمد چې خلکو "خرسوار" باله ،د پاڅون د ډگرمخکښ وو. (لکهارت ، د صفویانو د لړۍ ورکېدنه، ۱۳۶۴ او ۱۴۶ پاڼي)
د دوه نیمو پیړیو په اوږدو کې که د هیواد لوېدېځه برخه د صفوي کورنۍ د لړۍ تر ولکې لاندې د مذهبي تنگ الواکۍ په اورونو کې سوځېدله نو د بابریانو د ولکې پرسرترپایه مهال کې د هېواد ختیزه برخه هم د تیریو او جگړې د اورنو په لمنو کې وسوځېدله. د بابري کورنۍ بنسټ اېښودونکي ، بابر ، خپله هره بریا د خپلو مخالفانو د سرونو د پریکونو اود ماتې خوړلو توکمونو په لوټ او دهغوی له ککریو څخه د منارونو په جوړولو ولمانځله او د خپلو یادونو په یاددښت لېک کې یې ولېکل چې دغه له ویاوړنو ډک یاد خپلو ځای ناستو ته پریږدي . بابر دغه تگلاره له کابله تر ننگرهاره او له سواته تر باجوړ او دیره جاته ، له غزني او کلاته تر مـُقـــُره په پښتون توکمو سیمو کې پرته له توپیره له یوې مخې پلې کړه او دغه تگلاره یې خپلو راتلونکو زوزاتو ته د دود په توگې پرېښودله. (رش : توزک بابري)
د بابر د ځای ناستو په دور کې که د توکمیزو ډلودریوو زوزاتونو د نوي کلونو په اوږدو کې له کابله تر پېښاوره له ۱۵۵۷ تر ۱۶۳۷ او وروسته له ۱۶۶۶ تر ۱۶۷۲ 'ز' پورې د بابري واکمني پروړاندې تورې ووهلي او څه ناڅه سل زره تنه انسانان د دغوجگړو بلهاریان شول نو د بابري د واکمنۍ په بله برخه کې له کابله تر بدخشان او کندهاره بابري شهزادگي د خپلې واکمنۍ په ټول مهال کې د یو بل پر وړاندې درېدلي ، یوبل ته یې دروهې 'دسېسه 'جوړې کړي ، خپلو منځو کې یې درغلنې کړي او خپلې لښکرې یې د یو بل په وړاندې ځغلولې دي. په دغو لښکریزو جگړو کې هغو جنگیالیو چې د ده یا هغه شهزادگي په گټه تورې وهلې پرته له دې چې یو بل وپیژني د همدغو شهزادگیو د څپڅپاندۍ او هوس بلهاریان کېدل.
د دغودوه نېمو پېړیو په اوږدو کې د افغانستان وگړو که په ختېزکې ول ، که په شـِمال کې ، که په سویل کې ول یا په لوېدېځ کې ټولو سره له دې چې دولتي پياوړي ځواکونه په څو څو ځله د غیرپوځي وگړو په پرتله ښه په وسلو سمبال ول ، پاڅون وکړ او له بابري واکمنۍ سره لاس او گریوان شول. دغه پاڅونونه خپل سرېزه پاڅونونه ول او هېڅ ځانگړې تگلاره یې نه درلودله نو له دې امله د پاڅونونو لړۍ پرته له دې چې مخکښه لارښود او کړنلاره ولري ، یوازې د مذهبي او توکمیزو ډلو تر سیورې لاندې تر سره کېدل. له هغې ډلې څخه کولای شو د افغانستان په ختېز کې د پیرروښان تر مشرۍ لاندې غورځنگ د بېلگې په توگه را واخلو او د غورځنگ لړۍ تر دریو زوزاتونو "نسل" پورې وغځېدله چې د همدغه غورځنگ له منځه د هند د مغولي دولت پر وړاندې د خوشحال خان خټک ،ایمل خان مومند او دریا خان اپرېدي غورځنگونه راپاڅېدل او له ۱۶۶۷ تر ۱۷۷۲ پورې یې د غورځنگ لمنه توده وساتله او د غورځنگ ملا دومره پیاوړې شوه چې اورنگزیب په خپله دې ته اړ شو چې د خوشحال خټک پر وړاندې په خپله د جگړې ډگر ته را ودانگي او د دغه کار په کولو یې یوازې د غورځنگیانو پر ضد د خپل لښکر روحیه پیاوړې کړه. د پښتون توکمو د اله گوله کوونکو د پاڅون له غلي کولو او د سلو زرو دولتي او اله گوونکو له وژلو وروسته دهند مغولي دولت دې ته اړ شو چې د کابل، پېښاور او ننگرهار په ښارونو کې د اوضاع د څارنې او د یوه بل شوني پاڅون د ټکولو او مخنیوي لپاره خپل پوځي ځواکونه تیارسـﺊ ودروي.

احمدشاه بابا دلوی افغانستان هغه لوی نومیالی پاچا او دنني افغانستان بنسټ ایښودونکی و، چي افغان ولس خپل پلار بللی او د بابا ستر لقب ئې ورکړی دی او دا هغه لقب دی چي افغان ولس ئې خپلو هغو سترو مشرانو ته ورکوي چي ددې ولس دخلګو په زړو کي ئې د پلار ګلوۍ ځای موندلی وي (استاد بېنوا )

د دغودوه نېمو پېړیو د اورونو له تل څخه د صفوي کورنۍ د وروستني پاچا سلطان حسین صفوي په وخت کې وو چې د کندهار وگړو د میرویس خان هوتکي تر مشرۍ لاندې پاڅون وکړ او په کندهار کې یې د صفوي دیرش زره کسېزه لښکر تر وروستني تن پورې له چړو تیر کړ او د فارس " ایران " له صفوي دولت څخه یې د خپلې خپلواکۍ بیرغ راپورته کړ.
د دغودوه نېمو پېړیو د اورونو له تل څخه د صفوي کورنۍ د وروستني پاچا سلطان حسین صفوي په وخت کې وو چې د هرات وگړو د ابدالیانو ترمشرۍ لاندې پاڅون وکړ او د ایران له صفوي دولت څخه یې خپله سېمه یزه خپلواکي واخیستله (۱۷۳۱-۱۷۱۶) .
د دغودوه نېمو پېړیو د اورونو له تل څخه د صفوي کورنۍ د وروستني پاچا سلطان حسین صفوي په وخت کې وو چې د خراسان په تون کې ملک محمود سیستاني د ایران د صفوي دولت پر انگ "ضد" پاڅون وکړ او نه یوازې پیاوړی دولتي پوځي ځواک یې دړې وړې کړ بلکه مشهد یې هم ونیو او د خپلې راتلونکې واکمنۍ لپاره یې د پلازمېنې په توگه وټاکه او د ۲۵ تیرو پيړو د دود په ډول یې د پاچاهۍ تاج پر سر کښېښود او خپل ځان یې د خراسان پاچا وباله (۱۷۲۷-۱۷۲۲).
د دغودوه نېمو پېړیو د اورونو له تل څخه د صفوي کورنۍ د وروستني پاچا سلطان حسین صفوي په وخت کې وو چې د کندهار وگړي د شاه محمود هوتکي تر مشرۍ لاندې د اصفهان تر زړه پورې وړاندې ولاړل او تورې یې تر هغه وخت په تېکي کې کښنښودلې چې د صفوي د پاچاهۍ کمبله یې د تل لپاره ورټوله کړه. (۱۷۲۹-۱۷۲۲).
په پاې کې د همدغو دوه نېمو پېړیو له تل څخه بیا هم د کندهار د وگړو له منځه ځوان او پوه لارښود احمد خان ابدالي سر راپورته کړ او د خراسان د شپږ نېمو پېړیو د ورانېو ، دوړو او خارو پرسر چې خپلې کرښې یې له لاسه ورکړې وې ، د افغانستان په نامه د یوه نوي هیواد بنسټ کښېښود او د هېواد وگړو پرخپلو برخلېکونو واک وموند اویو ځل بیا د له لاسه ورکړي پت او نوم خاوندان او د ملي پیژاند څښتنان شول. دا دی اوس له هغې ورځې ۲۶۰ کاله تېرېږي او افغانستان د خپلواکوهېوادونو په کتار کې ولاړ یوهېواد او د نړۍ پر ځمک انځوره یې ځای ځایگی د یوه پیاوړي پولادي موټي په توگه څرگند دﺉ.

دابدالی احمدشاه دظهور زمینه

د اتلسمې زېږېدېزې پېړۍ څلورمه او پینځمه لسېزې د نادرشاه افشار د واکمنۍ او پاچاهۍ له دور سره سمون خوري . دا هغه دور وو چې د ځمکوالۍ له شډل زبېښاک ، د وگړو له لوټ اوتالا ، د زیږغاړي تولباړې 'تشدید مالیه' جوړښت ، الغا او تلغا ، تاوترېخوالي ، زورمټي ، ټولوژنې ، اورلړۍ ورانۍ او له ککریو څخه د منارونو د جوړولو یو ناورین وهلی دور وو.

احمدشاه بابا په افغانستان کې یوازېنی پاچا وو چې تاج یې پرسر نه اېښوده او پگړې یې تړله او له خلکو سره په اړیکه کې وو. د پلاز 'تخت' پرځای به پر ځمکه کښېنسته او په ورین تندي به یې له خلکو سره خبرې اترې کولې. ..... خپله کورنۍ یې له دولت او واک څخه لیرې وساتله او یوازې تیمور یې د جهان خان پوپلزي تر لارښوونې لاندې دهېواد په لوېدېځو او ختیزو سیمو کې د سیاسي او پوځي روزنو په چارو کې بوخت وساته. د کورنۍ دغه بیلوالی تر دې کچې وو چې د هیواد تأریخ او وگړي پرته له تېمور او سلیمانه د بابا نور بچیان په بشپړه توگه نه پیژني حال دا چې بابا اته زامن درلودل: [سلیمان ، تیمور، شهاب، سنجر، یزدان بخش ، سکندر ، داراب او پرویز]. (میرغلام محمد غبار)

د ۱۷۴۰ زېږدېز کال له پیله بیا تر کال ۱۷۴۷ د افغانستان د معاصر دولت تر جوړېدلو پورې د افغانستان د پښتنو ، تاجیکو، هزاره وو، چارایماقو ، ازبک او ترکمنو ډلو ټپلو د کابل د سیند پر ورڅېرمه راغو او بانډو، په بلخ او کندز ، اندخوی ، سرپل ، شبرغان ، هرات ، بادغیس او سیستان کې د نادر پر وړاندې د پاڅون بیرغونه را پورته کړل او سره له دې چې د نادر پو پنا کوونکي ځواک دغه پاڅونونه په وینو ولمبول مگر بیا یې هم و نه شوای کولای چې زموږ د وگړو د خپلواکۍ غوښتنې پیاوړی غږ په ستوني کې غلی کړي او هر ځل چې د هېواد په یوه گوټ کې یو پاڅون په زور او د شلگرو ، توپ او مردکو په مټ غلی کېده نو د هېواد له بل گوټ څخه به دغه غږ بیا را پورته شو او ځانمنونکو چارواکو ته به یې د سر په کاسه کې اوبه ورکولې. (د نادر افشار پروړاندې پاڅونونه ? د اعظم سیساني لېکنه ، ۷ پاڼه).
په دغسې یوه بې ټیکاوه له اړدوړاو کړکېچه ډک چاپیریال کې د هیواد په میلیونونو وگړي د خپل سریزې ځمکوالې واکمنۍ د بدلون په لټه کې ول او په پای کې نادرشاه افشار د خپل د دربار د سرلارو پر لاس ووژل شو چې د سترگو په رپ کې یې حکومت هم دړې وړې کیږي او په سېمه کې د افغانستان وگړي لومړي وگړي دي چې د آزادۍ او خپلواکۍ د تمبلونو انگازې یې په هرگوت کې خپرې کړې او د کندهار په ښار کې په کال ۱۷۴۷ ' ز' کې یې د ابدالي احمد شاه  تر مشرۍ لاندې د یوه نوي هیواد "افغانستان " بنسټ کښېښود چې له هغه وروسته زموږ وگړي پرخپل برخلېک د واک څښتنان شول او خپل له لاسه تللی نوم ، برم او پت یې بیرته تر لاسه کړ.

احمدشاه ابدالي پر کال ۱۱۳۵ هجري کې چې له ۱۷۲۲ زېږدېز سره سمون خوري په هرات کې زېږېدلی دی. پلار یې زمان خان ابدالي او موریې زرغونه د کندهارله ارغندابه د عبدالغني خان الکوزي خور وه. زمان خان کاروندی او پوه سړی وو. هغه د هرات ټول ملي ځواک یو موټی کړ او خپل ځان یې د صفوي لښکر د مخنیوي لپاره چمتو کړ. ترکمان صفي قلي خان چې لښکریې په توپچي ځواک او شوبلو هم سمبال وو د ابدالیانو د ټکولو لپاره د هرات پر لور را وخوځېد. د محمد زمان خان تر مشرۍ لاندې ابدالي ځواک د میرڅي د مخنیوي لپاره تر کافر کلا پورې راووت. کله چې فارسي "ایراني" ځواک سیمې ته راورسید او جگړه پیل شوه نو کارپوه او زړه وروابدالي توپک لرونکي ځواک پر صفوي لښکر اورونه بل کړل او دروند تاوان یې ور ورساوه او له پیاوړي یرغل څخه وروسته یې د صفي قلي خان ځواک دړې وړې او مشهد ته یې د تېښتې لپاره اړ کړ. کله چې صفي قلي خان د خپل لښکر نه رغېدونکې ماته په سترگو ولېدله نو مرگ یې تر ژونده ښه وباله نو د باروتو پربگۍ کښېناست او ځان ته یې اور واچاوه او دړې وړې شو. دغه جگړه پر ۱۱۳۲ هجري (۱۷۱۹ ز) کال په کافرکلا کې (نن اسلام کلا) یادیږې تر سره شوه. (حبېبي ، د افغانستان لنډ تأریخ ، ۲۳۸ پاڼه) .
پرصفوي لښکر له دغې بریا وروسته محمد زمان خان تر دوه وو کالو او پېنځو مېاشتو پورې په هرات کې په برم او کرارۍ حکومت وکړ او پر کال ۱۱۳۵ هجري چې له ۱۷۲۲ سره سمون خوري سترگې له نړۍ پټې کړې. په دغه کال کې احمدشاه لا یو کلن نه وو شوی او له پلرنۍ مېنې بې برخې شو او د خپلې زړه سواندې مور او مشر ورور ذوالفقار خان تر سپیڅلي سیوري لاندې یې وده وکړه او یوازې یې دومره وکولای شول چې د جومات له ملا څخه د قران کریم لوستنه زده کړي او لمېسانده "باسواد" شي.

د ۱۱۸۲ه کال د محرم دمیاشتي په دیارلسمه احمد شاه بابا شاه ولي خان دبدخشان دوالي سلطان شاه له فساده دبدخشان سیمي دژوغورلو او دانحضرت محمد مصطفی (ص ) مبارکي خرقې چي په بدخشان کي وه دراوړلو په موخه بدخشان ته ولیږه او هغه بدخشان ونیوه او خرقه مطهره ئې دکابل له لاري کندهار ته یوړه (استاد بېنوا )

ذوالفقار خان پر هرات له ۹ کلن حکومت او د هرات د ساتنې لپاره له نادر سره له سختو نښتو او جگړو او د نادر له لاسه له ماتې وروسته له احمد شاه سره چې ۹ کلن وو کندهار ته راغی او له خپل ورور ذوالفقار خان سره یو ځای د شاه حسین هوتکي په زندان کې ولوېد. احمدشاه له ۱۷۳۱ تر ۱۷۳۸ پورې په زندان کې وو او په ۱۷۳۸ کال کې نادر کندهار ونیو او له ذوالفقار خان سره یو ځای له زندانه خلاص او مازندران ته په جلا وطنۍ اړ اېستل شو. وروسته له هغه چې نادر له هندوستانه په بریا راستون او په مشهد کې یې د خپلې بریا لمانځنه وکړه (۱۱۵۳ ق چې ۱۷۴۰ زېږدېز کال کیږي) نولس کلن احمد شاه د نادرشاه افشارپه لښکر کې گډون وکړ چې په ارمنستان ، داغستان ، آیروان ، آذربائيجان او نورو سېمو کې د نادر د جگړو او نښتو په بریاوو کې یې د خپلې کارندې ونډې له امله د نادرځانگړی پام ځانته را واړاوه او دغه پاملرنه دومره پیاوړې وه چې هغه یې د خپل ساتونکي ځواک د افسر او دافغاني لښکر د مرستیال په توگه و ټاکه. له دغه مهاله وروسته احمدشاه د نادر تر مړېنې (تر ۱۷۴۷ کال پورې) د واکمنۍ ، حکومت کولو او سترواکۍ جوړولو رموزونه زده کړل. په حقیقت کې د ایران په شمال اود لوېدېځ په گڼو سېموکې د نادر د لښکر پرمختگ او بریاوې د ابدالي احمدشاه لپاره د یوه پوځي پوهنتون په توگه ګڼل کېده ځکه چې په هغو وختونو کې په سېمې کې هیڅ ډول پوځي پوهنتونونه او ښوونځي نه ول چې د پوځي روزنې او د دفاعي چارو زده کړه په کې تر سره شي.
وروسته له دې چې نادر د خپل د دربار د سروالاوو (د محمدخان قاجار او ملگرو په گډون) په خبوشان کې ووژل شو ابدالي احمد خان او افغاني بولندویانو د نادر حرم د نادرد لښکر له تیري او لوټ څخه وژغوره او د نادر د حرم میرمن د دغه کار په درناوي کې د "کوه نور الماس" او د فخراج ? د محمد شاه بابري له خزانې څخه د یوه یاقوت نوم ؤ چې د نادر افشار لاس ته ورغلی ؤ?دهخدا? یوه گرانبیه دانه یې احمدخان ته ډالۍ کړه او احمد خان کندهار ته راستون شو. ( داکټر محمود افشار یزدي ، افغاننامه ، لومړۍ توگ ، ۱۸ پاڼه).

د۱۷۴۷ کال داکتوبرپه څورلسمه نیټه په کندهار کې دافغاني مشرانولخوا په هغه ملي جرګه کي چي دشېرسورخ په مزار کي جوړه شوې وه او  د اته ورځو پرلپسې غونډو ورسته واک د همدې زیارت ملنګ ته چي صابرشاه نومیده ورکول سو نو هغه پاڅيد اود غنمو وږی ئې د ۲۵ کلن  احمد شاه ابدالي په پکړۍ کي وټومبه او هغه ئې دافغانستان دپاچا په توګه وټاکه  او ټولو افغانانوپه پاچا ومانه

په کندهار کې افغاني مشرانو د حاجي جمالخان بارکزي ، محبت خان پوپلزي ، موسی خان اسحق زي ، نورمحمد علیخان علیزي، نصرالله خان نورزي (تأریخ سلطاني ، ۱۲۲ پاڼه) په گډون د کندهار په مزار شیرسرخ کې د افغانانو له منځه د یوه ملي لارښود د غوره کولو په موخه یوه جرگه جوړه کړه. د خانانو هریو د واک د نیولو غوښتونکی وو او د یو بل ټاکنه یې غندله ، جرگه تر اتو وروځو پورې وغځېدله او له اوږدو خبرو اترو وروسته یوې منونکې پایلې ته و نه رسېدله. د جرگې په نهمې ورځې د جرگې غړیو د صابر شاه په نامه یو روحاني چې د مزارشیرسرخ مجاور وو د منځگړي په توگه وټاکه او ټولو ومنله چې هرڅوک دی وټاکي ، نو ټول به هغه ته بیعت وکړي . دغه سپیڅلی صوفی مشربه له خپله ځایه پاڅېده او له څیرمه سېمې څخه یې د غنمو یو وَږی را واخیست او بیرته جرگې ته راستون شو ، د جرگې ټولو غړو د هغه پرهر خوځښت سترگي نیغې کړې وې او لاره یې څارله چې څه کوي او سترگې په لار ول چې چا ته نېږدې کېږي . په جرگه کې صابر شاه لېدلې وو چې یوازېنی تن چې ډیرې خبرې نه کوي ، احمد خان دی ، صابر شاه احمدخان ته نېږدې کېږي او دغنمو وَږی د احمد خان په پگړۍ ورټومبي او وېې ویل : " دا ستا جېغه ده او ته د افغانانو پاچا یې! " د جرگې گډونوالو د احمد خان ټاکنه احمد خان ته مبارک وویله او له ټولو مخکې حاجي جمالخان بارکزي ورپسې نورمحمد علیزي او د توکمونو نورو مشرانو او سپین روبو له احمد شاه څخه خپل ملاتړ څر گندکړ او هغه ته یې ډاډ ورکړاو احمد خان په درناوي او مننې دغه ټاکنه ومنله. (۱۱۶۰ هجري ، د ۱۷۴۷ کال د اکتوبر مېاشت) . احمدخان په دغه وخت کې ۲۵ کلن وو. (سراج التواریخ ، لومړی ټوک ،۱۲ پاڼه ، بېنوا ، د غنمو وَږی) .
کله چې نامتو انگریزي څیړونکي الفنستون د افغانانو په اړه خپل پراخ اړخېزه کتاب لېکه نو د سویل لوېدېځو افغانانو د خبرو په څپرکۍ کې احمد شاه بابا  د اوسني افغانستان د بنسټ اېښودونکي په توگه یادوي : " احمد شاه په پوهې او کاروندیۍ د یوې سترې سترواکۍ بنسټ کښېښود. د مړینې په وخت کې د هغه متصرفه سیمې د خراسان له لوېدېځه تر سرهند او له آمو د هند ترسېنده پورې و غځېدلې او دغه سېمې یې یا د تړون له مخې او یا په لاس (د تورې په زور) ترلاسه کړلې. (الفنستون ، افغانان ، ۴۹۴ پاڼه).

همدغه ستراحمدشاه بابا  وو چې موږ ته یې د ملي او سیاسي پیژندنې نوم را وبخښه ، که نه زموږ ملت د هند ، یا د ایران او یا د ماوراءالنهر د پردیو پاچایانو د خپلسریو او تیرغمالۍ تر سوک لاندې خپله ملي پیژندنه له لاسه ورکوله. د احمد شاه بابا ستره هېله د افغانستان د وگړو سمسورتیا ، سرلوړي او خپلواکي وه . د یوه سرتیري، د برخلېک جوړونکو ډگرونو د پرانېستونکي او د زړه ور ملي لارښود په توگه یې د اوږدو او ترخو سختوسفرونو ډول ډول غښکې"خطرونه" ومنلې او افغانانو ته یې ویاړونه وگټل . هېڅکه یې له هېواد سره دوکه او درغلنه ونه کړه او خپل هېوادوال یې سپک ونه گڼل. هېڅکله یې له خپلو هېوادوالو څخه ځان لوړ و نه گاڼه ، هېڅکله یې د هوساېنې او غورغوشتنې پرنالیچې ډه ډه ونه لگوله . هېڅکله یې له بهرني ځواک څخه لارښونه وانه خېستله او هېڅکله یې خپله توره د هېوادوالو پروړاندې ونه چلوله. سره له دې چې احمدشاه له چا تاج اخیست او د چا پرسر یې تاج اېښود خو هیڅکله یې تاج پرسر نه کړ. لکه خپلو نورو هېوادوالو یې پگړۍ پر سره کوله او له هغو سره پر سپیرې ځمکې کښېنسته او د هغوی د زړونو دردونوته یې غوږ نیو او د بې وزلوغوښتونو ته یې وردانگل او لاس نیوی یې کاوه او دیوه زړه سواندي پلار په توگه یې له هیوادوالوسره چال چلند کاوه او له همدې امله وه چې هېوادوالو "بابا" باله.

د همدغه درنښت له کبله ده چې الفنستون لېکي : " که په رښتیا په آسیا کې یو پاچا د خپل ملت درښتوني درناوۍ وړ وي ، نو پرته له احمدشاه بل څوک نسته" (هماغه اثر ، ۳۸۱ پاڼه)
افغانان گروهن دي چې ستر احمدشاه بابا  د هېواد یوه ستره او نېکنومې ځلانده سیاسي څیره ده او د افغانستان په معاصر تأریخ کې د ستر درناوي وړ درېز او ځای لري او که څوک د هغه لوړ شخصیت ته په سپکه وگوري نو دهېواد د رښتونو بچیو د کرکې وړگرځي.
دهېواد گرانه بچیه ! دا ومنه چې د ستراحمدشاه بابا (ع) د پوهې او تورې له برکته ده چې نن د نړۍ د ځمک انځورې پرمخ د افغانستان ځای او نوم لېدل کېږي اوبې ځایه نه ده چې د هغه بچې پرې ویاړي . له همدې امله هیڅ د انصاف وړ تاریخ لېکونکی او لېکوال به نه وي چې افغانستان د ستر احمدشاه بابا د گرانبیه مېراث په توگه ونه مني او د هغه ملي خپلواکۍ او واکمنۍ ته درناوی ونه کړي او دداسې یوه کارپوه افغان پاچا یاد په درنښت یاد نه کړي.
راځـﺊ چې ستراحمدشاه بابا  په درنښت یاد کړو او دهغه د سترو اواړینو کارنامو منندوی اوسو او د هېواد بچېو ته د داسې سترو ملي شخصیتونو د کارنامو درسونه ورزده کړو. پای

ابدالیان څوک وو، څنگه او له کوم ځایه هرات ته راغلل؟

د ابدالیانو (یا درانیانیو چې نن ورځ پر همدغه نوم یادیږي ) پیاوړي ټـبـر خپل نوم د پښتانه توکم د نامتو نېکه له نوم ابدال یا اودال څخه اخیستی ، اودال د ترین زوی ، ترین د شرخبون زوی ، شرخبو ن د سربڼ زوی وو. پوهاند حبیبي د اپتل د نوم د ژورې پلټنې له لارې چې له هپتال سره برابر دی غواړي د ابدال او اودال ریښې ته ورسیږي. هغه لېکي چې د ابدال رېښه اپتل Aptal یا هپتالي ته رسیږي او دا د آریایانو له یوه توکمه یوه سپین پوټکي ټبر ته تر ۴۰۰ زیږدیز کال پورې ځغلي چې په باختر او تخارستان کې یې پیاوړی دولت جوړ کړ. (۱)

که څه هم د پوهاند حبیبي دغه هڅه یو شمیر سخت دریزو پښتـنو ته د منلو وړ نه ده ، خو افغان څېړونکی ښاغلی محمد معصوم هوتک د (اودل، ابدل، اپتل، هفتل) ترنوم لاندې د اروا ښاد حبیبي دغو اندونو ته په کتنې لېکي چې : د ابدالیانو رېښه د آریایي توکم د هغه سپین پوټکي ټـبر تر رېښې پورې ځغلي چې په تأریخ کې د اپتل Aptal یا هفتل پر نوم یادیږي . اروپایانو د آریایانو د غه هپتالیان د سپېنو هونانو تر نامه لاندې لیکلي او وایي چې (هون ، هان) په پښتو کې د (خان) اوښتلې بڼه ده ... عربانو دغه ټـبر ته [هیاطله] وَیـَـلـَي دي. تأریخي څېړنې څرگندوي چې افغانستان ته له راتگه وروسته دغه سپېن پوټکي آریایان له دوی څخه پـخوا - مېـشتو توکمونو (پکهت ، پښـت ) سره گډ شوي دي . د هفتالیانو ژبه هر څه چې وه ،وه به ، خو له پکتهانانو سره له یو ځای کېدلو وروسته له سره تر پایه په (پښتو) واوښتـلـه. د ۴۰۰ زیږدیز کال په شااو خوا کې د اپتـل ټـبـر په باختر او تخارستان کې یو پیاوړی دولت رامنځ ته کړ ، له ساسانیانو سره یې جگړې وکړې او د وخت او تأریخ د زړه پر سر لیکل شوې ډَبـر لېکې یې و موندل شوې)(۲)

په کندهار کي د اعليحضرت احمدشاه بابا مقبره

باید ور غبرگه کړم چې په طبري (۳) کې یاده شوې (هېاطله) یا (هفتالي) چې عربي لېکونکو په تیر وَتـنـې د هېاطله او هېطال په بڼه لیکلی او سمه او نیږدې بڼه یې هماغه (چیني اپتل) ده ،د آریایانو د یوه نامتو ټـبـر نوم وو چې د خپل راتگ په هماغو لومړیو شپو ورځو کې یې د ایندوکـــَش (هندوکش) په شمال تخارستان کې استوگنه غوره کړه.هغوی په پېنځمه پېړۍ کې د هندوکش سویل ته را وا وښتل او خپله ژبه یې چې هر څه وه له خپلو پخوا- مېشتو ټـبرونو (د زابلستان له پکتهانانو) سره پر یوځای کېدنې ، هیره او پښتو یې را خپله کړه. د دغه ټـبـر د پاتې شونو ټولنیزې څانگې د افغانستان په بدخشان او تخارستان کې د یفتلیانو پر نامه پېژندل کېږي.

اکاډیمیسن ډاکټر جاوید لیکي چې :( په پخوا وختونو کې به هېاطله پاچایانو پر تخارستان حکومت کاوه او یبغو بلل کېدل. د لرغونو کوشانیانو لارښود مشران هم یبغو بلل کېدل. چېني هپتل ، هپتال ، یپتل (yeptal) په پاړسي کې ابدال شوی دی. هفتالیانو بودایي گروهنه یا عقېده درلودله او د ساساني لومړي شاپور پرمهال د ساسانیانو د واکمنۍ یوه برخه ول. شاپور د زرتشت د کعبه په ډبر لېکه کې نرسه یې د هند، سکستان او تخارستان د پاچا پر نامه پېژندلی دی )(۴)

خو د پوهاند حبیبي پر وینا ، هپتالیانو بودایي مذهبي تگلاره نه درلوده او په خپلو لومړنیوسوبو کې یې د بودایانو ډیري لمنځنځایونه را ونړول او د دغې گروهنې لاررویان یې ووژل. کله چې په (۹ هجري یا ۶۳۰ زیږدیز کال کې ) هیوان تسانگ افغانستان ته راغی نو د گندهاره په ولایت یې ډیري وگړي او شهزادگي ولېدل چې د خپلو لمنځنځاینو پر بیا ودانولو بوخت ول. د بودایي د لمنځنځایونو نړونه د هغه له را تگه مخکې تر سره شوې وه. په کابل او هډه کې د هپتالي پاچایانو له ترلاسه شویو سـِـکو څخه څرگندیږي چې هغوی د برهمني یا لمرگورهنې دین درلود. په زمېندوَار کې [په ۳۳ هجري کال کې د عبدالرحمن ابن سمره ] پر لاس د زور یا زون د کنډ (بـُت) [نړونه] او په خیر خانه (خــُرخانه) [لمرکورگي] کې د سوریا د لمنځنځي موندنه د زنیبل شاه په وخت کې د هفتالي پاچایانو د لمر گروهنې د دین پر ټولنیز دود د منښتې گوته ږدي. (۵)
انگریزی نامتو څیړونکی بوسورت په تخارستان او د هرات په کرښو کې د اسلامي لښکرو پر وړاندي د هفتالیانو له پاتې شونو څخه د هپتالیانو د نامتو واکمن طره خان نیزک د نوم د یادولو په ترڅ کې زیاتوي چې : (نوموړي تر ډیرو کلونو پورې د هغوی هېلې ژوندۍ وساتلې او د هغه د ټېنگاراومقاومت غورځنک هغه مهال پای ته ورسیده چې په ۸۶ قمري (۷۰۵ زېږدیز کال کې) قـتېـبه مسلم په دوکې او درغلنې د هغه کور کلابندي کړ او و یې واژه. (۶). ) په ۸۶ هجري کال کې په خـُـلـُـم ، بغلان ، سـَمـنگان ، بادغیس او مـَروَ کې د قـتېـبه د لښکرو پروړاندې د باغیسي نیزک د تورو او زړورتیاوو انگازې زموږ د هیواد د وگړو د مقاومت د غورځنگ په پاڼو کې یوه ځلانده پاڼه ده.

د پوهاند حبیبي د څېړنو پربنسټ سپین پوټکي آریایان چې چینایانو " یي ? تي ? لي دو" ، رومیانو "افتهالیت Ephthalites" یا "خیونیت Chionites" او پاړسیانو هون Hon" او"هون Hun" او په پـهلوي ، عربي او دري ژبو کې هېتال یا هېطل یا هېاطله یاد کړي دي له منځنـۍ اسیا او آمو څخه په تېرېدنې د هندوکش (اېندوکش) شمالي رغیاڼو ته را واوښتل ... دغو وگړو کله چې په ۳۶۰ زیږدیز کال کې په خوځېدلو پیل وکړ او د کوشاني کېداریانو غوږغونه د هغوی د یرغل وېرې ته بوڅ شول ،نو له ساسانیانو څخه یې د مرستې غوښتنه وکړه ، خو دوی په خپله مقاومت و نشو کولای او د گندهاره رغیاڼې ته په شا شول. خو هپتالیانو ( چې نوم یې د بدخشان په یفتل کې لا تر اوسه ژوندی دی) تر ۴۲۵ زیږدیز کال پورې یې ټول ختیز یا باخترپه بشپړه توگه ونیو او له همدغه ځایه یې د لوېدېځ په لور د ساسانیانو دولت له غښکې 'خطر' سره مخامخ کړ. په سویلي لور کې یې د کابل او گندهاره رغیاڼې تر ولکې لاندې راوستلې او د هپتالي افغانستان پياوړی دولت یې رامنځ ته کړ. هفتالیان هم د کوشانیانو ، کېدارانو او ساکهانو په ډول د دغه هیواد له کره او بومي آریایانو او پښتـنـو سره یو ځای شول. څرنگه چې په خپله آریایي توکمه او له آریایي دود څخه راپاڅېدلی ټبر وو نو په افغانستان کې یې پياوړي توکم رامنځ ته کړ او د لوړې پزې په لرلو انگي یا څېرې یې کټ مټ د غلجیو او ابدالي افغان توکمونو ځوانانو ته وَرته او د ابدالي د ټـبـر نوم هم له همدغې رېښي ښکاري....
په ۴۲۷ زیږدېز کال کې د هفتالي د لښکر لومړۍ نښته د ساساني پاچا بهرام گور له لښکر سره د مرغاب او مرو روډ په سېمې کې رامنځ ته شوه او پایله یې د هفتالي پاچا پرمړېنې را ووښتله ؛ بهرام گور د هغه جړاوول شوی (مـُرَصع) تاج د آذربائیجان اوریز لمنځنځي (اتشکده) ته ډالۍ او خپل وراره یې د هفتالیانو پر ځمکه د استازي پاچا یا نایب السطلنه په توگه وټاکه. له بهرام گور وروسته په ۴۳۸ زیږدېزکال کې د هغه زوی دویم یزگـُرد له هفتالیانو سره چې په طالقان (۷) کې میشت ول لاس او گریوان شو خو ماتې یې وخوړه او له هغه وروسته له (۴۵۷-۴۸۴ زیږدیزپورې) لومړی پیروز یې ځای ناستی شو او په همدغه وخت کې د هفتالیانو توکمیزه مشري د اشخونواز (خوشنواز) په غاړه وه. اشخونواز له پيروز ساساني سره جگړه پيل کړه اوپه پای کې ساساني پاچا ماتې وخوړه او ژمن شو چې په طالقانو کې د هپتالیانو اوېجې (قلمرو) ته په درنه سترگه وگوري او هم یې تر دوه وو کالو هیپتالي دولت ته دروند باج ورکاوه او خپل زوی قباد یې د خوشنواز دربار ته د یرغمل په توگه لېږلی وو. ساساني پیروز له مخکنیو ژمنو سره سره یو ځل بیا پر هپتالیانو لښکرې را وڅرخولې او په (۴۸۴ زیږدېز کال کې) د خراسان د دښتو په جگړو کې دی او دهغه لښکرې سټ وټ او تباه شولې او دهغه لور د اشخونواز منگولو ته ورغله چې بیا یې ورسره واده وکړ. له هغه وروسته له مرو روډه تر هراته د هپتالیانو د واک لمنه وغځېدله او د ساساني دولت به ورته باج ورکاوه.
ارواښاد پوهاند حبیبي زیاتوي : هغه مهال چې د هفتالیانو پاچاهۍ د آریانا په هر گوټ کې خپور شو نو د هغوی ټبرونه د زابل (د غزني او سیستان ترمنځ ) په سیمو کې مېشت شول. په موندل شویو ډبرلېکو کې هفتالي (یا یفتلي) پاچایانو ځانونو جابوله (Jabula) یا جیوله (Jauvla) یعني زابلي بللي دي. د ستر هپتالي اخشنوان د واکمنۍ سیوری له (۴۶۰ تر ۵۰۰ زپورې) تر څلوېښتو کالو له پاړسه نېولې تر خــُـتــَـنـه چین او هنده پریوی پراخې ځمکې خپور وو او له هغه وروسته د دغه ټـبـر پاچا چې تورامانا Turama نومېده په ۵۰۰ زکال کې یې د واک پر گدۍ ډه ډه ولگوله. هغه خپل پام هند ته ور واړاوه او د سیالکوټ ښار یې د خپلې واکمنۍ پلازمېنه و ټاکه چې د هندي گوپتای دولت ملا یې ور و لړزوله . په هند کې له نوموړي هپتالي تورامانا څخه دوې ډبر لېکلي راپاتې دې چې یوه یې په سکهر او بله یې په اکوراسټ کې ده او دهغه نوم د 'مهاراجه توره منه ساه جاولي' (زاولي توره من شاه سترواک) په توگه لېکل شوی دی. له تورامانا وروسته مهیراکولا Mahirakula تر ۵۴۲ یا ۵۴۴ ز پورې د هپتالیانو د پاچاهۍ پر پلاز کښېناست اونوم یې د هند د گوالیار په ډبر لېکه کې په ۵۱۷ ز کال کې لیکل شوی دی . د مهیرا کولا پاچاهي له خونړیو نښتو او جگړو سره ملگری وو چې پکې ماته یې وخوړه او د هغه له مړېنې سره د هپتالي دولت بې وسې او د خسرو انوشیروان(له ۵۳۱ تر ۵۷۹ ز) په وخت کې له منځه ولاړ (۸)
پوهاند حبېبي د 'زابـُـل' د وییکي په اړه لېکي : ( که څه هم اوسنیو څېړونکو زاول یې د هفتالي د توکم یو ټــَبـَر بللی چې ځمکواله نوم یې د دغې سېمې نوم د (زابلستان ) په ډول ددوی له نوم سره تړل شوی او دا باید د (۴۰۰ز) کال په شااو خوا کې چې له سېمې څخه د هفتالیانو د وتلو کال دی سمونه وخوري خو زه یو توسن اودلیل لرم چې د 'زاول' وییکی له زیږدېزې پیړۍ څخه لا هم لرغونی دی . حبیبي وایي چې په پهلوي لېکدود کې د 'زاول د پاچایانو نوم' ، ' زوب ملکا' وو چې آرامي ملکاهوزوارش باید 'زاب شاه ' یا ' زابل خدای' وي. (۹) خو اروا ښاد حبیبي تر دې مخکې ندی تللی چې څرگنده شي آیا دغه لېکدود له پهلوي پارتي یا له زیږدیزې پيړۍ مخکې د اشکاني پارتي او یا د دریمې زیږدیزې پيړۍ له پهلوي ساساني سره تړاو لري؟ خو د ایران پوه ارواښاد سعید نفیسي له یاددښت څخه څرگندیږي چې د پهلوی د لېکدود په یادولو د ارواښاد حبیبي موخه له ساساني پهلوي څخه وه. نفیسي زیاتوي : د دغې سېمې په سـِکو کې په تـُخاري ژبې او لېکدود کې چې له یوناني څخه یې را ایستلې د دغې سېمې د پاچایانو نومونه او سر نومونه ،"شاهوزابولا Shaho-Zabula ' لېکل شوي او په پهلوي ژبې او لېکدود کې 'زاب ملکا' راغلی او څرگنده ده چې د 'ملکا' وییکی هوزارش او له آرامي ژبې راغلی او په ایراني ژبو کې 'زاب شاه' ویل شوی دی . باید ووایم چې په دې تړاو هیڅ شک او شوپیان نسته چې په پهلوي کې د زابل کره نوم ' زاب' وو او 'زابل' د دغه وییکي تخاري لېکلې بڼه ده (۱۰)
له دې امله کله چې زابلستان وایو ،ایا کولای شو زابلستان د 'زاب ملکا' ټاټوبې یا د پاچایانو ټاټوبی و انگیرو؟ خو منطقي به دا وي چې 'زابل' یا 'زاول' د تخاري هفتالي له ټــَـبـرونو څخه یو ټبر وگڼو او په ترڅ کی یې زابلستان د دغه توکم ټاټوبی وبـَلو، د بېلگې په توگه د بلوڅانو ټاټوبي ته بلوڅستان وایو ، د تاجېکانو ته تاجکستان ، د ازبکانو ته ازبکستان ، د ترکمنانو ته ترکمنستان او د افغانانو ته افغانستان او نور.

د احمد شاه بابا د واکمنۍ په وخت کې د افغانستان په ولایتونو کې دیو شمیر پياوړو والیانو نومونه : : هرات -درویش علیخان هزاره ، نیشاپور- عباس قلي خان بیات، قلات- اشرف خان غلجی ، شکارپور -دوست محمد خان کاکړ، مشهد- شهرخ افشار، کشمیر -خواجه عبدالله خواجه زاده، پتیاله- امیر سینگهه، بلوڅستان- نصیر خان بلوڅ، پنجاب -زین خان مومند، سندهه- نورمحمد چې په شهنواز خان سندهي پیژندل کېده، دیرهء اسماعیل خان -موسی خان، ملتان-شجاع خان ابدالي ، په پلازمېنه کندهار کې د احمدشاه بابا د دارالانشأ رﺋـیس میرزا هادی خان قزلباش ، د اعلی دیوان مستوفی میرزا علي رضاخان قزلباش او د مالېې و زیر یو هندی وو چې یوسف علي خان نومېده او د التفات خان نوم ورکړ شوی وو.، د احمدشاه بابا د وخت په پیسو کې د تورې ، ستوري او د غنمو د وَږیو انځورونه کښل شوي وو. پیسې له ژړو "مِـسو" او سپېنو زرو چې (کندهاري روپۍ ) نومېدلې جوړې او احمدشاهي بلل کېدلې. د افغانستان پیسې د کابل ، کندهار ، هرات ،مشهد ، اټک ، پېښاور ، ډیره جات ، بکهر ، سندهه ، کشمیر ، انواله ، روهل کنډ، لاهور ، ملتان او سرهند کې جوړېدلې. (میرغلام محمدغبار)

هرگوره د حبیبي پروینا د عربانو تر راتگ او د اسلام تر خپرېدلو پورې د هپتالیانو (یا ابدالیانو) پاتې شونې په زابلستان کې وې او ډبر لېکې یې لا تر اوسه په اروزگان او د قندهار په شمال کې شته. د یوې سترې کېندل شوې ډبرې پرمخ د هپتالي پاچا نوم د 'بگوس شاه زاول مهرزی' چې (بزرگ شاه زاول مهرزی) لوستل کېږي ډیره شوني ښکاري چې هماغه مهیراکولا وي (۱۱)
د هندوکش په سویل کې د هفتالیانو د ځواک او واک په تړاو بوسورت وایي : افغانستان ته د اسلام له راتگه لږ تر لږه یوه پیړۍ وروسته د سویلي هندوکش هپتالي واکمنانو د بیلگې په توگه تورامانا (څه نا څه له ۴۹۰ تز ۵۱۵ ز پورې) او مهیراکولا (څه نا څه له ۵۱۵ تر ۵۴۴ ز پورې) د هند په شمال کې لویه سترواکي جوړه کړې وه. د وخت په تېرېدلو د هند شمال ته د لاس اچـَونو لړۍ سسته شوه او واک یې د لوېدنې کندې ته نېږدې شو خو د هندوکش په سویل او ختېز کې هپتالي واکمنو د سېمه ییزو چارواکو په توگه خپلې واکمنۍ ته دوام ورکړ او په یاد به مو وي چې دغو واکمنو چارواکو د زنبیل (یا رتیبل) درناو نوم درلود. د معاویه له خلافته نیولې تر هارون الرشېده او د صفاري د لومړنیو واکمنانو تر مهاله په دغې اوږد مهالې دورې کې د دغه درناو نوم را منځ ته کېدنه څرگندوي چې 'زنبیل' یا ' رتبیل' په چورلټ ډول د پاچایانو د لړۍ یو درناو نوم وو نه د کوم ځانگړي سړي نوم (۱۲). د بوسورت له دغونغوتو داسې انگیرل کېږي چې زنبیل شاهان پر 'هفتالي ' یا 'یفتالي' توکمونو پورې تړلي پاچایان ول چې له اسلامي لښکرو سره یې له دوه سوه کالو څخه زیاته دوره کې د بـُست ? کابل د سیمو په لمنو کې نښتې او جگړې کړي او کله یې عرب مشرانو ته د سولې د حق تر نامه لاندې د باج په ورکړي د کابل د وگړو له سرونو د هغوی د اورگډۍ اوغوبل مخه نیولې او تر ۲۵۸ هجري پورې یې (کله چې یعقوب لیث د کابل پر نیونې بریالی او د اسلام دین یې خپور کړ) خپله خپلواکي ساتلې وه (۱۳).
پوهاند حبیبي د افغانستان په لنډ تاریخ (تأریخ مختصر افغانستان) کې د ابدالیانو په اړه په لنډیز یوه کوشنۍ خو بډایه څیړنه کړي او لیکي : په اسلامي دوره کې لومړی نامتو سړی د (ابدال = اودال) د ترین زوی د شرخبون لمسی د سربڼ کړوسې او د دراني ټـبر نامتو نېکه دی چې په ۴۴۰ هجري یا ۱۰۴۸ زیږدیز کی یې د سلیمان د غره په لمنوکې د پښتـنو ټـبرونه تر ځان را ټول کړي ول. د هغه له زوزات یا نسله ملک سلیمان چې د زیرک په نامتو نوم پیژندل کېده ، افغاني توکمونه د سلیمان له غره څخه د کندهار سیمې ته راوستل او هلته یې مېشت کړل او د خپل ژوند په وروستیو کې ملک بارک خپل زوی په یوې توکمیزې جرگې کې خپل ځای ناستی کړ او له بارکه وروسته ، د زیرک بل زوی پوپل د توکم مشري پر غاړه واخیستله او له ۶۵ کلنې مشرۍ او له ۸۹ کالو ژوند وروسته سترگې یې له نړۍ پټې کړې. وروسته د پوپل زوی ملک حبیب د پلار ځای ناستی شو او تر هغه وروسته ملک بامي (بامي زي پر هغه اړه لري) د کندهار د افغاني توکم مشر سو چې له سلطان سکندر لودي ( له ۸۵۵ تر ۹۰۰ قمري = ۱۴۵۱ تر ۱۴۸۸ ز پورې) سره یې د دوستۍ نیږدې اړیکې درلودلې. له ملک بامي وروسته د کاني زوی د بامي لمسی ملک بهلول او له هغه وروسته د ملک بهلول نامتو زوی ملک صالح د افغاني توکمونو مشران شول. صالح له شیرشاه سوري (له ۹۴۷ تر ۹۶۰ هجري ) (۱۵۳۹ تر ۱۵۵۴ ز) سره د دوستۍ اړیکې درلودلې. له ملک صالح وروسته د هغه ورور ملک سدو (دسدوزیو ستر نېکه) په کندهار کې په یوې توکمیزې جرگې کې د افغاني توکمونو مشري پر غاړه واخیستله. ملک سدو د سید جماالدین افغاني او لکهارت د وینا پر بنسټ لومړي صفوي عباس په کندهار کې د ابدالي توکم د لوی مشر په توگه په رسمیت پیژندلی وو (۱۴) ملک سدو (په ۹۴۵ هجري /۱۵۳۸ ز کال کې زیږېدلی ) خپله پلازمېنه د کندهار ارغسان غوره کړه. کله چې ملک سدو ۷۵ کلنۍ ته ورسېده په یوې توکمیزې جرگې کې د خپلو پینځو زامنو: (خضرخان مغدود یا (مودود) ، زعفران خان ، کامران خان ، بهادر خان) له منځه یې خپل مشر زوی خضر خان خپل ځای ناستی وټاکه. په ۱۰۳۶ هجري/ ۱۶۲۶ ز کال کې خضر خان له نړۍ سترگې پټې کړې او د هغه پرځای ملک مغدود یا مودود کښیناسته. ملک مودود د خپل پلار ملک سدو د سیاست برخلاف چې له لومړي شاه عباس سره یې د دوستۍ اړیکې درلودلې د هند د ستر واک شاه جهان پاچا په ملاتړ را پورته سو او له خپلو ټبرونو سره یې یوځای پر کال ۱۰۴۷ هجري = ۱۶۳۷ ز د کندهار په سوبې کې له شاه جهان سره مرسته وکړه او له دې امله دغه ورونه د شاه جهان له پلوه د کندهار د کرښو د ساتونکو په توگه وپیژندل شول. ملک مغدود او ورو یې کامران (د کلېد کامراني = د بریا کونجي لیکوال) پر کال ۱۷۴۰ ز کې ډیلي ته ولاړ او شاه جهان ورته د تودو ولولو په ترڅ کې ښه راغلاست وویل (۱۵).
د هند او ایران دولتونه د کندهار د ښار او ولایت د نیولو لپاره تل د افغاني توکمونو همکارۍ او همغږۍ ته اړ ول او شک او شوپیان نشته چې خپلو موخو ته د رسېدلو په پار د افغاني توکمونو د را خپلولو لپاره د هغوی مشرانو ته د وړیا ځمکو (ډالۍ شوې او شرطي ځمکې) په ورکړه او یا د درناو نومونو اونورو امتیازونو د ورکړې له لارې په درغلنې هغوی پر ځان را تاوول او بیا به یې لښکرې پرې را وڅرخولې. په دې منځ کې د دغې غولوونکې تگلارې پربنسټ د واک تــَلـه د دواړسیالو غاړو په گټه تاویدله او سوبمن دولت به د خپلې خوښې او ملاتړ توکمیز مشر ته پالنه ورکوله او د هغه ملاتړ به یې کاوه او مخالف توکمونه به یې تر دې کچې و ټکول او یا به یې دومره و زپیښل چې له خپل پلرني ټاټوبي څخه به شړوني ته اړ شول. او له دې لارې یې د خپل واک د ټېنگولو لپاره د افغاني توکمونو په منځ کې د دښمنې د رېښو غځولو ته لاره پرانیستله. په خواشینۍ کله چې د افغاني توکمونو مشران د یوه پیاوړي گاونډوي هېواد (هند یا ایران) تر پالنې لاندې راتلل پرته له دې چې پوه شي نو خپلې رېښې به یې په خپل لاس را ورېبلې او مخکې لدې چې د میرڅي پښې ور لنډې کړي د خپلو سیالو مشرانو او یا هم د خپل خیل او خټک او یا د ټبر چاڼـَولو ته به یې ملا را وتړله.
فرهنگ په دې تړاو لېکي : د ابدالي او غلزایي په ټولنیز جوړښت کې چې ځمکواله او توکمیزه بېلگه یې درلودله له پردې واکمنۍ سره سره د دغو توکمونو غړو بیا هم خپلو خانانو او ملکانو ته غاړه ایښودله او د هغوی له لارې به یې له پردې دولت سره اړېکه ټېنگوله. د نیغ پرنیغې واکمنې لپاره د ایران د دولت هڅې د توکمونو له جوړښت سره ټکر خوړ او ټولې منډې ترړې به نېمگړې پاتې شوې ، نو له دې امله صفوي شاه عباس و پتېېله چې ایراني چارواکي دې خپلې کړنې د توکمونو د مشرانو له لارې چې بیا یې لوی راهیټ (کلانتر) وبلل ، تر سره کړي. د ابدالي د توکم لومړی لوی راهیټ چې نوم یې په تأریخ کې لېکل شوی د پوپلزي له توکمه ملک سدو دی. نوموړي په ۱۶۲۲ ز کال کې د ډیلي د واکمنو له لاسه د کندهار د ښار په نیولوکې له ایراني واکمنو سره مرسته وکړه او د صفوي (لومړي شاه عباس) له پلوه د ابدالي توکم د مشر په توگه و پېژاندل شو. وروسته د ډیلي واکمن د صفوي واکمن علیمردان خان په مرسته چې د ایران له صفوي دولت څخه یې مخ اړولی وو د علیزیو او د ملک سدو د پوپلزیو سیالو ټبرونو په ملاتړیو ځل بیا پر کندهار منگولې ښخې کړې .په ۱۶۳۹ ز کال کې صفویان بیا پر ښار را وکټېدل او هغوی د صفویانو له ویرې هند ته په شا شول او د اورنگ زیب له پلوه په ملتان کې مېشت شول (۱۶).
د صفویانو او نادرشاه افشار د تأریخ نامتو لېکوال لکهارت د صفوي د لړۍ د پای په خپل کتاب کې لېکې چې : (غلزیو د لومړي ځل لپاره د لومړي شاه عباس د پاچاهۍ (د اولسمې پیړۍ نېمایي) پر مهال ارزښتمنتوب ترلاسه کړ او وروسته له هغې چې د ابدالیانو د زور او تیریو له امله له کندهاره هرات ته د سېمې د بدلولو لپاره اړ شول نو د غلزیو دویم ټبر په کندهار او زمېنداوَر کې څه ناڅه ارزښت وموند ځکه چې غلزیو خپل دود ته له ټېنگې گروهنې سره سره پرکندهار یې د هندي مغولانو د واکمنۍ پرځای ،صفوي واکمني او واکمن ته د لومړیتوب په سترگه کتل او لامل یې د لومړي شاه عباس ښه او خپلواک چال چلند وو)(۱۷)
د دغې لېکنې د شالېد پربنسټ ، د صفوي د دولت د بیلتون پالنې او د بَـډې د ورکړې تگلارې او د غلزیو په ملاتړ د شاه عباس ډیرې لیوالتیا پرابدالیانو د غلزیو د پخور یا فشار لامل وو او دغه چاره د دې لامل شوه چې ملک مودود او ټبر یې د شاه جهان په ملاتړ راپاڅېدل او د کندهار د نیولو لپاره یې د مغولي لښکر ملا ور وتړله او کله چې بیا هم صفوي دولت کندهار په خپله ولکه کې راووست نو یو ځل بیا ابدالیان د خپلو سیالو افغاني ټبرونو تر پخور او د صفوي واکمنو د زورواکۍ تر سټک لاندې راغلل چې یو شمیر یې هند ته په کډوال کېدلو یا فراه او هرات ته په تېښتې اړ شول. د لکهارت پر وینا لومړي شاه عباس دغه تگلاره کټ مټ په سُـني کردانو کې پلې کړه او له هغوی سره یې وَرته چلند وکړ او یو شمیر کـُردي ټبرونه او توکمیزې ډلې یې د خراسان قوچان ته په شړونې اړ کړلې.
د لکهارت پروینا دهغو ابدالیانو شمیر چې د اتلسمې پیړې په پیلیزو شیبو کې په هرات او فراه کې یې استوگنه درلودله ۶۰ زرو کورنېو ته رسېدله. (۱۸) د دغسې یوې غټي بشري ډلې کډ والېدنه په خپله د صفوي رژیم ناتار او تیرغمالي ته نغوته کوي چې په کندهار کې د ناتارگرو واکمنو لکه گورگین (۱۷۰۴ ? ۱۷۰۹)، او پرابدالیانو له برمانټه گرۍ اووحشت څخه د ډک تیري له لارو تر سره شوې وه. او څرنگه چې د لکهارت وینا ته مو نغوته وکړه د لومړي شاه عباس په وخت کې یو شمیر ابدالیان د هرات څیرمو سیمو ته په گډوالي اړ شوي ول.
افغاني څیړونکي عبدالباري جهاني د مجمع التواریخ له وینا لېکي چې : د ۱۰۰۰ هجري قمري په شا او خوا کې ابدالیان د کابل له کوهستانه چې د هغوی پلرنی ټاټوبی وو د یوشمیر لاملونو له امله را ووتل او د هرات په څیرمو سېمو کې مېشت شول. هغوی په دوبیو کې په بادغیس او په ژمیو کې به په اوبــِه او شافلان کې د هرات په ختېز کې بوختېدل. ویل کیږي چې د شاه سلیمان او د هغه د زوی سلطان حسین صفوي (۱۶۹۴ ? ۱۷۲۲ ز) د واکمنۍ پر مهال د هرات په شا او خوا کې د هغوی شمیره ۶۰ کورنېو ته رسېدله. صفوي واکمنو هغوی ته په درناوي کتل او د دغه ټـبر مشرانو ته به یې درناو نومونه ورکول. صفوي پاچایانو وَرته چال چلند له غلزیو سره هم کاوه او د هغوی مشر به یې پاچا یا سلطان باله.
ښاغلی جهاني د مجمع التواریخ له وینا لېکي او زیاتوي چې د صفوي شاه سلیمان د پاچاهۍ په وروستیو کې د ابدالي توکم سروال حیات سلطان د هرات د واکمن له یوه مالېه ټولونکي سره شخړه وکړه او په پای کې مالیه ټولونکی و وژل سو. حیات سلطان او ورور یې لښکر خان د صفوي واکمن له ویرې د خپل د ټبر له پېنځو یا شپږ زرو تنو سره ملتان ته و خوځېد. (۱۹).
د مجمع التواریخ په دغه لېږد یا روایت کې دوه ټکي د غور اوڅېړنې وړ دی .
لومړی ? په هېڅ افغاني لېکل شویو سرچینو کې داسې نغوته نه ده شوي چې گڼې د تاریخ په اوږدو کې دې مخکې او یا وروسته له اسلامه د کابل کوهستان د ابدالیانو د پلرني یا څېرمه ییز ټاټوبې په توگه را په گوته کړي. یو شمېر افغاني تأریخ لېکونکي لکه : فیض محمد کاتب ، کهزاد ، حبیبي ، غبار ، فرهنگ ، پوهاند میرحسین شاه ، پوهاند محمد علي زُ هـَما او پوهاند کاکړ یو یې هم په خپلو لېکنو کې دغسې یوه ټکي ته نغوته نده کړې. نو لدې څرگندیږي چې د مجمع التواریخ د لېکوال دغه انگېرنه او ادعا بې بنسټه او د منلو وړ نده. د پوهاند حبیبي وینا چې د تأریخي لاسوندو پر بنسټ ولاړه ده ، ۱۰۰۰ هجري قمري کال چې له ۱۵۹۳ زېږدېز سره سمون خوري د لومړي شاه عباس د واکمني کال دی او د لومړي شاه عباس د واکمني پرمهال ابدالیانو د کندهار په ارغسان کې د ملک سدو تر مشرۍ لاندې ژوند کاوه. څرنگه چې پورته مو وویل ملک سدو د صفوي شاه عباس له پلوه د ابدالیانو د مشر او د راهېټ (کلانتر) په توگه او له ملک سدو وروسته زوی یې ملک خضر خان په همدغه نامه پېژاندل کېده .
دویم : د سلطان خدا داد زوی حیات سلطان د دویم شاه عباس ، شاه سلیمان او صفوي سلطان حسین شاه هممهالی او د پوهاند حبیبي د لیکنې پر بنسټ د کندهار استوگن وو نه د هرات چې گڼې د هرات واکمن دې ورپسې مالیه ټولوونکی ولېږي او په پای کې دې ووژل سي. وروسته به وگورو حیات سلطان د خپل د اکا د زوی دولت خان چې د دویم شاه عباس او صفوي سلطان حیسن د واکمنۍ پر مهال یو پیاوړی او مخور سړی وو، ترزبېښاک او بې پېرزوېنې لاندې راځي او له خپل ورور او اړوندو کسانو سره اړایستل کېږي چې له خپل ټاټوبې شهرصفا او کورڅخه ملتان ته کډه شي.

د حیات سلطان پلار ، سلطان خدا داد او ورور یې شیرخان چې د خضرخان زامن ول د خپل تره ملک مودود له وژل کېدلو وروسته ( په ۱۶۴۳ ز کې د هند له بابري واکمن سره په جگړه کې ) د ابدالي ټـبر مشري په لاس کې ونېوله. سلطان خدا داد هغه سړی دی چې د توکمیزو جرگو د جوړولو او د دوستۍ د اړیکو د ټېنگولو له لارې یې په کلات (زابل) کې له مېشتو غلجیو ټبرونو سره د ابدالي ټبر تاو تریخوالی ، زړه بډواله او اختلاف اوار کړل. په پای کې هغه له سلطان ملخي توخي ( د غلجیو د ټبر له مشر) سره په دغو جرگو کې دوه اړخیزه پوهاوي ته ورسېد او تړون یې وکړ چې د دواړو اړخونو د واکمنۍ لمن دې د کندهار د لوېدېځ په پینځوس مایلي واټن کې د جلدک سېمه او د گرماب پل سنگی (ډبرین پـُِل) وي. له دغه تړون او پوهاوي وروسته دوی د خپلې واکمنۍ لمنه د ژوب او بوري او د سلیمان د غره تر لمنو و غځوله. په دغه وخت کې د سدوزیو وروڼو پلازمېنه په ټولېز ډول د کندهار ختېز ته د ۳۰ مایلو په واټن کې د شهر صفا په سېمه کې وه.
پوهاند حبېبي وایي چې : د ډیلي له درباره شیرخان ته چې سلطان خدا داد ورور او د خضرخان زوی وو د شهزادگي درناو نوم ورکړل شو حال دا چې د صفوي دربار هم هغوی د میرزا (شهزادگي) په درناو نوم پیژندل. یوځل شیرخان د کندهار له صفوي واکمن سره و نښته او نه یوازې صفوي ځواک یې د 'کوژک' په غاښي کې دړې وړې کړ بلکه هغه خپل د اکا زوی حسین خان (د مغدود زوی) هم په گونډو کړ او اړ شو چې ملتان ته په شا شي او د هند د مغولي سترواک اورنگ زېب (عالمگېر) له پلوه هغوی ته په ملتان کې ځایونه او آړوتي (شرطیه) ځمکې ورکړل شوې. د احمدشاه بابا په وخت کې ابدالي شجاع خان او د تېمورشاه په وخت کې ابدالي شریف خان او رکن الدوله مظفرخان د ملتان سمبالوونکي یا ناظمان (واکمنان) ټاکل شوي ول چې ټول یې د همدغه سدوزي حسین خان له پښته ول (۲۰)
له شیرخانه وروسته سرمست خان او له سرمست خانه وروسته زوی یې دولت خان د کندهار د کرښو د ساتونکو پر نامه وپیژندل شول. مخکې وویل شوی چې د پارس او هند دولتونو د افغاني توکمونو دواړه مشران د درناو نومونو ،درغلنې ، ډالیو او د دریز او رتبو د ژمنو، د ځمکو او آړوتو ځمکنیو شتمنیو له لارې خپل ځان ته لیواله کول. د بېلگې په توگه صفوي دویم عباس د ۱۰۵۹ هجري / ۱۶۴۹ ز کال په لومړیو کې د یوه لېک په ترڅ کې دولت خان ته لېکلي ول چې دې یې د کندهار د کوټوالۍ ایالت پناه کوټوال بللی او د حکومت له پلوه یې ورته په ولکې لاندې هېوادونو کې د یوه لوی ولایت د ورکړې ژمنه کړې وه چې ساری به یې په ایران او هندوستان کې نه وي. (۲۱) د ډیلي دربار هم د افغاني خانانو په تړاو وَرته چال چلند درلود د بېلگې په ډول سلطان محمد دراني (د تأریخ سلطاني څښتن) د هند د سترواک اورنگزیب د شاه جهان زوی آرلېک یا منشور د سلطان ملخي توخي په کور کې لوستلی وو. (۲۲) او دا هماغه کورنۍ ده چې د واکمنۍ او مخورتوب لمنه یې د زابل له کلاته تر غزني غحېدلې وه.
همدا چې سدوزي دولت خپل ځان تر ډیرې کچې پياوړی ولید نو د خپلې واکمنۍ او مخورتوب لمنه یې (د سلطان ملخي د کورنۍ د واکمنۍ لمنې ته په لاس اَ چـَولو) تر غزني او د سلیمان تر غرونو خپره کړه. که څه هم اروا ښاد پوهاند حبیبي د غلزیو د ځمکو پر سر د سدوزي دولت خان او د سلطان ملخي د ځای ناستو تر منځ د نښتو په تړاو څه نه وایي، خو د غزني تر کرښو او د سلیمان تر غرونو پورې د دولت خان د واکمنۍ د پراخولو په اړه خبرې کوي او دغه کار د ځمکوالې ? توکمیزې ټولنې په منځ کې له یوې خوا او د گاونډیو هېوادونو د سیالیو د لوخړو او اورونو په منځ کې له بلې خوا له خونړیو جگړو پرته چورلټ ناشونی کار دی. شک او شوپیان نشته چې دولت خان د تورو او شلگرو یا نېزوپه مټ و کولای شول خپله واکمني د سلطان ملخي په ځمکنۍ واکمنۍ کې پراخه کړي، دې ته کټ مټ د لومړي شاه عباس د واکمنۍ په وروستیو وختونو کې غلزیو د ابدالیو پر سېمې یرغل وکړ او هغوی یې هرات ته په کډوال کېدلو اړ کړل.

دولت خان چې له دغوسوبو او بریاوو وروسته د واکمنۍ په خوبونو کې مسېدلې او نشه وو ، له یوې خوا یې د کندهار د صفوي واکمن پر وړاندې د سرغړاوي او بلوا پاڅون را پورته کړ او د کورواکۍ او خپلواکۍ نغارې یې ودربولې او له بلې خوا یې خپل تربرونه (حیات سلطان او ورور یې لښکر خان او د سلطان خدا داد زامن) دومره وزبېښل چې هغوی ټول یې اړ ایستل چې له خپلو ټولو پلرنیو شتمنیو او ځمکو څخه لاس پر سر شي او په دې ترڅ کې څه نا څه شپږ زره ابدالي کورنۍ ملتان ته کډوالې شوې. حبیبي وایي چې ، سدوزي دولت خان د پـنځوسو کالو په اوږدو کې له کندهاره تر غزني پورې واکمني وکړه او د صفوي دولت د بیگلر بیگي (والي) او محمد زمانخان د واکمنۍ لاس یې یوازې د کندهار د کوټوالۍ په د یوالونو کې ور لنډ کړې وو. (۲۳)
فرهنگ هم د سدوزي دولت له ځواکمنوالي څخه خبره کوي او په کندهار کې د یې د ترېنگلي اکر او حالت لامل د دولت خان پاڅون گڼلی او وایي : د سدو خان له پښته د سدوزيو د ټـبـر راهېټ یا کلانتر دولت خان د خپل توکمیز مخورتوب په ملاتړ په کندهار کې له صفوي والي څخه سرغړاونه وکړه او په دغې سیمې اکر او حالت کړکېچن کړ. د اصفهان دربار پرېکړه وکړه چې د دولت د ټکونې لپاره په کندهار کې ټک سری او زمبک (سختگیر او با انظباط) والي و ټاکي او د دغه د تر سره کولو لپاره یې د گئورگى و ختنک په نامه تن نوی گـُرجي مسلمان شوی چې په تاوتریخوالي ،پرغزناکۍ او قهر او بد چال چلند کې نوم درلود و ټاکه . گئورگى چې افغانانو د گرگین پر نامه پېژانده د شاهنواز خان او بیگلر بیگي یا حاکم اعلی د درناو نوم په لرلو سره په ۱۷۰۴ کال کې د گرجیانو او قزلباشانو له ډلو څخه جوړ یوه ځواک سره کندهار ته راغی او هڅه یې وکړه چې د خانانو او سېمه یېزو واکمنو مختورتوب ته د پای ټکی کښېږدي او په کندهار کې د مرکزتر نېغ څار لاندې یوه اداره رامنځ ته کړي. خو دغه سړی له خپلو ټولو ځانگړتیاوو سره سره یو درغلن سړی هم وو او په لومړي سر کې یې د دولت خان له سیالو ابدالي مشرانو د مېنې تارونه و غځول او د غلزیو له مشرانو څخه یې نامتوهوتک امیرخان چې د میرویس په نامه پیژندل کیږي د پاموړ و گرځاوه (۲۴)
گرگین چې درغلن او دوه مخی سړی وو کله چې کندهار ته را ورسېد ، نو د کندهار د ټبرونو په ځانگړې توگه د غلېزیو په منځ کې یې مخوراو نامتو میرویس خان چې د خپل ښه چال چلند له امله وگړو ورته په ټېنگ درناوی درلود د پاموړ وگرځاوه او خپله پاملرنه یې د دولت خان او د هغه د ټـبر پر پرزبېښلو او ځورلو نېغه کړه. هغه د ابدالي د ټـبر یو شمیر سیال کسان وموندل او له هغوي څخه یې د دولت خان په نېولو کې د مرستې غوښتنه وکړه. په خواشېنۍ چې دغو لنډ باورو سیالانو (غزتخان او اتل خان سدوزي) د یوې تورې شپې په نېمایي تور تم کې گرگین او د هغه وینې څښونکی لښکر شهر صفا (د کندهارد ختېزپه ۳۰ مایلي واټن کې) د دولت خان تر کلا راوست. د گرگین ځواکونه تر کلا را تاو شول ، د کلا ور یې ور مات کړ او کلا ته ور ننوتل. گرگین د سترگو په رپ کې دولت خان وواژه او وروسته د هغه زوی نظر محمد خان د گرجي لښکر په غیشواو شلگرو مړکړ. او د دولت دوه نور زامن ، رستم خان او محمد زمان خان د شپې له تیارې څخه په گټې اخیستنې په تېښته بریالي شول او ځانونه یې ارغسان د خپل د ټبر زړه ته ورسول. د دغې پېښې له خبرېدا سره سم د ارغسان ابدالیو وسلې را پورته کړې او له گرگین او د هغه له لښکرڅخه یې د غچ اخېستلو ژمنه وکړه. گرگین له دغه اکر او حالت څخه په ویره کې ولوېده او سولې ته یې غاړه کښېښودله او د دولت خان زوی رستم خان یې د ټـبـر د مشر په توگه په رسمېت وپیژانده او د ابدالي ټـبرد راتلونکو شونو پېښېدونکو غښکو او خطرونو د مخنیوۍ لپاره یې له رستم خانه ، محمد زمان خان (د ستر احمد شاه بابا پلار) د یرغمل په توگه وغوښت او په بېړه یې د ساتونکو تر غیشو لاندې کرمان ته ولېږه چې هلته د یرغمل په توگه تر څار لاندې واوسي. گرگین څلور کله وروسته یې رستم خان هم په چل او درغلنې زېندۍ کړ . او بیا یې د شلگرې یا نېزې په زور د ارغسان له سېمې څخه یې ټول ابدالیان د گرشک او فراه ترمنځ ( په بې اوبو او بې وښو دښتو کې ) شړونې ته اړ کړل . ابدالیانو بله لاره نه درلودله مگر دا چې د شورابک او د فراه په دښتو کې په شپنتوب او پوَندگلوي بوخت شي او یوه برخه یې هم د هرات د ولایت او د اسفزار په څېرمو سیمو کې خوره وره شوه. په بل اړخ کې گرگین له غلجیو سره ښه چال چلند وکړ او د غلزیو د دوستۍ د راخپلولو لپاره یې د ابدالیو یبره ورې (حاصلخیزه ) ځمکې د غلزیو د ټـبر مشرانو ته ورکړې (۱۷۰۷ ز) (۲۵) او له دې لارې یې د افغاني توکمونو ترمنځ د دښمنۍ او بیلتون پالنې زړي وکرل او هر څومره یې چې کولای سوای د ابدالیو او غلزیو ترمنځ سیالۍ کې اورلړونی وواهه او غوړي یې پرې ور توی کړل.
په دغو وختونو کې د هغو ابدالیانو شمېره چې د صفوي دولت د زبر ځواکې واکمنۍ له امله له خپل پلرني ټاټوبي (ارغسان او شهر صفا ) څخه بې برخې شوي ول او د هرات او سبزوار (شېنډنډ) په سېمې کې کډوال ول تر ۶۰ زرو کورنیو ته رسېدله.
د شاه سلیمان او سلطان شاه حسین په وختونو کې په هرات کې د ۶۰ زرو ابدالي کورنېو له شتون څخه ښاغلی باري جهاني په هـَک پـَک والي زیاتوي چې : د یوه توکم په غټ شمېر کډه کېدنه یا د اوږده مهال په اوږدو کې تر سره شوې او یا داچې کومه ستره ویرلړلې او خونړۍ پېښه رامنځ ته شوی چې دومره پښتانه دې له خپل پلرني ټاټوبي او کور څخه دغه ځای ته را کډه شوي وي (۲۶).
د دغې لېکنې پر گروهنې د اتلسمې پیړۍ په پیل کې په هرات کې د ۶۰ زرو ابدالي کورنېو شته والی یوه لویه شمېره ده او هر پوه او ځیر سړی هک پک کولو او گومان کولو ته اړ باسي چې د دغسې یوې ډله ییزې کډه کېدنې په تړاو په سوچونو او انگیرنو کې ډوب شي. له همدې امله ماته د انگریز ي څېړونکي او د نظر خاوند پوه بوسورت خبرې په یاد راځي چې د هرات او تخارستان په کرښو کې د قتیبه پر نامه د یوه عربي اورگډي وینې بهوونکي سروال د تورو وهلو په تړاو یې کړې او هپتالیانو د وروستني ستر لارښود نیزک له ښاد نامو څخه په یادونې وایي : د هغه مقاومت هغه وخت پای ته ورسېده کله چې په ۸۷ قمري (۷۰۵ ز) کې قیبه مسلم پر قرآن د سوگند او د پناه وړنې او خوندیتوب د ژمنې په کولو په درغلنې نېزک ونیو او ویې واژه. د نیزک جنگیالي چې د هغه له اړوندو ټـبرونو څخه ول د خپل لارښود مشر له پوپناکېدنې وروسته پرته له شک او شوپیانه د هرات په شمال یعنی په بادغیس او د بالامرغاب او د هرات په نورو شنو رغیاڼو کې په خپل کلیوالي او پوندگلوي ژوند بوخت شول او شمیر یې په اتلسمې پیړۍ کې چې له نورو ابدالیانو سره د هرات څېرمه سېمو ته په شړوني اړایستل شوي ول تر ۶۰ زرو کورنېو پورې رسېده.
کله چې هغوی ولېدل او و یې اورېدل چې کندهارمیشتو غلزیو ټـبرونو و کولای شول د صفوي واکمنۍ منگولې له خپله سره لېري کړي او خپله کوراکي تر لاسه کړي نو په ملتان کې د سلطان حیات خان زوی عبدالله خان ته یې خبر ور کړ او له هغه یې وغوښتل چې هرات ته ورشي او د هغوی مشري په غاړه واخلي چې د صفوي د تنگ لېدې ، متعصبې او ناتارگرې واکمنۍ منگولې دې د خپلواکۍ د څپو په پاڅون کې د هغوی له غاړې ورلنډ کړي اوهمداسې یې وکړل. په راتلونکي برخه کې به د صفوي واکمنۍ پروړاندې د ابدالیانو له پاڅون او یون څخه خبري وکړو
پای
۲۰۰۸/۷/۲۲

اخځ او سرچینې

١- پوهاندحبيبى، تاريخ مختصرا فغانستان، نجمن تاريخ خپرونه، کابل، ١٣٤٩ش، پ ٢٣٤
۲- معصوم هوتک، پښتني قبیلې او روایتي شجرې، پ ٤٤
۳-تاريخ طبرى، د ابوالقاسم پاينده ژباړه، ۵ ټوک ، پ٢١٥١
۴- اکادميسين داکترجاويد، اوستا، سوئد ١٩٩٩، پ ٥٨
۵- پوهاند حبیبی،تاریخ مختصر افغانستان،پ ۷۹- ۸۰
۶-ادموندکليفوردبوسورت،تاريخ سيستان( ازآمدن اعراب تا برآمدن صفاريان)، د حسن انوشه ژباړه، د تهران ١٣٧٤ چاپ، پ ٣٩-٤٠
۷- دغه طالقان د تخارستان له طالقانه جلا د جوزجان یا گوزگان له اړوندو سېمو د اندخوی په لوېدېځ کې مرو رود (مرغاب) ته نېږدې چیچکو ته څېرمه وو ( سرزمین های خلافت شرقي پ ۴۴۹ )
۸-حبیبی، هماغه اثر، پ ۷۹-۷۷
۹-پوهاندحبیبی، هفت کتیبه قدیم، پ۷
۱۰- تعلیقات تاریخ بیهقی،ج۳، پ ۱۱۵۱، د سعید نفیسی چاپ ،نیزرک: سیستان، سرزمین ماسه ها وحماسه ها، ټوک۲، پ ۱۴۶،د افغانستان د علومو د اکاډمۍ چاپ ،غوایی ۱۳۶۷ش
۱۱- حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان، پ ٢٣٤،۷۹
۱۲- بوسورت ،تاریخ سيستان، پ۷۸ ،۷۹
۱۳- د زنبیل شاهانو او د کابل د وگړو د پاڅون او مقاومت په اړه د نورو مالوماتو د ترلاسه کولو لپاره وگورﺉ ، حماسه قیامها اتمه څپرکۍ له همدغې لېکنې (ا. سیستاني ?ژ)
۱۴- حبیبی، هماغه اثر، پ ۲۳۴، لکهارت، انقراض سلسله صفويهد مصطفى قلى عماد ژباړه، چاپ ١٣٦٤،تهران، پ ١١٠
۱۵- حبیبی،تاریخ مختصر افغانستان،پ ۲٣۵
۱۶-فرهنگ، افغانستان درپنج قرن اخیر،ټوک ۱، پ۷۴- ۷۵
۱۷- لکهارت، انقراض سلسله صفویه، پ ۱۶۳- ۱۶۴
۱۸- لهارت، هماغه اثر، هماغلته
۱۹-باري جهاني، هرات، پښتانه او لویه لوبه، پ ۱۳۹
۲۰- حبیبی ، هماغه، پ ۲۳۶
۲۱- حبیبی، هماغه، پ ۲۳۶، لکهارت، هماغه اثر،پ ١١١
۲۲-غبار،حبیبی، مختصر، پ۲۳۲
۲۳- حبيبى ، تاريخ مختصر افغانستان، ابداليان پ٢٣٤
۲۴ - فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخير، ټوک ١، پ ٧٥
۲۵- غبار، افغانستان درمسیرتاریخ، ټوک۱،پ ۳۱۷
۲۶- باري جهاني، هرات، پښتانه او لویه لوبه، پ ۱۳۹

|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/10/31 او وخت1 PM  
 په اسلام کي دسلام اچولواهمیت(۱)برخه

(۱)برخه


علامه محمدمعین الدین ابوالفضل کان الله له ودامت برکاته
 
نحمده ونصلي علي رسوله الکريم امابعدفاعوذباالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم (و َإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا (86)النساء ـ صدق الله العلي العظيم
ګرانواومحترمووروڼوکومي خلاوي  چي نن صباپه مسلمانانو کي رامنځ ته سويې دي نودهغوئ  له جملې څخه يوه غټه   اوستره  خلاپه باره کی  دسلام  په مسلمانانوکي  جریان لري   سره له د ې چي سلام اچول  اودسلام جواب ورکول  په اسلام  کي بې مثاله ارزښت  لري سربېره پردې باندي  چي سلام اچول  داسلام دپیغبربلکه دحضرت آدم عليه السلام ټينګ سنت دۍ اوجواب  ورکول يې واجب دۍ  اودنبوي هدایت له مخي سلام دمسلمانانوپه منځ کي دميني اوالفت اووحدت سترسبب ګڼل سوَيْ دۍ  مسلمانان  په اکثري ډول له افراط اوتفريط څخه کاراخلي لکه چي  په شرعي کتابوکي راځي چي الجاهل اما مٌفْرِط اومٌفَرِّط،ناپوه سرئ به  یاپه کارکي ترحدتېرَيْ کوي اويابه ترحدکمَيْ کوي دسلام په باره کي  افراط دادۍ چي سړَيْ په داسي وخت کي و يوچاته سلام وراچوي چي هغه دسلام اچولووخت نه  وي بلکه په هغه وخت کي سلام اچول یامکروه تنزيهي اويامکروه تحريمي وي اوتفريط په د ې باره کي دادۍ چي په هغه وخت کي چي سلام سنت اوجواب يې واجب وي ځیني سلام نه اچوي اوځيني دسلام جواب نه ورکوي  دې مرض په علماوواوطالبانوکي هم پوره سريان اوحلول کړَيْ دئ،په دوهمه برخه کي به دسلام شرعي  اهمیت په مفصل اومستندډول درته راسي ان شاءالله په د ې برخه کي هغه ځايونه درته ذکرکوم کوم چي سلام پکښي  ممنوع دۍ،محترمووروڼو
په کومو ځايوکښي چي سلام اچول مکروه تنزيهي يامکروه تحريمي دۍ هغه په لاندي شرحه دي :
اول: پرلمونځ کونکي باندي ـسلام اچول مکروه دي
دوهم : پرنصيحت کونکي باندي دنصيحت په وخت کښي ـ
دريم :پرهغه چاباندي چي دخداۍ په ذکرمشغول وي ـ
څلورم :پرمدرس باندي په حالت ددرس کي ـ
پنځم : پرخطبه ویونکي باندي په حالت دخطبې کي ـ
شپږم :پرهغه چاباندي چي وخطبې يانصيحت ته يې غوږ نيولئ وي ـ
اوم :پرهغه  چاباندی چي علم فقه اودديني علومومسئلې،سبقان تکراروي ـ
اتم : پرقاضي باندي په وخت کي  دفيصلې اودقضاکولو ـ
نهم : پراذان کونکي باندي په وخت کي داذان ـ
لسم : پر پردئ ځوانې ښځي باندي ـ
يولسم :  په شطرنج، قطاروغیره بازیو مشغول  چاباندي ـ
دوولسم: پرکافرباندی –
ديارلسم  :  پرمکشوف العورته  باندي ـ
څوارلسم :پر خورک کونکو باندي ـ
پنځلسم :  پرکوترباز باندي يعني پرهغه چاباندي چي شغل يې دکوتروپه هواکول وي ـ
شپاړسم :  ًپرمغني ،سرودکوونکي  باندي ـ
اولسم : پرزنديق باندي  ـ
اتلسم : پر درواغجن باندي ـ
نونسم : پرهغوخلګوباندي چي په مسجد کښی دلمانځه انتظارکوي اودخداۍ پاک په ذکراوتسبيح مشغول وي
،شلم،پرهغه چاباندي چي هغه په خورک مشغول وي،يوويشتم،پرهغه چاباندي چي ونامحرمه ښځوته يي کتل عادت وي،په دې باره کي ددرمختاراوردمحتاردغه لاندي عربي بيتونه وګورئ چي پکښی ځيني اضافه توب هم سته
 
سلامك مكروه على من ستسمع
ومن بعد ما أبدي يسن ويشرع
مصل وتال ذاكر ومحدث
خطيب ومن يصغي إليهم ويسمع
مكرر فقه جالس لقضائه
ومن بحثوا في الفقه دعهم لينفعوا
مؤذن أيضًا مع مقيم مدرس
كذا الأجنبيات الفتيات أمنع
 
ولعاب شطرنج وشبه بخلقهم
ومن هو مع أهل له يتمتع
ودع كافرًا أيضًا وكاشف عورة
ومن هو في حال التغوط أشنع
ودع آكلا إلا إذا كنت جائعًا
وتعلم منه أنه ليس يمنع
والسلام ومن الله التوفیق

 

(۲)برخه



علامه محمدمعین الدین ابوالفضل کان الله له ودامت برکاته
 
بسم الله الرحمن الرحيم
 (و َإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللَّهَ ،كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا (86)النساء ـ صدق الله العلي العظيم
قدرمنواسلامي  وروڼوپه دې برخه کي  وتاسي ته دسلام اچولواوپه صحيح ډول دسلام   دجواب ورکولوعظيم ا لشانه تاريخی پس منظر اودسلام دبې مثاله  اهميت اوشرعي ارزښت یوه ستره نمونه بيانه ومه،کله چي ابوالبشرحضرت آدم عليه السلام الله پاک پیداکړنوسمدستي ئې ورته وفرمايل  چي ورسه هغه نفرچي ناست دي  له ملائکوڅخه  نوپرهغوباندي سلام ووايه ،سلامورواچوه بيا غوږورته ونيسه وهغه ته چي دوي په هغه سره وتاته ستادسلام جواب درکوي نوداستااوستا داولادتحيه ده  نوحضرت آدم عليه السلام  وهغوملائکوته ورغَيْ اوداسي ئې ورته وويل(السلام عليکم )نوملائکوپه جواب کي ورته وويل(السَّلَامُ عَلَيْكَ وَرَحْمَةُ اللَّهِ)دد ې خبري دليل هغه مبارک حديث دئ چي بخاري  اومسلم ئې د واړوروایت کړَيْ دئ اودبخاري دروايت سنداوالفاظ په دې ډول دي
حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ جَعْفَرٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ عَنْ مَعْمَرٍ عَنْ هَمَّامٍ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ عَنْ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ طُولُهُ سِتُّونَ ذِرَاعًا فَلَمَّا خَلَقَهُ قَالَ اذْهَبْ فَسَلِّمْ عَلَى أُولَئِكَ النَّفَرِ مِنْ الْمَلَائِكَةِ جُلُوسٌ فَاسْتَمِعْ مَا يُحَيُّونَكَ فَإِنَّهَا تَحِيَّتُكَ وَتَحِيَّةُ ذُرِّيَّتِكَ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ فَقَالُوا السَّلَامُ عَلَيْكَ وَرَحْمَةُ اللَّهِ فَزَادُوهُ وَرَحْمَةُ اللَّهِ فَكُلُّ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ عَلَى صُورَةِ آدَمَ فَلَمْ يَزَلْ الْخَلْقُ يَنْقُصُ بَعْدُ حَتَّى الْآنَ   . (  رواه البخاري ) .
،علمي څېړه :
په دې اقعه اوپه دې مبارک حديث  کي که په دقيق نظرسره وکتل سي  نودسلام اودسلام دجواب  اهمیت اوارزښت  دالله پاک په نزد دانساني ټولني  له پاره له ډېرو وجوڅخه معلومېږي :
 اول ،  له دې وجي څخه  چي سلام اودهغه جواب  اول  شي  دئ  چي   دالله پاک له طرفه  په زمکه کي  انسان  باندي مامورګرزېدلَيْ دۍ  ـ
دوهم،له دې وجي چي  سلام اودسلام جواب  اول هغه شي دۍ  چي دبشراودپرښتې ترمنځ  تکلم اوتلفظ په سوَيْ  دۍ  ـ
دريم،سلام  اول هغه شي دۍ چي  دهغه اودهغه دجواب  تعلم او زده کړه بشرکړئې دۍ  ـ
څلرم،سلام  اول  هغه شي دۍ چي  دانساني جامعې  داجتماعي ګټي  په ارتباط ئې   تعلیم وبشرته سوَیْ دۍ ـ
پنځم،دسلام په تعليم  سره دبشروهرفردته  داهدایت ورکړسوَيْ دۍ چي  په ټولنه  کي هرانسان بایدوبل انسان ته کوم چي دالهي مقرراتوتابع وي   له خپله طرفه څخه دامن ډاډورکوي ـ
شپږم، دسلام اودسلام دجواب په تعلیم کي وانسانانوته داهدایت سوَيدۍ  چي که يوانسان له بل انسان سره  احسان وکړي  نوهغه بایدپه بدل کي ترهغه زائد احسان  ورسره  وکړي .

(۳)برخه


نحمده ونصلی  علي رسوله الکريم ،  امابعد :
فاعوذباالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم  : « و َإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا (86)النساء ـ صدق الله العلي العظيم 
ګرانواوقرمنواسلامي وروڼو په دوهمه برخه کي ماوتا سي ته داسلام ددغي مقدسي  تحيې  کوم چي سلام اچول دي  دتاريخي اوشرعي عظمت اوارزښت په باره کي  يوه اندازه په زړه پوري  معلومات درکړ،په دې برخه کي هم په همدې  اړه يولړنور معلومات درکوم  ،داسلام دريم خليفه حضرت اميرالمؤمنين عثمان بن عفان رضي الله تعالي عنه فرمايلي دي چي هغه مهال چي نبي عليه الصلوة والسلام له دنیاڅخه رحلت وکړ نويوشمېر اصحاب دده  مبارک په زیات غم اوپريشاني کي پرده مبارک باندي  واقع سول  ترداسي اندازې پوري چي ځيني له دغواصحابوڅخه ودېته نزدې  سوه چي  په يوقسم وسوسومبتلا سي  حضرت عثمان رضي الله عنه فرمايي چي يوله همدغواصحابوڅخه زه هم وم  نوپه دې  مابین کي چي زه له  غټواوغونډيوڅخه ديوې غټي وسايې ته ناست وم  حضرت عمرپرماباندي راغَيْ اوسلام يې راواچوَيْ خوزه نه دحضرت عمرپه تېرېدوخبرسوَيْ يم اونه ئې په سلام اچولو،يعني نودعمردسلام جواب مي ورنکړ،نوعمرودارالخلافت ته ولاړَيْ اووخليفه داسلام باندي  ته چي  حضرت ابوبکرووعارض سوچي ما وعثمان ته سلام ورواچوَيْ اوده زمادسلام جواب رانکَيْ نوحضرت ابوبکرله دارالخلافت څخه له حضرت عمرسره ملګرَيْ وماته راغَيْ اودواړوسلام  ووایه بیاابوبکرراته وويل چي ستاورورعمروماته راغَیْ اووې ويل چي ماوعثمان ته سلام ووایه مګرده زما دسلام جواب ونکړنوته کوم شي پردغه کارباندي  باعثه کړې چي دعمردسلام جواب دي ورنکړ ماورته وويل چي ماداکارندۍ کړَیْ عمروويل چي قسم په خدای دۍ چي داکاردي وکړداستاسي دبني امیه ووعادت دۍ ماورته وويل چي قسم په خدای دۍ چي نه ستا په تېرېدوخبرسوَيْ يم اونه  دي په سلام اچولونوحضرت ابوبکروويل چي عثمان په خپله خبره کی صادق دۍ ، ددغه روايت  دهغي برخي پخوړ مي راواخستۍ کوم چی دلته  ضرورت ورته وو ، روايت په مکمل ډول دادۍ :
حدثنا أبو اليمان قال أخبرنا شعيب عن الزهري قال أخبرني رجل من الأنصار من أهل الفقه أنه سمع عثمان بن عفان رضي الله عنه يحدث أن رجالا من اصحاب النبي صلى الله عليه وسلم حين توفي النبي صلى الله عليه وسلم حزنوا عليه حتى كاد بعضهم يوسوس قال عثمان وكنت منهم فبينا أنا جالس في ظل أطم من الآطام مر علي عمر رضي الله عنه فسلم علي فلم أشعر أنه مر ولا سلم فانطلق عمر حتى دخل على أبي بكر رضي الله عنه فقال له ما يعجبك أني مررت على عثمان فسلمت عليه فلم يرد علي السلام وأقبل هو وأبو بكر في ولاية أبي بكر رضي الله عنه حتى سلما علي جميعا ثم قال أبو بكر جاءني أخوك عمر فذكر أنه مر عليك فسلم فلم ترد عليه السلام فما الذي حملك على ذلك قال قلت ما فعلت فقال عمر بلى والله لقد فعلت ولكنها عبيتكم يا بني أمية قال قلت والله ما شعرت أنك مررت ولا سلمت قال أبو بكر صدق عثمان وقد شغلك عن ذلك أمر فقلت أجل قال ما هو فقال عثمان رضي الله عنه توفى الله عز وجل نبيه صلى الله عليه وسلم قبل أن نسأله عن نجاة هذا الأمر قال أبو بكر قد سألته عن ذلك قال فقمت إليه فقلت له بأبي أنت وأمي أنت أحق بها قال أبو بكر قلت يا رسول الله ما نجاة هذا الأمر فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم من قبل مني الكلمة التي عرضت على عمي فردها علي فهي له نجاة ـ 
رواه احمدکذافي البمشکوة ،ج۱ص۱۵و۱۶ـ .
 محترمووروڼو په دغه واقعه کښي  چي په غور سره  فکر وکړسي نودسلام داچولواودسلام دجواب عظمت اوارزښت  په ډېره لوړه کچه څرګنديږي،تاسي فکروکړۍ چي  په دې وجه چي حضرت عثمان وحضرت عمر رضي الله تعالی عنهما ته دده دسلام جواب ورنه کړ  نوحضرت عمر غوندي شخص دونه پریشانه اوپه غُصّه سو چي داسلام وخليفه حضرت ابوبکر رضي الله تعالی عنه ته يې عارضه پيش  کړه  اوبياحضرت ابوبکر   رضي الله تعالی عنه دغه موضوع دونه جِدِّي وبلله  چي  له دارالخلافت څخه ددغي پېښي دتحقيق په وجه له حضرت عمرسره يوځای وحضرت عثمان ته راغَيْ اووحضرت عمرته دهغه دسلام دجواب دنه ورکولوسبب ئې ورڅخه وغوښتَيْ ،په موجوده زمانه کي تاسي دمسلمانانوحالات وڅېړۍ چي ددغي مقدسي  ستري  اسلامي اواخلاقي تحيې څونه رعایت کېږي الله پاک دي په هرباب  وموږته هدايت وکړي.   

 

(۴)برخه

نحمده ونصلی  علي رسوله الکريم ،  امابعد :
فاعوذباالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم  : « و َإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا (86)النساء ـ صدق الله العلي العظيم 

 محترمو وروڼوپه  د ې  برخه  کي  هم  دسلام  اچولواودسلام  دجواب  داجتماعي اهميت  اوارزښت په باره کي  بيان درته  کوم  ،داسلام  پيغمبرصلي الله عليه وسلم فرمايلي دي  
(عن ابي هريرة رضي الله تعالی عنه ان النبي صلی الله تعالی عليه وسلم قال   لاتدخلون الجنة حتي تؤمنوا ولاتؤمنوا حتي تحابوااَ  ولاادلکم علی شيء اذافعلتموه تحاببتم افشواالسلام  بينکم ـ)   رواه مسلم 
ژباړه، له حضرت ابوهريره رضي الله عنه څخه  روايت  د ۍ  چي نبي صلي الله عليه وسلم  وويل  چي نسِۍ داخليدلاي تاسي وجنت ته ترهغه پوري چي تاسي مومنان  کېږئ ،ايمان راوړۍ اومومنان نسۍ کېدلاي تاسي ترهغه پوري چي تاسي   يوله بله  محبت  سره کوئ  اوايا دلالت ونکوم وتاسي ته،يعني بلکه  بایددلالت درته وکوم،پرداسي شي باندي چي کله تاسي هغه وکړۍ  نوتا سي به يوله بله محبت سره وکړئ،يوله بله به سره ګران سِۍ،افشاکوئ دسلام په منځ خپل کي ،افشادسلام ودېته ويل کيژي چي سړَيْ وهرمسلمان ته سلام وراچوي  که بلدوي اوکه نابلده  ورسره جوړه يي وي اوکه ئې نه وي ورسره جوړه  مطلب چي شريعت  ویوچاته له سلاماچولومنع نه وي کړيې نودَيْ سلام نه ورڅخه بنده وي، په يوه حديث کي چي په اختراعات عصريه کي يي سره  له خپل قوي ماخذه ذکرکړَيْدۍ راغلي دي  چي په اخيره زمانه کي به خلګ صرف وهغه چاته سلام اچوي  چي پېژني يي،محترموکه  ددغه مبارک حديث په معني کي  تامل اوفکروکړونودسلام اچولواوبیا دهغه دجواب ورکولوبه په ډېره ښه توګه  اجتماعي اهميت  اوشرعي عظمت راته معلوم سي، دانساني جامعې  دسعادت اوسوکالي اوپرمختګ دپاره دوه شيان  په اوله درجه کي  مهم دي اول صحيح ایمان اوعقيده اوپه عقيده کي اتحاداويووالَیْ دوهم دانسانانوله يوه اوبل سره  محبت  اومينه، له دې خبري څخه هيڅ دعقل خاوندانکارنسي کولاي  اوددغودواړوشيانومدارداسلام پيغمبرسلام اچول او دسلام  جواب  ورکول بلَلَيْ دۍ،البته هغه سلام چي اچول يې هم په مینه محبت  اوپه ښه نیت اواخلاص سره وي  اووهرمسلمان ته وي اودشرعي اوانساني دستورمطابق وي  اوجواب يې هم په همدغه ډول وي  اوپرنفسي خواهشاتوباندي بنا نه وي
والسلام ومن الله التوفیق

|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/10/28 او وخت12 PM  
 د خصوصي امنیتي کمپنیو منحلیدل
 

څو ورځې وړاندې د افغانستان ولسمشر دا اعلان وکړو چی د څلورو میاشتو په جریان کی به خصوصي امنیتي کمپنۍ مونحل شي، دا ځکه چی دغه کمپنۍ د افغانستان وګړو او دولت ته ډیر لوی ګواښ دی او دوي نه یواځې دا چی د افغانستان په ودانولو کی کوم رول نه لري بلکی دوي د افغانستان په ناامنیو کی لاس لري.

د ده په وینا دغه کمپنۍ د ورځۍ امنیت نیسی او د شپې د خوا نه ډاکې اچوي، ولسمشر په خپل نیول شوي تصمیم کی ډیر جدي ښکایده او وویل چی اوس نو افغانان دغې کمپنیو ته اړتیا نه لري او دوي کولای شي د بهرنیو ډپلوماتانو امنیت خوندي کړي.

ولسمشر په څو څو واره باندی د بهرنیانو نه دا غوښتنه وکړه چی دا کمپنۍ د افغانستان د حکومت سره د یو موازي حکومت معنا ورکوي او دوي باید د دی کمپنیو په لغو کولو کی د ده سره مرسته وکړي.

د بلی خوا امریکا د دی خبری په شا تمبولو د پاره ډیرې هڅې وکړی تر څو دا خبره د ولسمشر د خلې څخه وباسي د ده په ورور احمد ولی کرزۍ باندی یې د فساد تور ولګوو، خو بیا هم کرزۍ په خپلې کړی پریکړه باندی ټینګ ولاړ ښکاري.

په څو څو واره باندی حامد کرزي دا خبره د نورو هیوادونو د ولسمشرانو سره ګډ کنفرانس کی د راڅګندیدو نه وروسته وکړه او وویل چی پدی پریکړه کی زه جدي یم.

اوس دا چی د بهرنیانو د امر نه علاوه په افغانستان هیڅ کول نا شونی دي دا هم سمه خبر ده.

ورپسې کرزي څو کمپنیو ته د راپورونو په اساس اجازه ورکړه، خو د نورو کمپنیو د تړولو هڅې روانی دي او یا یې هم د اجازې ورکولو هڅې دا چی څه خبره ده؟ نو دا به راتلونکې کی څرګنده شي.

خو د ولسمشر دا خبره پلې کیدل ناشونی ده

ځکه چی امریکا جاڼې اور اُن کا ملک جاڼې

افغانستان اب افغانو کا نهی بلکه امریکایو کا هی

|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/10/27 او وخت1 PM  
 افغانستان د نورو د غلطی پالیسۍ ښکار
 

که څه هم د یوې خوا نه د افغانستان ولسمشر حامد کرزۍ د سولې د پاره ټغر خپور کړی دی تر څو د ځان سره پری طالبان ورونه کینوی، خو د بلی خوا نه ورته د امریکا دولت او د هغوي ملګري په دروغه باندی سوله ساتی ځواکونه دوي د خپل دوربین لاندې راوستي دي.

د یوی خوا نه د افغانستان دولت د دولت مخالفې ډلی (طالبانو) سره خبروو ته د چمتیو کیدو خبره کوي خو د بلی خوا د ناټو لوی منشی او مشر یې ډیویډ پتیریوس وايي چی طالبان مونږ ځپلي او پدی وجه باندی هغوي د دولت سره خبرو کولو ته لیوالتیا ښکاره کوي.

د یوی خوا نه د افغانستان دولت سره په افغانستان کی د سولی راوستو د هلو ځلو دعوی کوی او وايي چی مونږ افغانستان ته د سولې راوړولو د پاره راغلي يو د بلی خوا نه په افغان دولت او په افغانانو باندی په شا ګوزارونه کوی. د سولې د  خبرو د ټولو ستر خنډ امریکا د هغه ملګری او د دروغو سوله ساتی ځواکونه (ناټو) دی.

په ځای د دی چی دوي د افغانستان دولت سره پدی بهیر کی مرسته وکړي د هغوي هلی ځلی په ابو باندی لاؤؤ کوی، او د افغان مخالفې ډلی ته پیغورونه ورکوي چی دوي مونږ کمزوری کړي دي.

 

|+| ليکونکې Muzamil shah "Watandost" په 2010/10/27 او وخت12 PM